خرید بک لینک
در کتاب روانشناسی رشته فرهنگ و ادب دبیرستانهای قدیم اسم عجیب و غریبی بود که خیلی دوستش داشتم و همه اش فکر می کردم این قسمت خیلی عمیقا علمی است: تست رورشاخ. می گفت ابرها را ببین و بگو شکل چه چیزی را در آن می بینی تا روانشناسها از روی آن احوالات و مشکلات روحیت را تشخیص بدهند. اما خب چون همیشه و در همه حال ابرها در دسترس نیستند جناب رورشاخ چاره کرده بود که یک قطره جوهر را روی کاغذی بریز و آن را تا بزن و حالا بگو چه می بینی تا بگویم تو کیستی؟ اولین منظره ای که چشم هر بیننده آمده از قحطی آسمان آبی و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 22:10

چشمانم را گشودم و مثل فنر از جا پریدم و در گیج و منگی بین خواب و بیداری و دلهره ای ده ریشتری به سمت آقا و خانمِ گیت هجوم بردم که پرواز من کو؟ نگاه سرد و بی تفاوتی آنها اعصابم را متشنج کرد. چرا متوجه نیستید؟ من در آن هواپیمای غول پیکر نیستم و جایم در آن صندلی خالی مانده. ای کاش تاخیر را در همه خطوط هواپیمایی رسمی و اجباری می کردند تا هیچ وقت هیچ مسافری در هیچ جای جهان از پروازش جا نماند. اولین کارم این بود که با پاسپورت از کیوسک اینترنت (معادل فارسی چیست؟) رمزی بگیرم و به ملت خبر بدهم که هنوز زندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 22:10

روز سی و سوم جنگ دوم است (12 فروردین 1405) و نشسته بودم که چیزی برای جنگ بنویسم. فایلگردی می کردم که به این یادداشتهای جنگ 12 روزه (23 خرداد تا 4 تیر 1404) رسیدم. اینها را نوشته بودم که منتشر کنم اما از بس کمال‌گرایانه فکر کرده بودم که یک چیز درست و حسابی بنویسم، بلاتکلیف مانده بود. دیدم حیف است که آن احساس و تحمل در موقعیت زمانی اضطراب جنگ بیهوده باقی بماند. این را همان روز آماده کردم و وقتی آمدم با وی پی ان دانشگاه که مدتی محدود متصل بود آن را منتشر کنم دیدم که قطع شده و اتصال نابود شده و حالاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 22:10

یک آرایشگاه در محله بالا بود که غضنفر سالهای سال آن را دایر نگه داشته بود. معمولا هم به قول بچه ها مدل کاسه ای می زد. از همانها که یک کاسه می گذارند روی سرت و دور آن را می زنند و تمام. خود عمو غضنفر هم جزء جاذبه های توریستی به شمار می آمد. در تمام انگشتان دستش انگشترهای درشت و رنگارنگی داشت و در بعضی انگشتها هم دو یا بیشتر انگشتر نشانده بود. طوری که همیشه فکر می کردم عمو در شبهای قدر که قرآن سر می گیرد حتما یکی از خواسته هایش این است که چند انگشت اضافه به او عطا فرمایند که بتواند انگشترهای بیشترادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 22:10

مرتضی سید اصغر تک خوان گروه بود. قدش هم طوری بود که باعث می شد جلوی صف بایستد و بشود سلبریتی گروه هنری ما. کلاس چهارم بودیم و در اوج حمله های جنگ ایران و عراق و گرامیداشت یوم الله های مختلف که دهه فجر و 22 بهمن می شد اوج علی‌اکبرخوانی ما. چپ و راست باید برنامه اجرا می کردیم. اسم گروه سرودمان بود "قاسم ابن الحسن" و لباس متحدالشکل گروهمان هم گرمکن سه خط آبی بود که همه یکی از آن را داشتند یا از کسی قرض گرفته بودند. یک روزی همه 11 سر کچل و تراشیده مان را آویزان کردیم روی ضبط آیوای محمد آقای حاج عبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 22:10

زير همان درخت اقاقياي هميشگي که حالا ديگر شده مثل دفتر کارم و همه قرار و مدارهاي با دوستانم را آنجا مي گذارم، نشسته ايم. وقتي کسي را به اينجا دعوت مي کنم که عموما از دوستان قديمي و صميمي هستند، همه اش ياد کافه دو فلور پاريس مي افتم. همانجا که ژان پل سارتر و سیمون دوبوار مي نشستند و مي نوشتند و ملاقات کنندگانشان را مي ديدند و مثل دفتر کارشان شده بود و آنقدر در آن کافه به آنها تلفن مي شد که صاحب کافه يک خط تلفن اختصاصي برايشان کشيد. حالا اينجا هم تقريبا همه آن شرايط را دارد البته بدون تلفن و پذيراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 22:10

با یکی از دوستان قرار داشتیم و صبح روزی که تماس گرفت برای قطعی کردن قرار بعد از ظهر بعد از سلام و طبق عادت گفتم: خوبی؟ از پشت تلفن آهی کشید و گفت نه، خوب نیستم؛ و این غیرمتعارف ترین جوابی است که ممکن است در احوالپرسی بشنویم. ادامه داد: عصر که دیدمت شرح می دهم و من تا آن ثانیه ای که دستش را به گرمی فشردم در این فکر و خیال و نگرانی بودم که چه شده است؟ مقدمه ای گفت که تا برسد به اصل مطلب نزدیک بود قلب من از چشمانم بیرون بزند: گفت که با توجه به امر حقوقی که با فلان کس دارد و من در جریان بودم، پیامکیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 22:10

همانروز که جلوی در آسانسور کتابخانه ملی با هم صحبت کردیم این جمله که: "به خودم نه نمی‌گویم"، گویی شد شعار و موتور محرک ایفلای 90 در کشور کره جنوبی. ایفلایی که تقریبا هیچ امیدی به شرکت در آن نداشتم. چرا که اتفاقات جنگی و هزار و یک ماجرای دیگر، آرامش و تمرکز را جوری از آدم گرفته بود که فکر کردن به یک سفر خارجی حتی برای شرکت در کنگره مهمی چون ایفلا جزء آخرین افکار آدم به حساب می‌آمد. با این حال، با اتکا به همان جمله که به خودم نه نمی‌گویم، اقدام کردیم و شد. برای ارسال مقاله و شرکت در ایفلا معمولا بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 22:10

وقتی ماشین را پارک کردم و داشتم به سمت در سفارت کره در خیابان دانشور غربی می رفتم با خودم فکر کردم که اگر نگذاشتند وارد شوم از همانجا حواله ام کردند به آژانس چه کنم؟ اگر مدارک را که ترجمه پارسال است قبول نکنند دیگر نمی رسم. هزار و یک دلهره دیگر در سرم می چرخید. یعنی همینقدر ناامید و مردد و با آشوب وحشت زای هزینه ها داشتم می رفتم به سمت زنگ که یک دختر خانم جوان جلوی در سفارت سبز شد و چیزی گفت و در را برایش باز کردند و من هم دنبال او وارد شدم و گویی شمعی کم نور از افقی دور، نوری برای شدن برافشاند.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 22:10

امسال، 90 سال است که ایفلا هر سال در یک کشور برگزار شده است و این تداوم و ماندگاری حاصل همت، اراده و انگیزه افرادی است که اغلب هم داوطلبانه در سراسر جهان کار می‌کنند که سالی یکبار همه کتابداران و متخصصان علم داده‌ها از تمامی جهان دور هم جمع بشوند و از هزاران مساله ریز و درشت علمی، حرفه‌ای و اجتماعی صحبت کنند. ایفلای سال گذشته که در شهر آستانه قزاقستان به اتمام رسید، همه دوستان ایرانی و خارجی هنگام جدا شدن از همدیگر این جمله ورد زبانشان بود و تکرارش می کردند که "امیدوارم در ایفلای بعدی در کره جنوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 22:10

حتما بارها و بارها از نویسندگان، صاحبنظران یا دست کم معلمان و احتمالا با سرکوفت/تشویق از والدین، شنیدهاید که چقدر خوب است آدم دفتر خاطره و روزانهنویسی داشته باشد. من هم شنیدهام و یکی از مبلغان پر و پاقرص آن هستم. خودم هم سالهاست که به شکلهای مختلف خاطره، روزانه، جستار یا تحلیل مینویسم. پوست بچهها و اطرافیان را هم کندهام که حتما حتما بنویسید و نگذارید که یک لحظه از حال و احوال عمرتان بدون ثبت و ضبط شدن هدر برود. هر وقت که دست داده و قرار بوده برای بچهای یا اهل دلی هدیهای بگیرم، اگر شرایط مساعد بوده، دفتر خاطره یا چیزی توی این مایهها هم روی هدیه گذاشتهام که طرف به این بهانه یا شاید هم در رو در بایستی، صفحاتی را سیاه کند شاید در آینده با خواندن آنها حال دلش خوش بشود. دفتر خاطراتی دارم از آنها که رویش عکسهای رمانتیک گل و قلب دارد و در دهه شصت آرزوی هر بچهای بود که یکی از آنها را داشته باشد. من هم یک روزی بعد از کلاس سوم راهنماییام، یعنی تابستان 1365 رفتهام و یکی از آنها را خریده و خاطرههای روزانهام را در آن یادداشت کردهام. ناگفته نماند که هنوز هم از خودم میپرسم که با چه شعوری رفتهام و چنین کاری کردهام؟ در محیط روستایی که کسی هم خیلی اهل فرهنگ و نوشتن نبود، چه عاملی باعث شده که من راه بیافتم و پولی دست و پا کنم و خودجوش و مردمی بروم و دفتری بخرم و در آن بنویسم. هر چند که نوشتهها از سطح اینکه رفتم باغ و ناهار خوردم و شب هم سریال دلیران تنگستان دیدم و ... پیشتر نمیرود. اما همین که چنین اتفاقی افتاده هم مایه تعجب است و هم نشانهای است از اینکه از اعوان کودکی به نوشتن و نگهداری وقایع علاقه وافری داشتهام. در جای دیگری هم نوشته و گفتهام که خاطرم نیست کجاست. امادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 19:03

یک روز بعد از ناهار خسته و ملول از روزمرگی کارهای اداری و ماشین امضایی، اتاق معاونت را رها کردم و به یاد ایام قدیم رفتم اتاق شخصی خودم در طبقه اول دانشکده و در موکاپات و روی گاز پیک نیکی اتاقم قهوه درست کردم و مثل قدیمها دستم گرفتم و رفتم بیرون در فضای باز و ضمن مزه مزه کردن قهوه ام، شروع کردم به نگاه کردن به قله توچال و حسرت خوردن از اینکه چرا نباید آنجا باشم. همکاران می آمدند و می رفتند، ولی یکی آمد و ایستادیم به صحبت کردن. حرفها رفت به آنجا که این چه وضعی است که شرایط اقتصادی یک استاد طوری شده که دائم باید در حسرت خواسته هایش باشد و خجالت می کشد بگوید چقدر حقوق می گیرم و همواره باید با رژگونه و سرخاب سفیدآب صورت خودش را خوش رنگ و لعاب نگه دارد. من هم یاد یکی از فلسفه های حکیمانه ام (دسته گل بزرگ هدیه به خودمان) که برای خودم خیلی جذاب است و می توانم بگویم از دستاوردهای به قول هدایت چندین زیرپوش بیشتر از دیگران پاره کردن است (آغاز کتاب توپ مرواری)، افتادم و بهش گفتم: "آنچه مال توست، به تو بر می گردد و اگر تمام عالم و آدم بسیج شوند نمی توانند آن را از تو بگیرند. بر عکس، اگر چیزی مال تو نباشد، به هزار یک زور و چماق هم نمی توانی از آن خودت کنی یا نگهش داری".اکنون که بیش از نیم قرن از عمرم می گذرد و بالا و پائین های زیادی را در دنیا تجربه کرده ام، مبتنی بر همین تجربه زیسته و آدمها و زندگیهایی که دیده ام می توانم با قطعیتی نزدیک به یقین بگویم که کمتر کسی را در این دنیا دیده ام که از زندگی، داشته ها و دستاوردهایش راضی باشد. آدمها می خواهند و می خواهند و می خواهند و به هر چیزی که برسند، چند ساعتی یا روزی دلشان را خوش می کند و دوباره هم فیلشان بدجور هوس هندوستان می کند و روز از نو وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 10 تير 1403 ساعت: 20:40

از وقتی ایمیل داریوش با آن جمله طنزآلود "شنیدم رفتی بنگال" را خواندم و خندیدم هی یاد این بیت جناب حافظ میافتادم و زمزمه میکردم که:شِکَّرشِکن شَوَند همه طوطیانِ هند زین قندِ پارسی که به بَنگاله میروداتفاقاً به دلیل وابستگی بنگلادش به هند و اینکه نزدیک به 500 سال زبان فارسی، زبان رسمی هندیها بوده و در دربارها رواج داشته، این قند پارسی را در خیلی از جاهای بنگلادش میشد دید. اسامی خیابانها، بلوارها، برخی مغازهها و آدمها را که دقت میکردی، رگههای فارسی در آنها دیده میشد. همکلاسی داشتیم که اسمش شهناز بود و از اینکه میتوانستم اسمش را درست تلفظ کنم کیف میکرد. همانطور که گفته بودم، من عضو هیات علمی مرکز اطلاعات و مدارک علمی کشاورزی بودم و برای شرکت در کارگاه "انسجام اطلاعات برای توسعه پژوهشهای کشاورزی (سیارد) و گسترش نظامهای اطلاعات کشاورزی منطقهای (رایس) در کشورهای جنوب آسیا" به بنگلادش سفر کرده بودم. این کارگاه آموزشی رأس ساعت 9 صبح روز سهشنبه تاریخ 20/2/1390 در محل بارک (BARC) شهر داکای بنگلادش آغاز به کار کرد. دو سخنران ویژه یعنی آقایان دکتر ستار ماندال و دکتر وایس کبیر، مراسم افتتاحیه را آغاز کردند. در ادامه دکتر آزاد، رئیس مرکز ساک (SAC) بنگلادش، دکتر اتالوری از آپاری، دکتر آجیت مارو از جیفار، دکتر جرارد سیلوستر از فائو سخنرانی کردند. بعد از آن شرکت کنندگان در کارگاه خود را معرفی کرده و انتظارات خود از کارگاه را بیان نمودند. بعد از این نشست، شرکت کنندگان مورد پذیرایی قرار گرفته و عکس دسته جمعی با شرکت همه شرکت کنندگان گرفته شد. در ادامه برنامههای کارگاه آغاز شد و توسط افراد مختلفی بخشهای متفاوت موضوعی معرفی و ارائه شد. در سه روز برگزاری کارگاه، نشسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1403 ساعت: 17:49

لیلی خانم وکیلی آنقدر صمیمی و خوش قلم نوشته اند که اگر چه کمی از این همه تعریف خجالت کشیدم اما دلم نیامد ماندگارش نکنم.***برای دکتر محسن عزیزاولین بار در قاب مانیتور دیدمش اولین کلاس مجازی که با او داشتم..دوره ارشد مدیریت اطلاعات. راستش امده بودم یک مدرک بگیرم برای ارتقا شغلم ک برم که برم اما گرفتار شدم و عاشق، عاشق مرام و معرفت و سوادش و صد البته جذابیت ظاهرش.. باوقار و جتلمن و تو دل برو.. یکی از بهترین روزهای زندگیم روزی بود که اولین بار دیدمش.. حالم وصف ناشدنی بود.. بعدها که با دلگفته هایش آشنا شدم فهمیدم چقدر دلگفته هایش شبیه حرفهای نگفته من است. روزهایی که از روزگار خسته و نا امید می شدم سری به باغ دلگفته هایش میزدم و حالم را خوب میکردم حالا هم همان است باغ را با همه مشغله هایش تازه نگه داشته برایمان.. روز معلم سال ۹۵ یک متن کوچکی که در واقع خاطره ای از دوران کودکیم بود برایش نوشتم،از خواندنش لذت برد و برای تشویق من این متن را در سایت لیزنا چاپ کرد این کارش چنان مرا به وجد اورد که بعدتر هر چه می نوشتم برایش میفرستام و او با متانت آن را می خواند و مرا تشویق به بهتر نوشتن می کرد و گاها کمکم میکرد تا نوشته هایم را ماندگار کنم دکتر محسن خان زین العابدینی برای من فقط یک استاد نیست یک مشوق و نشان دهنده است.. این رابعدها که با قلمم توانستم جایزه های کوچک و بزرگ بگیرم و یا روزهای که مشوش از زندگی نوشته هایش را می خواندم و دل آرام می شدم فهمیدم.. دوستتان دارماستاد نازنینمسایه تان مستدامروزتان مبارکشاگرد همیشگی شما لیلی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 25 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:33

دردی از پشت کله ام کشید به گردن و زد به ستون فقراتم. سرم را که پائین آوردم با خودم فکر کردم که مونیخ می تواند بهشت ارتوپدها و فیزیوتراپها برای پساسفر توریستها باشد. از بس که آدم سر به هوا می شود برای دیدن شگفت انگیزترین عجایب معماری و سازه های هنری در ارتفاع بلند ساختمانهای زیبا. مونیخ که عروس شهرهای آلمان است بیخودی رخت عروسی به تن نکرده. همین مسحورکنندگی ساختمانهایش یکی از دلایل این عنوانِ برازنده است. در شهر که راه می روی هر گوشه مثل موزه ای است که شکلی از هنر و سلیقه را به نمایش می گذارد. از سنگ فرشهای کف خیابان گرفته تا بالاترین نوک مناره مانند ساختمانها که تا توانسته اند در آن هنرمندی به خرج داده اند و البته سخت کوشی آلمانی را به رخ می کشند.روز اول هفته در مونیخ و شاید اروپا دیدنی است. همه گویی روی دور تند هستند و هر کسی به سمتی در حال دویدن است. به ویژه در ایستگاه های مترو که نمایش کاملی از زندگی مدرن امروزی را به نمایش می گذارد. دوشنبه 4 مهر 1401 شده و صبح اول وقت شیرین آماده شد و با مامانش رفت مدرسه. راینر هم که به مدد تصمیمات پساکرونا از نعمت و لذت دورکاری برخوردار است و خیلی جالب در دفتر خانگی (Home office) به همه کارهایش می رسد.در سرما و بارانی ریز سعی می کنیم سریع بزنیم بیرون تا به فتح مونیخ برویم. اول از همه رویا ما را از مسیری می برد که راه و ایستگاه اتوبوس لوفزانزا اکسپرس که مستقیم ما را به فرودگاه خواهد برد را یاد بگیریم. با اینکه سرد است و بارانی اما سبزی درختان و چمنها کاملا چهره ای نیمه بهاری به شهر داده و انگار نه انگار که در آستانه پائیز هستیم.یک قبرستان در مسیرمان هست که وقتی واردش می شویم گویی واقعا وارد بهشت شده ایم. هر کسی برای عزیز از دست رفته خود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 26 بهمن 1402 ساعت: 22:33

صفحه بندی