با یکی از دوستان قرار داشتیم و صبح روزی که تماس گرفت برای قطعی کردن قرار بعد از ظهر بعد از سلام و طبق عادت گفتم: خوبی؟ از پشت تلفن آهی کشید و گفت نه، خوب نیستم؛ و این غیرمتعارف ترین جوابی است که ممکن است در احوالپرسی بشنویم. ادامه داد: عصر که دیدمت شرح می دهم و من تا آن ثانیه ای که دستش را به گرمی فشردم در این فکر و خیال و نگرانی بودم که چه شده است؟
مقدمه ای گفت که تا برسد به اصل مطلب نزدیک بود قلب من از چشمانم بیرون بزند: گفت که با توجه به امر حقوقی که با فلان کس دارد و من در جریان بودم، پیامکی آمده بود که در آن عدالت و سیستم قضا و ابلاغیه بود و من هم که در آن حال و احوال بودم روی لینک کلیک کردم و به جایی هم نرسیدم. این ماجرا مربوط به دو هفته پیش بوده و حالا در زمان حاضر ساعت 11 متوجه شدم که مبلغ 300 میلیون تومان از حسابم برداشت شده. بقیه ماجرا هم به پلیس فتا و هزار و یک حسرت و همدردی و تلخی و ناراحتی و این قبیل پشیمانیها و روند اداری گذشت.
از آن روز یک نگرانی و اضطراب پنهان در لایه هایی از وجودم لانه کرده که می دانم هست و نباید به آن توجه کنم، اما وقتی به این مرحله می رسم که إحساس می کنم مدتی است دارم دور و اطرافم را می پایم و نگرانم که اتفاقی نیافتد. آخر این ماجرا یکی از نزدیکترین کلاهبرداریهاست که تا الان شاهدش بوده ام. آدم خیلی از اتفاقها را در رسانه ها می بیند و یا از کسی می شنود اما تا نزدیک پوست بدنت لمسش نکنی، آن تاثیر و به خودآمدن را بر تو ندارد. از این دست ماجراها در این سالها بسیار شنیده ایم ولی هیچ یک به این میزان نزدیک نبوده که جایی از سیستم عصبی را طوری تحریک کند که فکر کنی هر لحظه در معرض خطر و هجوم قرار خواهی گرفت.
در این باب خیلی فکر کردم که چرا الان این تاثیر مخرب را روی من داشته و با اینکه مهارش می کنم و اجازه نمی دهم اثری از آن در رفتار و ظاهرم هویدا بشود، اما آن دلشوره پنهان هی سرک می کشد و رد و نشانی از خودش را نشان می دهد که نمی شود به این سادگی هم از کنارش رد شد.
فکر می کنم اتفاقات چند وقت اخیر، که گویی تجربه چند قرن و چند نسل را تجربه و زندگی کرده ایم بر این اثرگذاری عمیق بی تاثیر نبوده. اگر خوب نگاه کنیم گویی در موقعیتی قرار گرفته ایم که بی پناه و بی حصاریم. بچه که بودیم بازی زو را دوست داشتیم و انجام می دادیم. وقتی توی خط گیر میکردیم و افراد تیم مقابل دائم حمله می کردند و ما پشت به پشت هم وسط می ماندیم و هی تلاش می کردیم از تیررس حمله کنندگان به دور باشیم، درست مثل آهو و بچه اش که گروه گرگ و کفتارها دورهشان کرده و از هر طرف یکی حمله می کند، همین حس را داشت.
جنگی که به حیاط خانه ها نفوذ کرده و دیگر مختص مرزها و سرحدات نیست و هیچ سقف و حصاری هم جلودار موشک و پهپاد و بمبش نیست، یک إحساس عدم امنیت ایجاد کرده که نمی دانی دفعه بعد کی و کجا ممکن است نفست در دهان پر از خون و خاک باشد. همینطور، حمله های پراکنده و نامنظم به حریم کشورت که انگار دیگر قبح حمله و انفجار در حریمهایش شکسته، یک ابر ناامنی ذهنی برای همه ایجاد کرده است.
یکی دیگر از دفعاتی که إحساس ناامنی را تا عمق استخوانم درک کردم و هنوز هم که هنوز است وقتی توی ماشین می خواهم دست به گوشی بزنم اول خوب اطرافم را می پایم و بلافاصله شیشه ها را تا بالا می کشم، از آن وقتی ایجاد شد که توی ترافیک صبحگاهی در ماشین نشسته بودم و گوشی را برداشتم که کتاب صوتی ام را ببرم فایل بعدی و یکهو صدای بوق ممتد و داد یک ماشین را شنیدم و دستی که دراز شده بود توی ماشین و نوجوانی که تا کمر به دنبال دست کشیده شده بود. شانس آوردم که دستش به گوشی نرسید و فرار کرد و من گیج و مبهوت بعد از چند ثانیه فهمیدم ماجرا چه بوده. از آن روز دیگر هیچ وقت با آرا.مش گوشی را بیرون از خانه دست نگرفته ام.
در دوران و شرایطی زندگی می کنیم که اگر کسی پول نقد داشته باشد و در بانک بگذارد ممکن است هک شده و دارایی اش تاراج شود یا اینکه سیستمهای بانکی بامبولی بزنند و بازی سر آن در آورند (مثل ماجرای صندوق قوامین یا صرافی نوبیتکس یا ...). اگر کسی آن را به طلا تبدیل کند حالا مساله اصلی این است که کجا نگهداری اش کند که دم به دقیقه می شنویم دزدهای مجهز به طلایاب مستقیم رفته اند سر بسته طلایی که در شکم مرغهای درون فریز جاسازی شده بود. اگر هم سرمایه اش را دلار کند هر آینه جدا از خطراتی مثل آتش سوزی و جنگ و ...، بازهم خطر دزدی و هزار ماجرای دیگر دارد. ارزهای دیجیتال و بورس هم که قصه های پرغصه فراوان دارند. یکی از دوستان سالها سرمایه گذاری در ارزهای دیجیتال داشت و حوالی دی و بهمن 1404 دیگر رسیده بود به مرحله ای که می توانست خانه ای را که سالها منتظر خریداریش بود به دست بیاورد. یکباره ماجراهای سیاسی و رجزخوانی ها و ... به اینجا ختم شد که محل نگهداری دارایی هایشان منشائی اسرائیلی داشته و بدون اینکه اینها بدانند در جر و منجرهای سیاسی به باد فنا رفته و دارایی ها سوخته و دود شده است.
این إحساس ناامنی، یکی از مخرب ترین و تلخ ترین احساساتی است که ممکن است آدمی را در بر بگیرد. چیزی که سالهاست در جوامع متمدن از آن عبور کرده اند و یکی از شاخصهای کیفیت زندگی در جهان، میزان امنیت یک شهر یا کشور است. حاکمان کشورها و شهرها تلاش می کنند تا از یک سو گرسنگی، فقر، بیکاری و کم سوادی را ریشه کن کنند تا مردم احساس نیاز به خلافکاری نداشته باشند و از سوی دیگر هم با فرهنگ،کتاب، موسیقی، هنر و شغلسازی مناسب، زندگی آدمها را معنادار، آبرومند و پر از بی نیازی کنند تا چنین احساس عدم امنیتی رواج پیدا نکند.
خلاصه اینکه به زمانه ای پا گذاشته ایم و در اقلیمی نفس می کشیم که دارایی های منقول و غیرمنقول، مجازی و فیزیکی، قانونی و غیرقانونی، همه به خبری یا رخدادی نادر بند است و هر آینه ممکن است شب بخوابی با ثروتی هنگفت و صبح بیدار بشوی با انبانی مملو از قرض و حسرت. هر چقدر هم که آدم بخواهد خودش را بیخیال نشان بدهد و سعی کند به دور از این وقایع باشد، ناخودآگاه پوستی در بازی خواهد داشت. هیچ توصیه و راهکاری هم نمی شود ارائه کرد. فقط باید امید داشت که در سیبل چنین شلیکهایی قرار نگرفت و خطر از کنارت رد شود و صد البته تا جایی که می شود چشمان را باز کرد و جانب احتیاط را شدیدا داشت و سواد شرحاتی، دیجیتالی و مالی را بالا برد و تا حد توان بر سلامت و آرامش روحی و روانی متمرکز بود.
بعدالتحریر: یاد نوشته ای طنز می افتم که می گفت: احساس عدم امنیت یعنی شدیدا دلپیچه گرفته باشی و به توالتی بین راهی برسی که درش قفل نداشته باشد و فاصله بین در و سنگ توالت هم بیشتر از دو متر باشد.
برچسب:
نویسنده: باران ابراهیمی