در کتاب روانشناسی رشته فرهنگ و ادب دبیرستانهای قدیم اسم عجیب و غریبی بود که خیلی دوستش داشتم و همه اش فکر می کردم این قسمت خیلی عمیقا علمی است: تست رورشاخ. می گفت ابرها را ببین و بگو شکل چه چیزی را در آن می بینی تا روانشناسها از روی آن احوالات و مشکلات روحیت را تشخیص بدهند. اما خب چون همیشه و در همه حال ابرها در دسترس نیستند جناب رورشاخ چاره کرده بود که یک قطره جوهر را روی کاغذی بریز و آن را تا بزن و حالا بگو چه می بینی تا بگویم تو کیستی؟ اولین منظره ای که چشم هر بیننده آمده از قحطی آسمان آبی و ابرهای مهربانی را در آستانه خیره می کند همین لاجوردی کشیده بر سراسر شهر و ابرهای پشمکی و زیبای آن است. به شوخی به دوست قزاقم ایگور می گفتم اصلا این ابرهای آستانه در پس زمینه آسمان آبی خودشان به تنهایی برای ما ایرانیها "جاذبه توریستی" به حساب می آیند. یعنی شما می توانید تور بگذارید با عنوان: تور ابرهای سفید و آسمان آبی آستانه. ناگفته نماند که وضعیت آستانه با همه شهرهای دیگر گویی متفاوت است و مثلا در آلماتی به این خنکی و تمیزی نیست. اما حالا وقتی رسیده که باید این آسمان آبی و ابرهایی که دلت می خواست روی آنها دراز بکشی و چون آغوش مهربان مادر تو را در بر بگیرند و غم و زنگار از هر چه تلخی روزگار بشویند را به خاطرهها و خداحافظی بسپری.
غروب جمعه در هر جایی که باشی دلگیر است حالا اگر موعد خداحافظی با یک رخداد، شهر و خاطره زیبا باشد حجم غمانگیزی آن دو چندان می شود. از بازار یاندکس گرفتیم به مقصد هتل چرا که روز آینده کله سحر یعنی ساعت 5.55 صبح باید پرواز می کردیم. در ارائهگاه محوطه هتل چند قلم جنسی که فکر می کردم لازم می شود و جامانده بود را صد البته به انگیزه صفر کردن موجودی تنگه تهیهم ولی با ترس و لرز از چگونه جا دادن این همه وسائل در یک چمدان و کوله نه چندان بزرگ.
شب شد که رسیدم به هتل و دیدم که دیگر فرصت خوابیدن نیست چرا که ایگور لطف کرده و گفته بود که برای رساندن من به فرودگاه می آید. هر چه اصرار کردم که نیازی نیست و نصف شب به زحمت می افتی قبول نکرد.
تلاش کردم تاجایی که می توانم از هر چه خوراکی که دارم را بخورم چون معلوم نبود وعده بعدی غذایم کی باشد. فکر کردم حتما غذا هم برای توی راه بردارم و قدری هم غذاهای هانی برای حس نوستالژیک به خانم رحمانی بدهم که به هلند ببرد. درست است که بستن چمدان در برگشت معمولا راحت تر است چون حداقل می دانی چه داری و دیگر نگران فراموش کردن چیزی که ممکن است لازمت بشود نیستی، اما جا دادن همه وسائل و تهیهها در یک چمدان و بخش بندی قوت و غذای بین راه -چرا که تا روز بعد شب در راه و فرودگاه می بودم با این فرض که هواپیماهای پگاسوس هم پذیرایی ندارند- کار دشواری می نمود.
هر طور بود کار بسته بندی را با فشرده سازی حرفه ای تر از "ام پی تری" و "وین زیپ" به خاتمه رساندم و دیدم که دیگر توانایی خواب نیست. کمی نوشتم و کتاب خواندم تا برسم به ساعت موعود یعنی 1 و نیم شب. ایگور مهمان نوازی را به حد اعلی رساندند و گفتند که خانم رحمانی را هم خواهیم برد.
ساعت 12 شب آخرین هماهنگی را با خانم رحمانی کردیم و از هتل حرکت کردیم. اما یک اشتباه تاکتیکی خیلی استرس زا در آن نیمه شب کار را سخت کرد. من به لطف تاتیانا همچنان گوشی و اینترنت آنها را داشتم اما خانم رحمانی مطابق هماهنگی ها از محل اقامت بیرون آمده و در را هم بسته و منتظر ما مانده بود و دیگر اینترنت نداشت. غافل از اینکه ما دقیقا نمی دانستیم از کدام ورودی باید به محوطه محل اقامت ایشان برسیم و دقیقا کجا هستند. خلاصه که یک ربعی در آن نیمه شب گرفتار شدیم و حتی تماس معمولی گران ارزش با خط عادی را هم به جان خریدارییم اما خبری نشد که نشد. بالاخره با شانس و اقبال و از روی شواهد در آن نیمه شب موفق شدیم که ایشان را پیدا و سوار کنیم.
ساعت 2 و 10 دقیقه صبح آخرین عکس مشترک را با ایگور گرفتیم و آخرین قطعه مهمان نوازی را هم تمام کرد و بسته سوغاتی که برای من و یکی هم برای حامد خان تهیه کرده بود به ما داد. با تمام وجود از مهمان نوازی ایشان تشکر کردیم و امید بستیم که تا پایان کار عمر فرصت دیدار دیگری فراهم آید، وقتی و جایی که کس نمی داند.
با خانم دکتر شیخ شعاعی مثل آمدن، همسفر بودیم به مقصد استانبول. من کمی روبل از سفر روسیه سال 1400 داشتم که مانده بود و بهترین فرصت برای نقد کردن آنها بود. روبلها را با آخرین تنگه های ته جیب و کیفم به صرافی سپردم که آخرین اقدام هر سفری است چرا که بعید میدانم در کل چهارراه استانبول و فردوسی به سختی بشود یک نفر خریداریار تنگه پیدا کرد.
بیداری از صبح زود دیروز و رفتن به مسجد نورسلطان و بازدید دانشگاه اوراسیا و بازار کار خودش را کرد و یکهو دیدم که خانم ها رحمانی و شیخ شعاعی دارند تلاش میکنند که مرا هوشیار کنند که گیت پرواز باز شده و باید برویم.
ساعت 5.55 صبح روز شنبه 1 شهریور 1404 پریدیم و همین خستگی تا توی هواپیما و کل پرواز آستانه تا استانبول همراه من بود که چیز چندان زیادی از پرواز به خاطر ندارم و تقریبا همه اش را در بیهوشی و خواب به سر بردم. به ویژه اینکه هواپیمایی پگاسوس پذیرایی ندارد و حتی آب خوردن هم اگر بخواهی باید بخری و تنها انگیزه بیدار ماندن را خاموش کرده بود. ناگفته نماند که پیش بینی پرواز بی آب و نان را کرده بودم و در کوله همراهم اسباب پذیرایی گذاشته بودم. اما اعتیاد به کافئین چیزی نیست که زمین یا هوا بشناسد. همین شد که با همه گرانی اقلام درون هواپیما تسلیم شدیم و قهوه ای سفارش دادیم که توی لیوان یکبار مصرف لطف چندانی نداشت.
به فرودگاه صبیهای استانبول که رسیدیم، خانم رحمانی پروازش به روتردام خیلی شتابان و تقریبا دو ساعت بعد بود که باید به سرعت خودشان را می رساندند. خانم دکتر شیخ شعاعی هم پروازشان در فرودگاه آتاتورک بود و دلشوره رسیدن به آن فرودگاه و پرواز ایران را داشتند. من هم باید چمدانم را می گرفتم و سرگردان و منتظر در فرودگاه می ماندم تا ساعت 20.35 که پرواز به تهران بود. اول فکر کردم که بروم در شهر دوری بزنم. اما چمدان سنگین، خستگی و ترس از جاماندن از پرواز، ماندن در فرودگاه را در اولویت قرار داد.
نوشته شده در 17 اسفند 1404 در روز نهم جنگ در حالی که تهران از دود ناشی از انهدام انبار نفت و بنزین تیره و آلوده شده و صدای انفجار و گاهی هم پدافندها به گوش میرسد و اینترنت بینالمللی هم قطع است و نمیدانم این را کی منتشر خواهم کرد. در دسترس قرار گرفته با مصیبت فراوان. دو هفته تمام به اینترنت جهانی دسترسی نداشتیم و حالا در روز شانزدهم جنگ از طریق وی پی ان دانشگاه متصل شدم.
برچسب:
نویسنده: باران ابراهیمی