
چشمانم را گشودم و مثل فنر از جا پریدم و در گیج و منگی بین خواب و بیداری و دلهره ای ده ریشتری به سمت آقا و خانمِ گیت هجوم بردم که پرواز من کو؟ نگاه سرد و بی تفاوتی آنها اعصابم را متشنج کرد. چرا متوجه نیستید؟ من در آن هواپیمای غول پیکر نیستم و جایم در آن صندلی خالی مانده. ای کاش تاخیر را در همه خطوط هواپیمایی رسمی و اجباری می کردند تا هیچ وقت هیچ مسافری در هیچ جای جهان از پروازش جا نماند. اولین کارم این بود که با پاسپورت از کیوسک اینترنت (معادل فارسی چیست؟) رمزی بگیرم و به ملت خبر بدهم که هنوز زند...
ادامه مطلب
یک آرایشگاه در محله بالا بود که غضنفر سالهای سال آن را دایر نگه داشته بود. معمولا هم به قول بچه ها مدل کاسه ای می زد. از همانها که یک کاسه می گذارند روی سرت و دور آن را می زنند و تمام. خود عمو غضنفر هم جزء جاذبه های توریستی به شمار می آمد. در تمام انگشتان دستش انگشترهای درشت و رنگارنگی داشت و در بعضی انگشتها هم دو یا بیشتر انگشتر نشانده بود. طوری که همیشه فکر می کردم عمو در شبهای قدر که قرآن سر می گیرد حتما یکی از خواسته هایش این است که چند انگشت اضافه به او عطا فرمایند که بتواند انگشترهای بیشتر...
ادامه مطلب
مرتضی سید اصغر تک خوان گروه بود. قدش هم طوری بود که باعث می شد جلوی صف بایستد و بشود سلبریتی گروه هنری ما. کلاس چهارم بودیم و در اوج حمله های جنگ ایران و عراق و گرامیداشت یوم الله های مختلف که دهه فجر و 22 بهمن می شد اوج علیاکبرخوانی ما. چپ و راست باید برنامه اجرا می کردیم. اسم گروه سرودمان بود "قاسم ابن الحسن" و لباس متحدالشکل گروهمان هم گرمکن سه خط آبی بود که همه یکی از آن را داشتند یا از کسی قرض گرفته بودند. یک روزی همه 11 سر کچل و تراشیده مان را آویزان کردیم روی ضبط آیوای محمد آقای حاج عب...
ادامه مطلب
زير همان درخت اقاقياي هميشگي که حالا ديگر شده مثل دفتر کارم و همه قرار و مدارهاي با دوستانم را آنجا مي گذارم، نشسته ايم. وقتي کسي را به اينجا دعوت مي کنم که عموما از دوستان قديمي و صميمي هستند، همه اش ياد کافه دو فلور پاريس مي افتم. همانجا که ژان پل سارتر و سیمون دوبوار مي نشستند و مي نوشتند و ملاقات کنندگانشان را مي ديدند و مثل دفتر کارشان شده بود و آنقدر در آن کافه به آنها تلفن مي شد که صاحب کافه يک خط تلفن اختصاصي برايشان کشيد. حالا اينجا هم تقريبا همه آن شرايط را دارد البته بدون تلفن و پذيرا...
ادامه مطلب
همانروز که جلوی در آسانسور کتابخانه ملی با هم صحبت کردیم این جمله که: "به خودم نه نمیگویم"، گویی شد شعار و موتور محرک ایفلای 90 در کشور کره جنوبی. ایفلایی که تقریبا هیچ امیدی به شرکت در آن نداشتم. چرا که اتفاقات جنگی و هزار و یک ماجرای دیگر، آرامش و تمرکز را جوری از آدم گرفته بود که فکر کردن به یک سفر خارجی حتی برای شرکت در کنگره مهمی چون ایفلا جزء آخرین افکار آدم به حساب میآمد. با این حال، با اتکا به همان جمله که به خودم نه نمیگویم، اقدام کردیم و شد. برای ارسال مقاله و شرکت در ایفلا معمولا ب...
ادامه مطلب
وقتی ماشین را پارک کردم و داشتم به سمت در سفارت کره در خیابان دانشور غربی می رفتم با خودم فکر کردم که اگر نگذاشتند وارد شوم از همانجا حواله ام کردند به آژانس چه کنم؟ اگر مدارک را که ترجمه پارسال است قبول نکنند دیگر نمی رسم. هزار و یک دلهره دیگر در سرم می چرخید. یعنی همینقدر ناامید و مردد و با آشوب وحشت زای هزینه ها داشتم می رفتم به سمت زنگ که یک دختر خانم جوان جلوی در سفارت سبز شد و چیزی گفت و در را برایش باز کردند و من هم دنبال او وارد شدم و گویی شمعی کم نور از افقی دور، نوری برای شدن برافشاند....
ادامه مطلب
امسال، 90 سال است که ایفلا هر سال در یک کشور برگزار شده است و این تداوم و ماندگاری حاصل همت، اراده و انگیزه افرادی است که اغلب هم داوطلبانه در سراسر جهان کار میکنند که سالی یکبار همه کتابداران و متخصصان علم دادهها از تمامی جهان دور هم جمع بشوند و از هزاران مساله ریز و درشت علمی، حرفهای و اجتماعی صحبت کنند. ایفلای سال گذشته که در شهر آستانه قزاقستان به اتمام رسید، همه دوستان ایرانی و خارجی هنگام جدا شدن از همدیگر این جمله ورد زبانشان بود و تکرارش می کردند که "امیدوارم در ایفلای بعدی در کره جنو...
ادامه مطلب
حتما بارها و بارها از نویسندگان، صاحبنظران یا دست کم معلمان و احتمالا با سرکوفت/تشویق از والدین، شنیدهاید که چقدر خوب است آدم دفتر خاطره و روزانهنویسی داشته باشد. من هم شنیدهام و یکی از مبلغان پر و پاقرص آن هستم. خودم هم سالهاست که به شکلهای مختلف خاطره، روزانه، جستار یا تحلیل مینویسم. پوست بچهها و اطرافیان را هم کندهام که حتما حتما بنویسید و نگذارید که یک لحظه از حال و احوال عمرتان بدون ثبت و ضبط شدن هدر برود. هر وقت که دست داده و قرار بوده برای بچهای یا اهل دلی هدیهای بگیرم، اگر شرایط مساعد بوده، دفتر خاطره یا چیزی توی این مایهها هم روی هدیه گذاشتهام که طرف به این بهانه یا شاید هم در رو در بایستی، صفحاتی را سیاه کند شاید در آینده با خواندن آنها حال دلش خوش بشود. دفتر خاطراتی دارم از آنها ک...
ادامه مطلب
یک روز بعد از ناهار خسته و ملول از روزمرگی کارهای اداری و ماشین امضایی، اتاق معاونت را رها کردم و به یاد ایام قدیم رفتم اتاق شخصی خودم در طبقه اول دانشکده و در موکاپات و روی گاز پیک نیکی اتاقم قهوه درست کردم و مثل قدیمها دستم گرفتم و رفتم بیرون در فضای باز و ضمن مزه مزه کردن قهوه ام، شروع کردم به نگاه کردن به قله توچال و حسرت خوردن از اینکه چرا نباید آنجا باشم. همکاران می آمدند و می رفتند، ولی یکی آمد و ایستادیم به صحبت کردن. حرفها رفت به آنجا که این چه وضعی است که شرایط اقتصادی یک استاد طوری شده که دائم باید در حسرت خواسته هایش باشد و خجالت می کشد بگوید چقدر حقوق می گیرم و همواره باید با رژگونه و سرخاب سفیدآب صورت خودش را خوش رنگ و لعاب نگه دارد. من هم یاد یکی از فلسفه های حکیمانه ام (دسته ...
ادامه مطلب
لیلی خانم وکیلی آنقدر صمیمی و خوش قلم نوشته اند که اگر چه کمی از این همه تعریف خجالت کشیدم اما دلم نیامد ماندگارش نکنم.***برای دکتر محسن عزیزاولین بار در قاب مانیتور دیدمش اولین کلاس مجازی که با او داشتم..دوره ارشد مدیریت اطلاعات. راستش امده بودم یک مدرک بگیرم برای ارتقا شغلم ک برم که برم اما گرفتار شدم و عاشق، عاشق مرام و معرفت و سوادش و صد البته جذابیت ظاهرش.. باوقار و جتلمن و تو دل برو.. یکی از بهترین روزهای زندگیم روزی بود که اولین بار دیدمش.. حالم وصف ناشدنی بود.. بعدها که با دلگفته هایش آشنا شدم فهمیدم چقدر دلگفته هایش شبیه حرفهای نگفته من است. روزهایی که از روزگار خسته و نا امید می شدم سری به باغ دلگفته هایش میزدم و حالم را خوب میکردم حالا هم همان است باغ را با همه مشغله هایش تازه نگه...
ادامه مطلب
دردی از پشت کله ام کشید به گردن و زد به ستون فقراتم. سرم را که پائین آوردم با خودم فکر کردم که مونیخ می تواند بهشت ارتوپدها و فیزیوتراپها برای پساسفر توریستها باشد. از بس که آدم سر به هوا می شود برای دیدن شگفت انگیزترین عجایب معماری و سازه های هنری در ارتفاع بلند ساختمانهای زیبا. مونیخ که عروس شهرهای آلمان است بیخودی رخت عروسی به تن نکرده. همین مسحورکنندگی ساختمانهایش یکی از دلایل این عنوانِ برازنده است. در شهر که راه می روی هر گوشه مثل موزه ای است که شکلی از هنر و سلیقه را به نمایش می گذارد. از سنگ فرشهای کف خیابان گرفته تا بالاترین نوک مناره مانند ساختمانها که تا توانسته اند در آن هنرمندی به خرج داده اند و البته سخت کوشی آلمانی را به رخ می کشند.روز اول هفته در مونیخ و شاید اروپا دیدنی است....
ادامه مطلب
دسته دسته، دختر و پسرهای سرخوش یا پریشان، دست در دست یا سر بر شانه یا دست در کمر هم، در خیابانها جولان می دهند. یک طرف عده ای دارند آواز می خوانند و یکی هم نشسته روی زمین. طرف دیگر چند نفر با موهای بلند و لباسهای عجیب و غریب دارند می رقصند. یک دو نفر به دور از هیاهو گوشه خلوتی گیر آورده اند و تکیه به دیوار نشسته و به یک خلسه عرفانی فرو رفته اند. بعضی جاها هم یکی دو نفر دراز به دراز روی سکو یا گوشه ایستگاه افتاده اند و به مراحل بالایی سرخوش رسیده اند. یک ایستگاه آن طرف تر، وقتی در قطار باز می شود، چهار پنج دختر و پسر بلوند و خوش تیپ می آیند تو در حالی که دو نفرشان زیر بغل یکی دیگر را گرفته اند و به سختی می اندازندش روی صندلی. خودشان که مثلا نقش مراقب و پرستار را دارند هم چندان حال خوبی ندارند...
ادامه مطلب
آخرین تکه ناخن آغشته به خون را از لای دندانش تف کرد و گفت: "خونهای که توش کتاب نجس باشه، دیگه جای موندن نیست". روحی دستش رو گرفت و آورد پائین و گفت: کم این لامصب رو بجو. دیگه ناخن برات نمونده. آره، تحملش سخته، ولی تو بری، آخرین تیر رو به قلب ننت زدی. ریحانه تنها امیدش تو اون خونه سیاه این بود که به داداش روشنفکرش افتخار کنه.صادق که داشت دوباره ناخنش رو به دهنش نزدیک میکرد، با چشم غره روحی دستش رو آورد پائین و با کلافگی گفت: تا الانم فقط اشکای ننم و زل زدنهای بیصدای ریحانه نگهم داشته و الا تا حالا یا قیافه اون خشک مغزِ عقب افتاده از یادم رفته بود یا استخونای یکیمون رو مورچهها تو گور پاک می کردن. یه تا کاغذ مثل نجسی می مونه براش و یه ورق کتاب و نوشته تو دستم می بینه شروع می کنه که: "آره، همین ...
ادامه مطلب
شهریور نه تابستان است و نه پائیز. حسرتی است از کارهای ناکرده و تابستانی که به سرعت برق و باد بساط عیش نیمه کارهاش را جمع میکند و ما را با حسرت و امید برای تابستانی دیگر تنها میگذارد. رسول خان خسروی، رفیقی است به تعداد 32 شهریور. از مهر 1370 که همکلاسی دانشگاه شدیم تا حالا داریم درباره همه چیز زندگی از جمله کتاب و نوشتن حرف میزنیم و فکر میکنم حالا حالاها حرف خواهیم داشت. پرسهزنی در کتابفروشیهایش را از یک فنجان قهوه در روز اول شهریور 1402 در کتابخانه مرکزی دانشگاه ما، شروع کرد و همینطور دارد در شهرهای مختلف پرسهزنی در کتاب را ادامه میدهد و امیدوارم که پرسههایش پر دامنهتر شوند. یک روزی لطف کرده و نشسته و در شهریورهای دلگفتهها پرسهای زده و نتیجه را به شرح زیر تقدیم علاقهمندان دلگفتهها کرده است: ...
ادامه مطلب
بلیط که در جیبت باشد یعنی تاریخ داری و آغاز و انجام کارهایت به جایی ختم می شود. خیالمان که از بلیط برگشت به ایران راحت می شود، چمدانها را می بندیم و تصمیم می گیریم دورالوداعی با ونیز'>ونیز داشته باشیم. آخرین نفسها در هوای نمور و نیمه داغ صبحگاهی ونیز، با حسرت عجین است. هنوز ناشناخته ها و نادیده های فراوانی در ونیز هست که دل آدم را چنگ می زند اما مثل هر چیز دیگر زندگی عمر این سفر هم کوتاه است و لاجرم باید گذاشت و گذشت. دکه ها دارند بساطشان را که پهن تر می کنند و کم کم سر و کله توریستهای تا نیمه شب بیدار هم پیدا می شود و کافه ها در حال سرو برانچ (بین صبحانه و ناهار) هستند. قایقها و کشتی ها نفیرکشان از کانالها به دریا می زنند و هلهله شادی از سوی مسافران به وجد آمده در هوا پخش است. شنبه 2 مهر ۱۴...
ادامه مطلب
کسی در گروه تلگرامی "کتابدار سلام" در ارتباط با بحثهای هوش مصنوعی مطلبی نوشته بود که من در پاسخ به آن این مطالب را نوشتم که واقعا به آنها باور دارم و فکر می کنم نباید ترسید و باید خود را آماده پذیرش و همسویی کرد:"دیگه با ورود هوش مصنوعی نابود میشه رشته ما(که البته خیلی وقته نابودش کردند) IT،سئو، تولید محتوا،برنامه نویسی، عکاسی و خیلی از موارد دیگه نابود میشه و در چند سال آینده کلی مطالب آموزشی درباره استفاده از هوش مصنوعی در سایت ها و کانال های مختلف که همین الان هم تا حدودی هست و احتیاجی به دوره دیدن در مورد هوش مصنوعی نیست. این همه وبینار که از راه های دیگری کسب درآمد کنیم!! حالا همون کسی هم که در آمدشون از طریق تولید محتوا بود باید به فکر شغل دیگری باشه چون نحوه کار با هوش مصنوعی تو دنیای...
ادامه مطلب
چهار مرد جنگل نشین اکوادور با چشمان متعجب چشم به دهان پیرمرد دوخته بودند و از شنیدن هر چیزی در مورد شهرها، مردم و اشیای جدید در دنیا که پیرمرد از لابلای کتابها میخواند تعجبشان دو چندان میشد اما آنها را باورپذیر مییافتند. اما جایی به اسم "ونیز" به هیچ وجه برایشان قابل هضم نبود. جایی که خانهها لابلای آبها ساخته شده و مردم به جای درشکه و گاری از قایق و کرجی برای اینطرف و آن طرف رفتن استفاده میکردند. لویس سپولودا در کتاب مختصر اما بسیار زیبای "پیرمردی که داستانهای عاشقانه میخواند" چنین توصیفی از ونیز میکند. راستش را بخواهید تا خودم ندیده بودم باورش و تصورش برای خود من هم سخت بود. اما ونیز با تمام حقیقتِ متفاوت از همه جهانش، با بوی دریا و میگوی سوخاری در ریههایمان و موسیقی و قهقه های شبانه و کافه...
ادامه مطلب
صدای چرخهای چمدان در جدال با سنگ فرشهای کوچههای باریک و زیبایی که نوستالژی یک عمر فیلمهای ایتالیایی با این آوای خاص صدا زدن "دلتاتورررررههههه" و فیلمهای ماندگاری چون "سینما پارادیزو" و "پدرخوانده"، ما را به هیجان مهمانی در یکی از زیباترین شهرهای جهان فرا میخواند. در جدال با کرجیبانها و قایقرانها، جیبمان برنده میشود؛ چرا که هر طور حساب کردیم دیدیم که برای ده دقیقه راه (به گواه گوگل مپ) ارزش ندارد که دست کم 60 یورو بدهیم. در غروب زیبای ونیز، یکی از عروسان شهرهای جهان هستیم اما دو غروب ما را احاطه کرده. یکی غروب 31 شهریور و بدرقه تابستان و دیگری هم غروب مرگ و شورش و اعتراضات هموطنان در کشور. برای اینکه دچار مشکل در برنامه و احیانا نبود قطار نشویم در همان بدو ورود می رویم و بلیط قطار به مقصد مون...
ادامه مطلب
نمیشود با این همه خون دل به ایتالیا بروی و فقط زیباییهای یک شهر را ببینی. هر چند که آن شهر رم باشد و مانند یک کشور شهر. تصمیم داشتیم که به یکی از شهرهای ایتالیا به غیراز رم هم سفری داشته باشیم. ونیز و این عبارت رایج و طنز که زمانی رایج شده بود و هر کسی هر کجا عکسی میانداخت به مسخره مینوشت "ونیز، همین الان یهویی" در صدر وسوسه انگیزترین شهرها بود. کاپری که از جزایر ایتالیا است و سواحل آمالفی زیبای آن معروف است یکی از گزینههای دیگر بود. شهرهای فلورانس، میلان و حتی سیسیل هم بدجوری چشمک میزدند. با توجه به اینکه کارت اعتباری نداشتیم گفتیم کاملاً سنتی به ایستگاه قطار مراجعه کنیم و ببینیم چه چیزی دستگیرمان میشود. عصر چهارشنبه و بعد از کنفرانس رفتیم ایستگاه قطار ترمینی. شروع کردیم با دستگاههای خودکار...
ادامه مطلب
لامبورگینی کروکِ قهوهای دارد پا به پای قطار میآید و نامرد نمیگذارد که زیباییهای یک جاده وسط دریا و آب را بهتر ببینیم؛ از بس چشم نواز است و سرعتش وسوسه انگیز. دور تا دور مسیر باریک قطار را آب گرفته و کمی آنطرفتر جاده ماشینرو قرار دارد و همپای ریل قطار پیش میآید. هر چند مترِ این جاده را اگر با ریال ایران حساب کنی، چندین میلیارد تومان درون آن در حال تردد است از بس که ماشینهای رؤیایی و آنچنانی که فقط توی فیلمها دیده میشود از آن عبور میکند. منظره فوق العاده ای است که یک خط باریک وسط دریایی گسترده پیش میرود و انتهای کرانههای دریا به خانههای شیروانی شده و رنگی ختم میشود. گاه گاهی هم جزیرهای یا قایق و کشتیهای روی آب به چشم میآیند. این منظره ورودی شهر رؤیایی و خاصِ ونیز است. به ونیز که نزدیک میشویم، ...
ادامه مطلب