تا همین چند وقته پیش، اگر دقیقتر بگویم، تا شش ماه پیش، اعتقاد داشتم که جامعه باید سیستمی داشته باشد که همه چیز را تحت سلطه داشته و برای همه آحاد اجتماع نسخه بپیچد. یعنی همه چیز تحت سیطره یک عقل و حکمرانی کل باشد. هر چیز جامعه را ببیند و از کوچکترین تا بزرگترین مسائل را مد نظر قرار داده و هر گونه اصلاحی که لازم است به عمل آورد تا ملت در عین آرامش و راحتی در جامعه زندگی کنند. برای مردم هم هر راه و چاهی را مشخص کند. بگوید که چه بکنید و چه نکنید. یعنی هم فرهنگ را بسازد و هم مردم را وادار کند که به آن وفادار باشند و مراعاتش کنند.
تا اینجا کار خیلی رویاپردازانه و ایده آلیستی است و اگر بشود چه شود. صد البته قبلا هم سوسیالیستها چنین مدینه فاضله ای را ترسیم کرده و تلاش کرده بودند که آن را زمینی و عملیاتی کنند که در عمل نقشه هایشان هم نقش بر آب شد. با رخت بر بستن جناب فیدل کاسترو هم که دیگر می شود گفت پرونده اینطور افکار به بسته شدن خیلی نزدیک شد.
از سوی دیگر، اینکه همیشه منتظر باشیم تا کسی از جایی بیاید و با قدرتی جادویی تمامی مشکلات را رفع کند و به جای همه خارها و خارستانها، گل و گلستان به بار آورد، باز هم راه به جایی نمی برد. اینطوری فقط ما مشکل را از گردن خود ساقط کرده و به گردن دیگری یا دیگران انداخته ایم.
اما از شش ماه پیش و به ویژه بعد از زیارت کشور آلمان، این اندیشه به شدت در من قوت گرفت که کسی بیرون از دایره خواست و اراده ما چندان کمکی به ما نخواهد کرد. اگر هر اتفاقی قرار است بیافتد نه در شکل قیاسی و کل به جزء آن که در شکل استقرایی و جزء به کل آن مقدور خواهد بود. یعنی سر منشا همه اتفاقات و تحولات درست در همین سر پنجه های ما نهفته است. حافظ هم قرنها پیش به این نتیجه رسیده و سروده: "تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز...". پس این هم چیز جدیدی نیست که آدم به چنین نتیجه ای برسد. اما مهمتر از همه این نظریه ها و صغری و کبراها، اقدامی است که ما می کنیم. از عادات مالوف ما ایرانیان محترم این است که خیلی خیلی خوب تحلیل و تعریف و تشریح می کنیم، اما پای عملمان حسابی می لنگد. اینکه به این نتیجه برسیم که باید خودمان قدمی برداریم خیلی خوب است و خودش یک حرکت رو به جلو است. اما اینکه کدام گامها را بر می داریم و کدام سنگها را از جلوی راه این توسعه کنار می زنیم مهمتر از رسیدن به شناخت برای حرکت است.
بهترین و جدی ترین تصمیم من در این زمینه این بوده که حوزه هایی را که می توانم تغییر بدهم یا قدمی در راهشان بر دارم شناسایی کنم. بعد هم به مرور زمان –که ترک عادت یکهویی بدجوری موجب مرض است – این مشکلات را به حالتی مطلوب نزدیک کنم (نمی گویم تمام پاک کنم یا تغییر بدهم که سنگ بزرگ علامت نزدن است).
بعضی از زمینه های مهمی که حتما باید به آن دقت کنیم اینها است:
اینها بخشی از مهمترین آنهایی است که بهشان فکر کردم.
شما فکر می کنید به چه چیزهای دیگری باید فکر کنیم و بسازیمشان.
برچسب: یکی از همین روزها ماریا,
نویسنده: باران ابراهیمی