همان دیروز صبح (دوشنبه 14 فروردین 1396) که دکتر پی کی جین را ملاقات کردیم و حرف برنامه هایمان در هند شد، گفت که دکتر برند ماکشفلد (از بزرگان و خوبای آلمان) برنامه دارند که بروند آگرا و تاج محل را ببینند و من برایشان ماشین گرفته ام (پی کی جین مردی برای تمامی هماهنگی هاست. هر چیزی را درست و حسابی هماهنگ می کند و مشکلات را حل می کند). و همانجا ایمیل داد به جناب ماکشفلد که اگر مایل است ما هم همسفر آنها بشویم. اما چیزی گفت که ما نزدیک بود شاخ در بیاوریم. اینکه تاکسی برای ساعت 2 و نیم نصف شب هماهنگ شده است و آنها مایلند که طلوع خورشید را در تاج محل ببینند. شب هم خبر تائید سفر را در واتس آپ داد (آخر تقریبا بقیه جاهای جهان به جز ایران و احتمالا روسیه همه از واتس آپ به جای تلگرام استفاده می کنند). ساعت 2 بیدار شدیم و ساعت 2 و ربع دیدیم تلفن زنگ زد که ماشین حاضر است. ما هم با عجله بقیه وسایل و کمی خوراکی و صبحانه مهیا کردیم و راه افتادیم. قرار بود که ساعت 3 دو مسافر دیگر سوار شوند که تا هتل را پیدا کرده و آنها بیایند و سیگاری بکشند و راه بیافتیم تقریبا ساعت 4 از دهلی زدیم بیرون.
طلوع خورشید زیبای هند را هم در بین راه و خواب آلوده دیدیم. راننده هم انگلیسی نمی دانست و نمی شد راحت چیزی از او به دست آورد. اول صبح یک جایی در آگرا ایستاد و تلفن کرد که بعدا فهمیدیم دارد تور لیدر را صدا می کند که بیاید. تور لیدر که سوار شد دیدیم که هم آلمانی می داند و هم انگلیسی. اما کمی بعد متوجه شدیم که لب شکری است. حالا فکرش را بکنید یک آدم لب شکری و هندی بخواهد انگلیسی هم صحبت کند، چه می شود. آنقدر زود رسیده بودیم که هنوز خبری از آن قلقله معمول تاج محل نبود و صفی هم برای بلیط تشکیل نشده بود.
نرخ بلیط نسبت به سال پیش 250 روپیه گران شده و الان به قیمت 1000 روپیه (60.000 تومان) ناقابل در آمده بود. البته برای خود هندی ها مبلغ بلیط 50 روپیه است. البته این را وقتی فهمیدم که تور لیدر محترم آمد و یواشکی گفت 50 روپیه بده تا من هم بلیط بگیرم. من هم 100 روپیه دادم چون خرد نداشتم و ایشان هم به روی مبارک نیاورد که بقیه اش را پس بدهد. روی بلیط تاج محل یک گلوله سفید می دهند و یک ظرف آب که آن گلوله سفید پوششی است که در معبد اصلی باید روی کفشها بکشی. بعد رفتیم به سمت دروازه بازرسی. با اینکه گفته بودند که چیزی مانند خوراکی و نوشیدنی و اشیا ممنوعه همراهمان نباشد، بازهم در گیت گیر کردیم. در جیب من یک بسته آدامس بود و در کیفم یک چاقوی همه کاره که نمی دانم کی آنرا جاساز کرده بودم توی کوله پشتی ام و اینجا دستگاه اشعه ایکس آن را تشخیص داد. مجبور شدیم چاقو و آدامس من و فندک آقای ماکشفلد را به اتاق امانات تحویل بدهیم و بعد هم صحیح و سالم تحویل بگیریم.
تاج محل در آن صبح که هنوز هوا داغ نشده بود زیبا و دلربا بود. واقعا بنایی با این عظمت و زیبایی حقش هست که جزء عجایب هفتگانه جهان جای بگیرد. ساختمان و گنبد زیبا، دروازه ها و بچه کاخهای اطراف، فضاسازی و آب نماها و ... همه و همه دست به دست هم داده اند که یک اثر ماندگار و جهانی که البته به نام عشق کلید خورده را به همه عالمیان تقدیم کنند.
راهنمای ما در برخی قسمتها می ایستاد و توضیحاتی در مورد بنا و تاریخ هند و منطقه آگرا می داد که خیلی قابل فهم نبود. اما به هر حال بعضی چیزهایش خوب بود. بازهم مثل پارسال، وقتی ما شروع کردیم به خواندن آیات قران روی سردرهای تاج محل که با خط نسخ نوشته شده بود، حاضران از تعجب دهانشان باز مانده بود. یک جایی هم یک تخته سنگ سیاه بود در رد فورت آگرا که راهنما می گفت برای محک زدن و تشخیص طلا استفاده می کنند و هر طرف شکل مربعی آن یک شعر به زیان فارسی نوشته بود.
ما نمی دانستیم چنین قابلیتی داریم که برای دیگران عجیب و غریب است. یک جا هم این قابلیت بدجور حال آقای راهنما را که به نظر می رسید مدعی است همه چیز را در مورد تاج محل می داند گرفت. در درون مقبره شاه جهان، در ضلع جنوبی و قسمت میانی درب خروجی، یک قسمتی هست که آیات قرآن دور چارچوب در روی سنگ نوشته شده است. در پایان نوشته، مانند نوشته های دیگر از این دست چهار کتیبه کوچک لوزی شکل هست که روی آن تاریخ کتابت، نام کاتب و ... نوشته شده است. آقای راهنما مانند جاهای دیگر که سوالی را مطرح میکرد و خودش پاسخ آن را می داد پرسید: "آیا می دانید چند خانواده برای نوشتن این سنگ نوشته ها زحمت کشیده و کار کرده اند؟" ما هم که اطلاع نداشتیم همه گفتیم خیر. گفت: 4 خانواده و یکی یکی آن کتیبه ها را شمرد. من هم که تازه آنها را خوانده بودم بی اینکه حواسم باشد در آمدم و گفتم: "نه". این یکی تاریخ است که نوشته سال 114- هجری قمری، این یکی روز است، آن یکی کاتب است و آن یکی هم تقدیمیه و خانواده ای در کار نیست. که آقای راهنما متوجه شد بدجوری قافیه را باخته و سر و ته قضیه را به طریقی هم آورد و از ماجرا گذشت. فکر کنم از این به بعد اول بپرسد کجایی هستید و احتمالا یا ایرانیها را نپذیرد و یا با احتیاط بیشتری با آنها صحبت کند.
بعد از دیدن تاج محل رفتیم به سمت "آگرا رد فورت" که شبیه رد فورت دهلی است اما با عظمتی باور نکردنی. جالب بود که راهنما می گفت فقط 25 درصد آن را می توانیم ببینیم و 75 درصد آن الان هم در دست نظامیها است و به عنوان پادگان از آن استفاده می کنند.
قبل از رسیدن به رد فورت از همسفران پرسیدیم که آیا برنامه ای برای صبحانه دارند و گرسنه هستند یا خیر؟ که گفتند برنامه ای ندارند و می توانیم برویم رستوران. اما به آنها اعلام کردیم که ما همه چیز داریم و خیلی تعجب کردند. گفتیم راننده یک جای خوب بایستند که انگار معنی جای خوب از نظر ما ایرانیها با آنها فرق دارد. از نظر ما جای خوب یعنی کنار رودخانه و زیر سایه درختان و فرش و قلیانی و بقیه سور و سات. اما از نظر ایشان جای خوب یعنی دور زدن در جا در خیابان و رفتن آن طرف آن که سایه درخت داشت و البته مثل بقیه جاها کثیف. همانجا کنار نرده ها بساط صبحانه مخصوص خانواده خودمان را ردیف کردیم. یعنی ارده مخلوط با عسل و مغز گردو و نان لواش فرد اعلایی که از ایران با خودمان برده بودیم. دوستان آلمانی از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورند. ماکشفلد چاقویی در آورد و گفت برای بریدن نان و وقتی نان ما را دید تعجب کرد و گفت من می خواستم مثل نانهای آلمانی نان را ببرم. بعد هم یادشان دادیم که چطور بخورند. جالب اینجا بود که لقمه معمولی مثل ما بلد نبودند و چیزی مثل ساندویچ درست می کردند و می خوردند. حسابی هم کیف کرده بودند. هم از اینکه ما بساطمان همراهمان بود و هم از این نوع صبحانه و کنجکاو بودند که بدانند چیست و آیا یک صبحانه معمولی ایرانی است که همه روزه مصرف می شود یا خیر؟