خرید بک لینک

وقتی پای سفر در میان باشد، گویی کائنات هم خوب میداند که یکی از مهمترین کارهای دنیا در جریان است و دستی از غیب تمامی چالهها را پر میکند و زمینی هموار برای پای در راه سفر گذاردن مهیا میکند. یکی از مشکلات دیگر که در راه این سفر بود، مشکل گرانت (پژوهانه) بود. چون سقف محدودی برای استفاده از پژوهانه و هزینه کرد آن برای سفرهای همایشی هست، و شروع سال مالی گرانت از مهر است و من برای سفر فرانسه استفاده کرده بودم، بنابراین اولین در بسته رو نمایی کرد. اینکه نمیشود از پژوهانه پارسال استفاده کرد و پژوهانه سال 96 هم هنوز اعلام نشده. خوشبختانه با بلندنظری جناب معاون پژوهشی دانشگاه این مشکل به سرعت حل شد و مابقی کارها به جریان افتاد. چرا که اگر این موافقت صورت نمیگرفت، حکم ماموریت داده نمیشد و امکان گرفتن ارز دولتی هم نبود.

از همان ابتدای ورودم به کتابخانه – یعنی آبان 1394- یکی از برنامه هایی که در صدر برنامههایم بود، راه اندازی کتابخانه کودکان برای خدمت به بچه های اساتید و کارکنان و دانشجویان بود. خوشبختانه بلافاصله بعد از پیگیری، خانم سمیه (سوسن؟) سلیمانی علاقه و اشتیاق وافری نشان داد و این کتابخانه با حمایت ما و پیگیری و عشق ایشان شکل گرفت. الان هم یک کتابخانه عالی و مثال زدنی شده است. امسال ایشان هم زحمت کشیده بودند و پوستری را در مورد کتابخانه کودکان برای بخش پوستر ایفلا ارسال کرده بودند که پذیرفته هم شد. از آنجا که ایشان ظاهرا یک استعداد نهفته در تور لیدری داشته و دارند، خیلی از کارهای سفر از جمله رزرو هتل و هماهنگی بلیط و ... با همت ایشان به سرانجام رسید. از همه مهمتر که از پیمنت 24 یک کارت اعتباری مستر کارت گرفتند که چقدر به کارمان آمد. هر چند که خود کارت به 55 هزار آب خورد و از سوی دیگر، هزینه شارژ و واریز دلار هم به قیمتی بالاتر از بازار بود اما ارزشش را داشت. در چند جا که مستر کارت لازم بوده خیلی به کار آمده است.

تجربه سفر فرانسه و آلمان نشان داد که بهترین گزینه سفر، هتل آپارتمان است که امکانات آشپزی و ... را در خود دارد و تقریبا یک سوئیت یا خانه نقلی را با خود خواهید داشت. بنابراین هتل رزرو شد. اما حواسمان نبود و البته ریسک بود با وجود بچهها، که بخواهیم یکی دو شب بگیریم تا پابند هتل نشویم. چون وقتی رزرو اینطوری در کار باشد دیگر نمیتوانی کنسل کنی و مجبوری تا تهش بمانی. در حالی که ما میخواستیم زودتر برویم که به پراگ هم برسم اما هتل پابندمان کرده بود.

خلاصه شرایط سفر مهیا شد و ساعت یک بعد از نیمه شب روز شنبه راهی فرودگاه امام خمینی شدیم. فرودگاهی که اگر چه دروازه اتصال ما با دنیا است اما ورودیه اش و سازمانش آنقدر مشکل دارد که شلوغی بیش از حد و صف طولانی ابتدا و درهم و برهم بودن و کوچکی محوطهها، اصلا قد و قواره یک فرودگاه بین المللی را ندارد. تا جایی که توانسته بودیم بارها را حذف کرده بودیم و فقط دو چمدان و دو کوله پشتی داشتیم که جمعا به 40 کیلو هم نرسید در حالی که نفری 30 کیلو مجوز بار داشتیم. بارها که تحویل شد و خیالمان راحت شد، رفتیم سراغ مابقی مراسم قبل از سفر که یکی پرداخت عوارض خروجی است که از مصادیق کامل پول زور است، اما چاره ای نیست و باید داد. خوشبختانه امکان پرداخت با دستگاه فراهم شده بود اما از آنجا که ما هیچ کاری را عادت نداریم انجام دهیم، خیلی از بانکها از جمله بانک تجارت در دستگاهها تعریف نشده و قابل پرداخت نبود.

بعد هم گرفتن 300 دلار گدایانه ارز دولتی بود که به فربد به خاطر زیر 12 ساله بودنش نداده بودند و ما هم قبلا برای هند گرفته بودیم و فقط فرزاد مانده بود که آن را هم گرفتیم. ماجرای ارز فرزاد هم جالب بود. وقتی برای ارز دولتی خودم به بانک ملت شعبه شهرک غرب مراجعه کردم، فرزاد را هم با خودم برده بودم. مدارک هم هر چه بخواهی همراهم بود که مسئول ارز نتوانست هیچ ایرادی بگیرد. فقط گفتند چون حساب بانکی ندارد باید اسمش را در سامانه ثبت کنیم. بعد از یک رفع درآمدند که چون بالای 15 سال است حتما کارت ملی میخواهد که ما نداشتیم. بنابراین به همین راحتی ارز را بالا کشیدند رفت. به شوخی به بچهها گفتم تو یکی از صغر سن و تو دیگری از کبر سن، این ضربه ارزی را به ما زدید. اما از آنجا که اینجا ایران است و کمتر چیزی قطعیت دارد و ما هم به هیچ وجه به هیچ نه یا آره ای نباید دل خوش باشیم، فردا کله سحر خودمان را رساندیم بانک ملی شعبه میدان فردوسی که اصل جنس است و کل کارهای ارزی را مسلط است. آقای بانک با گشاده رویی فرمودند که ما فقط بلیط و پاسپورت میخواهیم و اسمتان را بنویسید و ساعت 10 که نرخ ارز میآید مراجعه کنید. فرزاد از بس نگران بود پرسید من کارت ملی ندارم آیا میتوانم بگیرم؟ آقاهه گفت، اینجا فقط بلیط و پاسپورت. آن مسخره بازیها مال بانک ملت است که تعجب کردیم چطور این مساله را خوانده است.

درست است در بلیط پروازی مثل پرواز ما مینویسند ساعت 5.5 دقیقه صبح. اما وقتی میخوانی که لازم است 3 ساعت قبل از پرواز در فرودگاه باشی و فرودگاه بین المللی امام هم آن سر دنیا است، یعنی اینکه باید ساعت 12 شب راه بیافتی و این یعنی اینکه خواب بی خواب. صف ابتدای ورود به فرودگاه هم بهترین استقبال و خوش آمدگویی از نوع ایرانی به مسافران بین المللی است. خوشبختانه هواپیمایی قطر مشکلی با بار ندارد و این سفر جزء معدود سفرهایی بود که ما نگرانی از بار نداشتیم. چمدانها را که تحویل دادیم میخواستیم پوسترها را هم تحویل بدهیم که گفتند بهتر است ببرید همراه خودتان توی هواپیما. آقای عمرانی و خانم نیک نیا یک پوستر داشتند و آقای دکتر اصنافی و خانمها پاکدامن و دانشمند هم پوستر دیگری که من مسئولیت حمل آن را داشتم. خوشبختانه خانم سلیمانی مثل همیشه خوش فکری کرده بودند و قاب پوستر مخصوص نقشه های معماری برای پوستر خودشان گرفته بودند که اینها را هم درون آن جا دادیم. اما اشکال این بود که هر جا میرفتیم، همه با تعجب نگاه میکردند و فکر میکردند در حال حمل آر پی جی 7 هستیم.

پرواز اول به دوحه بود. اگر چه مشاهده طلوع زیبای خورشید از پنجره هواپیما و بر فراز دوحه، خیلی جالب بود اما فرودگاه دوحه یکی از استرس زا ترین فرودگاه های جهان است. چون فرودگاه ترانزیت به شمار میآید و همه آنهایی که میآیند میخواهند به سرعت خودشان را به پروازهای بعدی به یک گوشه دنیا برسانند. به خصوص ابتدای کار که میرسی، همه در حال بدو بدو هستند و هر کسی به یک طرف میدود و همه هم عجله دارند که به پروازهای دیگرشان برسند. خوشبختانه این بار خیلی فاصله پرواز ما مناسب بود و میتوانستیم دوری در فرودگاه دوحه که برای خودش شهری است بزنیم. ماجرایی داشتیم با دستشویی بچهها. دیدن اینکه در دستشویی مردانه، خیلیها در سلولهای انفرادی سرپایی قضای حاجت میکنند خیلی برایشان عجیب بود. طرفه اینکه، یک چشم بادامی در حال مسواک زدن وارد دستشویی شد و همانطور مسواک زنان قضای حاجت هم کرد. دیگر اینکه باید توجه داشته باشی که ساعتها در هر فرودگاه به ساعت محلی محاسبه میشود. بر این اساس ساعت 4 شهر را در موبایل تنظیم کرده بودیم. دوحه که یک ساعت و نیم از ما عقب تر است و ورشو و وروتسلا که هر کدام دو ساعت و نیم از ما عقب تر هستند.

پرواز به ورشو به راحتی اتفاق افتاد. چون آنقدر خسته و بیخواب بودیم که به محض نشستن در هواپیما، به خواب عمیقی فرو رفتم و متوجه هیجان بچهها نشدم. خوشبختانه هواپیماهای مدرن قطر آنقدر سرگرمی داشتند که بتوانند بچهها را با فیلم و موسیقی و بازی و دیدن حرکت هواپیما در مسیر سرگرم کنند. جالب این بود که هواپیما بعد از بلند شدن دوباره برگشت به خاک ایران و از غرب ایران به سمت تبریز رفت و از خاک ایران به ترکیه و اروپا. حالا فکر کنید اگر ایران وضعیت خوبی در جهان و توری است پذیری داشت، همه پروازهایی که لازم بود به مسیرهایی از این دست اتفاق بیافتند از ایران صورت میگرفت و هم ارتباطات جهانی گسترش مییافت و هم اقتصاد ما هم از صنعت بدون دود و طلای پاک توریسم بهره های وافری میبرد.

اما ماجرای اصلی در فرودگاه شوپن (اسم خیلی جالبی دارد) ورشو بود. باران میبارید و هوا تقریبا سرد بود. جالب بود که خیلی از مردم کاپشن پوشیده بودند اما پاهایشان لخت بود. بعد از شب نخوابی و خستگی، فقط دلمان میخواست که زودتر برسیم و هم استرس ما تمام شود و هم اینکه استراحت بکنیم. به سراغ پروازهای ورشو به وروتسلا رفتیم. پیدا کردن محل فروش بلیط کار سختی بود. در لهستان، خیلی نمیشود روی انگلیسی دانی مردم حساب کرد. بسیاری از لهستانیها نه تنها انگلیسی حرف نمیزنند، بلکه اصلا از همان اول اگر بخواهی انگلیسی حرف بزنی، به لهستانی پوزش میخواهند و ادامه نمیدهند.

بالاخره، بلیط فروشی را پیدا کردیم. اگر چه قبلا قیمتها و مسیرها را چک کرده بودیم، اما گویی عالم واقع با عالم مجاز در این کشور خیلی متفاوت است. یک کارمند کار نابلد هم گیر ما افتاد که با خستگی و استرس سفر اصلا جور در نمیآمد. نه انگلیسی را خوب میدانست و نه تسلط درستی به اوضاع داشت و دائم از همکار دیگری کمک میگرفت. در آخر هم، نپذیرفتن یورو و دلار و فقط پذیرش زلوتی لهستان، بزم بدبیاری های خستگی در بدن گذار را کامل کرد. از آنجا که معمولا تبدیل پول در فرودگاهها به صرفه نیست، برنامه ای برای تبدیل پول نداشتیم و فقط قرار بود بعد از گرفتن بلیط مبلغ کمی تبدیل کنیم تا بعدا سر فرصت در شهر کار تبدیل را انجام دهیم. از طرف دیگر، در کل خیابان فردوسی و چهار راه استانبول از هر کسی پرسیدیم که زلوتی دارند، چیزی دستگیرمان نشده بود. به همین خاطر، بدو بدو رفتیم به صرافی آن طرف فرودگاه و به خانم صرافی گفتیم که میخواهیم به انداز 1300 زلوتی تبدیل کنیم. ایشان هم فقط عدد 300 را فهمیدند و مبلغی که دادند خیلی کم بود. بعد دوباره مجبور شدیم عملیات تبدیل را تکرار کنیم. ضمن اینکه نرخی که تبدیل کردند کاملا ناجوانمردانه بود و اصلا با سطح شهر همخوان نبود.

یکی از چیزهای جالب بلیط فروشی این بود که میز هر کس میز مستقلی بود که میشد آن را جابجا کرد. روی میز طوری بود که یک کرکره داشت که هر وقت طرف کارش تمام میشد، میتوانست کرکره را بکشد پائین و در آن را قفل کند و خلاص و اینطور میشود هر کس یک دفتر کار مستقل و قابل حمل داشته باشد.

پروازهای داخلی اروپا معمولا پروازهای بدون بار هستند. به همین خاطر، مبلغی که شما در بوکینگ یا سایتهای آنلاین میبینید و بعد قیمت واقعی را متوجه میشوید حسابی شوک برانگیز است. آنقدر آقای بلیط فروشی خنگ تشریف داشتند که آخرش ما متوجه نشدیم چطور حساب کردند و فقط فهمیدیم که حدود یک میلیون و چهارصد هزار تومان پول بلیط از ورشو تا وروتسلا را پرداخت کردیم.

تا زمان پرواز 4 ساعتی وقت داشتیم اما حال چندانی برای گشتن در فرودگاه یا شهر نداشیتم. با این حال دوری زدیم و کمی با فرهنگ لهستانی آشنا شدیم. گفتیم زودتر برویم قسمت ترانزیت و اگر هم بشود دوری در فری شاپ ها بزنیم. چقدر هم خوب شد که زود رفتیم. چون رد شدن از گیت بازرسی فرودگاه مراسمی داشت. همه چیز را باید باز میکردی و در سبد میگذاشتی. تمامی وسایل را میگشتند و دوباره تکرار میکردند. حتی از خانمها میخواستند که لباس و حجابشان را در بیاورند که قبول نکردیم و مجبور شدند پلیس زن برای بازرسی بیاورند.

خورشید در لهستان خیلی دیرتر از ما غروب میکند و غروب زیبا و عجیب و قریبی هم دارد. رنگهای قرمز و زرد و نارنجی در هم میآمیزد و از فراز سقفهای اکثرا قرمز شیروانی های خانهها و در میان مناظر سرسبز اروپایی، صحنه های جانانه ای میسازد. پرواز ریان ایر که خط پروازی داخلی لهستان است گویی به شوخی پرواز میکرد. اولین موضوع جالب این بود که شماره صندلی هر کدام از ما یک چیز پرتی در یک جای هواپیما بود. حتی دو نفر ما کنار هم نبودیم. به مهماندار گفتیم و گفت هر جا میخواهید بنشینید و مشکل چندانی نیست. نشستیم و مراسم شروع پرواز را به شکل شوخی آمیز و خنده داری انجام دادند. اصلا از جدیت و سخت گیریهای پروازهای داخلی خود هم خبری نبود.

بعد از پذیرایی های مفصل هواپیمایی قطر، منتظر بودیم که در اینجا هم پذیرایی بشویم. اما وسط های پرواز دیدیم که دو مهماندار یک چرخ را که روی آن نوشیدنی و خوراکی بود آوردند و بردند جلو هواپیما و بعد برگشتند. ما فکر کردیم برای پذیرایی است و تعجب کردیم که چقدر متنوع و در عین حال کم است. بعد فهمیدیم که هر کس بخواهد میتواند بخرد و پذیرایی رایگان در کار نیست. اما یک چیز جالب این بود که یک سری برگه را یک مهماندار آورد و اعلام کردند که اینها برای خیریه و حمایت از کودکان است و اگر کسی بخواهد میتواند بخرد و به خیریه کمک کند.

هر طور بود هواپیما در غروبی زیبا و کمی سرد و نیمه بارانی و بادآلود به فرودگاه ورتسلا رسیدیم. خوشبختانه در بدو ورودمان، تابلوی ایفلا را دیدیم که مهمانها را راهنمایی میکردند. گفتند که با اتوبوس خط 109 میتوانیم خودمان را به مرکز شهر و جایی که هتلمان هست برسانیم. حالا باید بلیط اتوبوس تهیه میکردیم. آن هم از دستگاهی الکترونیکی که زبان لهستانی داشت. ما هم سکه و پول خرد نداشتیم و نمیدانستیم که چطور باید بلیط بگیریم. خوشبختانه مسترکارت داشتیم که به مدد توانستیم عملیات پرداخت را انجام دهیم. یک پیرمرد باحال هم کنار دستگاه بود که راهنمایی و کمک میکرد که بتوانی بلیط بگیری. بلیط گرفتیم و با اتوبوسی که شلوغ هم بود خودمان را به جایی نزدیک مرکز شهر رساندیم که بعدا فهمیدیم معروف به گلونی است و ایستگاه مرکزی قطار وروتسلا در آنجا قرار دارد. با کمی سختی و آزمایش خطا هتل را پیدا کردیم. خوشبختانه در هتل یورو را قبول کردند. رسیدن به اتاقی نیمه گرم بعد از 24 ساعت بیداری و سه پرواز و زیارت سه شهر و برپا کردن بساط شامی وطنی با وسایل ضروری که برده بودیم حسابی دلچسب بود.


برچسبها: ايفلا, لهستان, وروتسلاو, دوحه, هواپیما

برچسب: اینجا,ورتسلاو,لهستان,ایفلا,ماراتن, نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 14:18

صفحه بندی