روز دوشنبه 30 مرداد 96 است. روز اول کاری هفته در اروپا است. دیروز بچه ها خودشان رفتند و کمی در شهر گشتند و خرید هم کردند. امروز برنامه گذاشتیم که بتوانیم منطقه قدیمی شهر را ببینیم. به همین خاطر اول صبح پول تبدیل کردیم و با جیبی پر از زلوتی به سوی شهر شتافتیم. مهمترین مراکز تاریخی شهر در میدانی به اسم رینک مستقر شده است. میدان رینک، مثل همه مناطق تاریخی و قدیمی شهرهای اروپایی حفاظت شده است و با سنگ فرشهای زیبا و تمیز کف پوش شده است. کلیسای قدیمی باقی مانده از جنگ جهانی دوم، آب نما، و ساختمانهای قدیم که هر کدام به یک رنگ است از جاذبه های این میدان است. البته در جای جای آن هم کافه های متنوع با غذاها و نوشیدنی های جذاب انتظار توریستها را می کشند.
در سایت www.wrocla.pl که مربوط به شهرداری ورتسلا است و همه اتفاقات شهر را پوشش می دهد، یک قسمت خیلی جالب هست که دوربینی به صورت آنلاین همه جریانات میدان رینک را نشان می دهد. یعنی هر کس از آنجا رد شود، عکس بگیرد یا هر اتفاق دیگری را به صورت آنلاین و تصویری برای کل جهان پخش می کند. اولین چیزی که در این میدان به دنبال آن گشتیم، پیدا کردن محل این دوربین بود. در گوشه میدان یک کتابخانه عمومی هم بود. اتفاقا وقتی وارد شدیم متوجه شدیم که یکی از نشستهای ایفلا هم در اینجا برگزار می شود. کتابخانه ای که همه بخشهای یک کتابخانه عمومی را داشت و البته به زبان لهستانی. ورود به آن بدون هیچ تشریفات یا گیر و مگیری بود. در کتابخانه های اروپا، اغلب نه کسی استقبال آن چنانی از آدم می کند نه گیر بیهوده ای در مورد مدارک و ثبت نام و غیره می دهند. بخش مخزن به لهستانی بود. بخشی به نام آمریکن کرنر داشت که کتابها و منابع به زبانهای مختلف را نگهداری میهر کجا کرد. بخش رسانه ها هم بود که کامپیوتر، پرینتر و البته اینترنت داشت. جالب این بود که بر خلاف کتابخانه های ما که اغلب جوانان و نوجوانان در آن تردد و استفاده می کنند، در این کتابخانه و البته سایر کتابخانه ها، پیرمردها و پیرزنهای زیادی حضور داشتند که هر کدام به کاری در این بخش مشغول بودند. آخرین بخش هم بخش کودکان بود که منابع زیاد و متنوعی داشت. یک مادر در گوشه ای نشسته بود و داشت برای بچه اش قصه می خواند. بقیه هم در حال آمدن به کتابخانه بودند. این کتابخانه اشراف و چشم انداز خیلی زیبایی به میدان رینک داشت.
کلیسای جامع ورتسلا از دیگر جاهای دیدنی این شهر بود. کلیسایی گوتیک و عظیم با نقوش زیبا و شیشه های منقش به ویتراهای رنگین. دیدن یک کلیسا برای بچه ها خیلی جالب بود و شمع روشن کردن و سر زدن به جاهای مختلف آن. قسمت پر زحمت و جذابش هم رفتن به بالا برج کلیسا پس از طی کردن 300 پله بود. برای بزرگسالان نفری 5 زلوتی و برای بچه ها 1 زلوتی هزینه داشت. 300 پله پیج در پیچ را که بالا می رفتی، از بالا برج کلیسا یکی از زیباترین مناظر اروپایی را می شد دید. آسمان آبی، ابرهای سفید و هوای نیمه سرد پس از باران و دیدن سقفهای قرمز شیروانی مانند و درخت و سبزه های فراوان اروپایی، منظره ای شبیه کارت پستال می ساخت. رود ادرا در کل شهر پیچ خورده بود و قایقهای توریستی بر روی آن از این طرف به آن طرف می رفتند.
برای ناهار یک رستوران با تابلو "Kebab" را انتخاب کردیم. رستورانی که آهنگ عربی پخش می کرد و غذاهایش هم کباب ترکی و چیزهای سالم و حلال دیگر بود. غذاها هم در ظرفهای ریخته شده بود و شما هر چقدر می خواستید در ظرف یک بار مصرف سبک می ریختید و آن وقت وزن می کردند. برای هر 100 گرم 4 زلوتی حساب می کردند. غذاهای متنوعی شامل ماهی و کباب ترکی و ... انتخاب کردیم. البته آقای رستورانی فکر می کرد که ما عربیم و با ما عربی حرف می زد و کلی طول کشید تا متوجهش کردیم که عربی نمی دانیم. در هنگام غذا در میزهای رو باز کنار خیابان باران گرفت و مجبور شدیم بدویم زیر الاچیقها. چوبهای چینی هم برای غذا خوردن بود که بچه ها حسابی با آنها سرگرم شدند.
از جذابیتهای خیلی دیدنی وروتسلا، مجسمه های کوچولویی از کوتوله های شیطان در سطح شهر است. هر کجا که بروی به تناسب موقعیت یک یا چند مجسمه کوتوله را می توانی پیدا کنی. منشا این کوتوله ها هم به اعتقادات مردم به ارواح و شیاطین بر می گردد. وجود این مجسمه ها با ساخت و طراحی جالبی که دارند، یک حس گرم و همدلی در شهر به وجود می آورد و البته جذابیتی خاص. مثل در ایستگاه راه آهن یکی هست که با چمدان است، در جلوی کتابخانه عمومی شهر که کتابخانه آزادی است یکی با مجسمه آزادی آمریکا است. در جای دیگری مجسمه ای با کیبورد و در مرکز خرید، مجسمه ای در حال خرید نصب شده است.
رود ادرا مثل همه رودهای زیبا و تمیز اروپایی چیزی در حد قلب شهر است. در هر کجا که رد می شوی، بخشی از رود را می بینی که تمیز و آرام خودنمایی می کند. اما در جایی به نام ایستگاه کتدرا، می شد رفت و سوار قایقهای تفریحی شد و دوری را روی رودخانه زد. یک کشتی بزرگ تفریحی نفری 20 زلوتی گرفت و ما را سوار کرد و 50 دقیقه روی رودخانه بودیم. خیلی از جاهایی را که با تراموا رد شده بودیم حالا از زاویه درون آب می دیدیم. قایقها هم یک بخش مسقف در زیر دارند و روی عرشه کاملا مسطح و دارای صندلی برای نشستن و سایه بان است. با آنکه هوا بر روی رود سردتر بود اما نمی شد از این منظره و هوای عالی دل کند و رفت درون کابین. در اطراف رودخانه مردم در حال رفت و آمد بودند و در جای جای آن عروس و دامادهایی دیده می شدند که خودشان به همراه یک عکاس در حال گرفتن عکسهای خاطره انگیز عروسی بودند. در قسمتهای مختلف آدمها نشسته بودند و ماهیگیری می کردند. قایقهای کوچک پارویی روی رود بودند و ورزشکارها یا مردم معمولی با پارو زدن در آب پیش می رفتند. مناظری زیبا و دل انگیز در این رود و بر روی این قایق تفریحی به چشم می خورد.
بر روی پلی قدیمی روی ادرا با صحنه جالب و عجیب پلهای عشاق اروپایی رو به رو شدیم. سرتا سر نرده های پل پر از قفلهای قدیمی و جدید و رنگا رنگ بود با اسامی عشاقی که روی آنها نوشته شده بود. معمولا عاشقها می آیند و قفل را بر روی قفها یا نرده ها می زنند به این استعاره که عشقشان را تا ابد قفل و نصیب هم می کنند و کلید آن را در رود می اندازند که هیچ وقت این عشق قفل شده باز نشود. نکته جالب این بود که در بین آن همه قفل، فربد یک قفل را پیدا کرد که روی آن به فارسی نوشته شده بود "نازنین و پویا". دیدن قفلی از عشاق پارسی زبان لطف و زیبایی خودش را داشت. پیرمردی روی پل ایستاده بود و آهنگ زیبای را با کلارینت (قره نی) می نواخت و دل رهگذران را تازه می کرد. بعد از پل، یک راه باریک بود که به کلیسایی ختم می شد که دیواره هایش آجری قدیمی بود اما باروهای قلعه آن از فلزی به رنگ سبز که از همه جای شهر دیده می شد. در دیواره های بعد از پل چندین عکس مربوط به سال 1945 نصب شده بود که وضعیت این مسیرها را نشان می داد. یکی از عکسها هم از همین زاویه و محلی که ایستاده بودیم گرفته شده بود و خرابی های بعد از جنگ جهانی دوم شهر را نشان می داد که آن قسمتهای بالایی باروهای کلیسا تخریب شده و از بین رفته بود و معلوم بود که بعدا این قسمتها را به آن اضافه کردند. آقایی هم با فلوت و دستگاهی که به آن وصل کرده بود، آهنگ عاشقانه تایتانیک را می نواخت که کاملا با حس زیبای این کوچه و منظره دلنشین و تمیز آن همخوان بود و آدم دلش نمی آمد که سکه زلوتی در آن نیاندازد.
در این شهر هم مثل شهرهای دیگر اروپا، پرنده ها زندگی آرام و مسالمت آمیزی با مردم دارند. در جای جای شهر کبوتران را می بینی که در بین مردم حرکت می کنند یا در میزهای بارها و رستورانها منتظر خرده غذاها هستند. در کنار رود ادرا خیلی از آدمها می آیند و خرده غذا برای پرنده ها می ریزند. کبوترها و گنجشکها روی دستهای آن می نشینند و غذا می گیرند و هیچ ترسی از مردم ندارند.
نوشته شده در تاریخ 3/6/96 به ساعت 10.30 صبح (1.05 دقیقه به وقت ایران) در قطار ورتسلا به سمت ورشو