خرید بک لینک

هشدار: بیماران قلبی، متعصبان حیوان دوست، دلسوزان دو آتشه محیط زیست و خانمهای باردار، نخوانند.

در پست قبلی دلگفتهها یعنی "حیوانات بدشانس ما (1)"، ماجراهای ما و برخی حیوانات را نوشتم. حالا در این پست می خواهم مابقی حیوان نوازی!هایمان را هم بنویسم. فقط بازهم خواهشم این است که خود را در فضای روستایی پر از درخت و رودخانه و میوه در حدود 30 سال پیش قرار دهید که حیوانات چه آفتی به شمار می رفتند و بعد قضاوت کنید.

سگ: وقتی توی هر سوراخ و سنبه کوچه پس کوچه های دهلی و چندیگر و آگرا در هندوستان، باید نوک پنجه و با مراقبت کامل پاهایت را بر می داشتی و می گذاشتی که پایت روی یک سگ یا فضولات آن نرود، همه اش به این فکر می کردم که اگر این سگها در آرتیمان آن وقت ما بودند چه سرنوشتی می یافتند؟ سگها عموما دو دسته می شدند، یک دسته سگهای صاحب دار بودند که خیلی محترم و البته رشک برانگیز به شمار می آمدند. چرا که هر کسی سگ داشت می توانست کلی ملت را با آن بترساند. البته کسی خیلی خوشش نمی آمد و آنهایی که گوسفند داشتند و سگ نگه می داشتند خیلی مقبولیتی نداشتند. اما یک دسته هم سگهای معروف به سگ کردها بود که هنگام کوچ عشایر در بهار –که از جنوب می آمدند و در کوههای اطراف آرتیمان ساکن می شدند- آنها را می دیدیم. سگهای گردن کلفت و زیاد اما آموزش دیده برای مراقبت از گله. اغلب وقتی کسی می خواست سگ خوب و باتربیتی تهیه کند صبر می کرد تا اوایل اردیبهشت که عشایر (به گفته ما کردها) می آمدند و آن وقت در ازای کمی برگه زردآلو یا قیسی یا چیزهای دیگر سگ یا توله ای از آنها می گرفت.

ما با سگها عموما در جنگی دائمی و تاریخی به سر می بردیم. هر جا که آنها را می دیدیم و شرایط مناسب بود با تمام قوا به آنها یورش می بردیم و البته آنها هم اگر فرصتی می یافتند از حمله و گاز گرفتن و تکه پاره کردن دریغ نمی کردند. اصلا بعضی روزها بود که مثلا کسی گله ای سگ وحشی را در کوه یا بیابان رد زده بود و می آمد و خبر می داد و بچه ها جمع می شدند و با ابزارهایی نظیر تیرکمان، قلاب سنگ و چوب می رفتند برای سگ کشی و سگ زنی که تفریحی به غایت دلنشین به شمار می آمد. تا مدتها بعد از آن روز هم تعریف می کردند که کی با قلاب سنگ چندتا سگ را زد و مثلا فلانی با تیرکمان چشم یا دندان سگ را شکست از بس نشانه گیری دقیقی داشت. کل عید سال 1366 را در منطقه فرهنگیان کرمانشاه که تازه در حال ساخت خانه های جدید بود، در جنگی تمام عیار از سوی من و مجتبی و اسماعیل و یک گله سگ وحشی گذشت که هر روز با ابزارها و تکنیکهای جدید به جنگ آنها می رفتیم.

تنها باری که من با یک سگ رابطه مسالمت آمیز پیدا کردم در بهمن سال 1365 بود که به دلیل موشک باران کرمانشاه و تهران و بمباران شهر ما، مدرسه ها تعطیل بود و همه فامیلهای کرمانشاهی و بعضا تهرانی در آرتیمان سکنی گزیده بودند و زمستان هم حسابی بهاری شده بود برای خودش. ما هم بر عکس همیشه که زمستانها نمی توانستیم به باغ برویم حالا دائم توی باغ پلاس بودیم. در این اثنا سگی شیری رنگ و بی صاحب دور و بر ما پیدا شد و با اولین تکه نانی که برایش انداختیم حسابی جلد و رام ما شد. آخر ذات سگ این است که حتما صاحب داشته باشد، حتی اگر صاحبش کتکش هم بزند باز سگ بدون صاحب نمی تواند سر کند. خلاصه این سگ دائم همراه ما بود هر جا می رفتیم دنبالمان می آمد. تا اینکه یک روز پسر خاله ام همراه ما آمد و وقتی به باغ رسیدیم، این سگ به رسم خوش خدمتی، دم چرخان و با سرعت به سمت ما آمد، که پسرخاله ام از همه جا بی خبر فرار کرد و سگ هم برای بازی دنبالش کرد. پسر خاله بینوا که حسابی ترسیده بود با اینکه بلد نبود از درختی بالا برود بر اثر ترشخ آدرنالین چنان از یک گردوی تنومند بالا رفت که ما همه متعجب شدیم. حالا بعد از اینکه ماجرا را برایش گفتیم ماجرای اصلی شروع شد. اینکه دیگر نمی توانست از درخت پائین بیاید و با چه زحمتی آوردیمش پائین.

اما شیرین ترین خاطره از سگها، خاطره های دائیهایم است. خاطره هایی که از عید امسال که برادرم برای فرزاد تعریف کرده، هر بار که دوباره بازتعریفشان می کنیم از خنده ریسه می رود و بیحال می شود. چندین ماجرا از سگها دارند.

اول اینکه دائی کوچکم یک سگ را آورده بود و یک کت تنش کرده و عینکی آفتابی برایش زده و چپقی هم در دهانش گذاشته و کلاهی لبه دار بر سرش و آورده و بسته بود جلوی باغشان. هر کسی از آنجا رد می شد از دیدن این موجود عجیب و غریب خنده اش می گرفت و نقش دهان به دهان به تمام آبادی رسیده بود و هنوز هم مردم از آن یاد می کنند.

سگی دیگر را برده بود و زنده زنده در خاک کرده و یک لوله آفتابه را گذاشته بود توی دهان سگ و سرش را از خاک بیرون گذاشته بود که سگ بتواند نفس بکشد. تفریح دیگر هم سگ سواری بود که یک سگ را می گذاشتند توی فرغان (وسیله حمل مصالح ساختمانی) و با سرعت تمام با فرغان می دویدند. سگ بینوا از ترس به لرز می افتاد و نه می توانست بایستند و نه می توانست فرار کند. عاقبت با وحشت از فرغان پائین می پرید و روی زمین غلطان می شد و صحنه خنده داری درست می کرد.

ولی از همه متفاوت تر این بود که سگی را درون گونی می کردند و چند نفری با زحمت فراوان از نردبان چوبی می بردند روی پشت بام. بعد به نوبت از آن بالا می انداختندش پائین. سگ بیچاره زوزه کنان فرار می کرد تا دوباره می گرفتند و نوبت فرد بعدی بود.

یک بار دیگر هم در روستای ما سگی پیدا شد که به مردم حمله می کرد. سگی که گفتند هار شده. چند نفری را گاز گرفته بود و مردم در به در دنبال آن بودند. آن روز اولین بار بود که بیماری هاری در انسان را شنیدیم و آمپول کزاز و هاری به گوشمان خورد. دو سه روزی مردم در هول و حراس بودند تا اینکه مسئولین جنگلبانی وارد ماجرا شدند. یک روز صبح در مسیر مدرسه بودیم که صدای چند تیر به گوشمان رسید. اینجور وقتها کل آبادی می شد خبرگزاری برای انتقال چنین اتفاق هیجان انگیزی. جواد اوستاعلی، تنها شاهد دانش آموزی ماجرای شکار سگها توسط جنگلبانها بود. بچه های مدرسه دسته دسته به سراغش می رفتند و ماجرا را جویا می شدند. چیزی که از آن واقعه به خاطرم می آید گفته های جواد در مورد بوی تیزی بود که وقتی سگ را زده اند در هوا منتشر شده و هنوز بینی اش از آن بوی تیز پر بود.

عقرب: یکی از ترسناک ترین موجودات روی زمین عقرب است. آنقدر که ما از عقرب حساب می بردیم از هیچ جانور دیگری –حتی مار- حساب نمی بردیم. عقرب ریز، موذی و نامرد است و در اولین فرصت نیش می زند. به همین خاطر و بر اساس تجربه تقریبا می دانستیم چه جاهایی عقرب خیز است و در برخورد با آنجاها احتیاط کامل را به خرج می دادیم. تجربه عقرب گزیدگی خودم در این پست "آش با سس عقرب" آمده است. اما نمی دانم ماجرای عقرب گزیدگی مادرم را هم نقل کرده ام یا خیر. سه سال مداوم عقرب مادرم را نیش زد. یک بار ماه رمضان بود و سر نماز انگشت کوچک پایش و یک بار دیگر انگشت دستش و یک بار دیگر هم فکر می کنم بازهم پایش بود. به همین خاطر که عقربها از ما زهر چشم گرفته بودند همیشه مراقبشان بودیم و البته در کمین تلافی و انتقام.

پارسال در تعطیلات نوروز بود که با خانواده داشتیم از راهی باریک در میان سبزه های تازه رسته باغات آرتیمان رد می شدیم که از رو به رو خانواده دوست و همسایه قدیمیمان صادق را دیدیم که می آمدند. بعد از سالها دیدن ایشان خیلی خوب بود. با هم همراه شدیم و وقتی به نزدیک بهشت فاطمه ده (همان بهشت زهرا است) رسیدم صادق یک خاطره از بچه گی های ما و نترس بودن من تعریف کرد که خودم اصلا به خاطر نداشتم. گفت که یک روز آمده بودیم همینجا برای بازی و توت خوردن. یکباره یک عقرب سیاه و درشت را دیدیم و خواستیم آن را بکشیم که محسن گفت ولش کنید برای من. بعد سریع یک تکه نخ پیدا کرد و عقرب را با چوبی نگه داشت و نخ را به دم عقرب گره زد و عقرب را مانند سگی خانگی که قلاده به گردنش بیاندازند دستش گرفت و با خودش آورد و کلی با آن نمایش اجرا کرد. آخر سر هم عقرب را وسط گذاشت و دورش را نفت ریخت و آتش زد. معمولا عقربها وقتی گیر می افتند و راه فراری ندارند خودشان را نیش می زنند و می کشند. این عقرب هم خودش را نیش زد و کشت.

یک روز تابستان داشتیم خانه دایی ناصر را تعمیر می کردیم و که رفتیم به سراغ کیسه های سیمان چندسال مانده. دو تای اول را که برداشتیم یکباره وول وول جانورانی را دیدیم که اول نفهمیدیم چه هستند. آخر رنگشان تمام سفید بود. بعد فهمیدیم که آنجا یک عقرب مادر بچه گذاشته و اینها بچه های ریز ریز آن هستند. تا حالا عقرب سفید ندیده بودیم. همه را با انبردست گرفتیم و در شیشه الکل انداختیم که خیلی بامزه شده بود. معمولا عقرب مادر همه بچه عقربها را روی پشتش سوار می کند و اینطرف و آن طرف می برد.

یکبار هم در کرمانشاه مهمان منزل خاله بودیم. آخر شب که خواستند رختخواب پهن کنند، یکباره ولوله برپا شد. چون مدتها رختخوابها جابجا نشده بودند، یک عقرب آنجا را دنج و آرام یافته و حسابی زاد و ولد کرده بود. همه میزبان و مهمانها دست به کار شدند و با احتیاط کامل تمامی رختخوابها را آوردند توی حیات و ده ها عقرب ریز و درشت از لابلای آنها بیرون کشیدند. آن شب نه کسی جرات کرد روی آن تشکها بخوابد و از آن لحافها رویش بکشد و نه اصلا کسی تا صبح خواب آرام به چشمش آمد.

تلخ ترین خاطره عقربی، مربوط به خاطره پدرم است. وقتی که 7 سالش بوده، خواهری در قنداق داشته که مادر بزرگم برای دوشیدن گوسفندها می رود و بچه را می سپرد به پدرم. یکباره بچه شروع می کند به گریه و پدرم بغلش می کند و هی می بیند که بچه دادش بیشتر بالا می رود. تا اینکه بالاخره ساکت می شود و می خوابد. مادر بزرگ که می آید و می بیند بچه رنگش عوض شده و خوابش غیرطبیعی است ماجرا را می پرسد و پدر برایش تعریف می کند. وقتی قنداق بچه را باز می کنند تمام بدن بچه را کبود می یابند و یک عقرب در قنداق پیدا می شود. آنقدر بچه را نیش زده تا بچه ای که می رفت عمه مقدسه ما باشد، در همان نوزادی از دنیا رفت.

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 3 مرداد 1397 ساعت: 19:46

صفحه بندی