خرید بک لینک

آخرین روز تابستان است. روز عجیبی است. ابرهای بی باران گله به گله آسمان را گرفتهاند. همه چیز دست به دست هم داده تا این ته مانده آخرین روز تابستان، طعم گس دلتنگی به خود بگیرد. هوا طوری است که نمیشود در اتاق دوام آورد. بعد از مدتها توانستهام یک روز کامل را در کتابخانه بگذارنم. اما نزدیکهای غروب دیگر طاقت نمیآورم. بساطم را جمع میکنم و میروم به سمت اتاقم در دانشکده. آنجا مامن بهتری برای دلتنگی است. چرا که خاطرات تلخ و شیرین زیادی را شاهد بوده و تاب آورده و دم بر نیاورده. همین که دلت تنگ شود و هوس کوه و دشت و دمن کنی، از گوشه پنجره میتوانی توچال و هیاهوی زندگی پنهان در درههایش که در صلابت و سکوت قله خاموش میشود را نظاره گر باشی. با این حال در اتاق دنج و غار تنهاییام هم دوام نیاوردم.

زدم بیرون. باید راه میرفتم تا کمی این هوا را با قدمهایم قابل تحمل تر کنم. میروم بالای کوه پشت دانشکده که همیشه خدا خلوت است و پرنده پر نمیزند. کمی که راه میروم حالم بهتر میشود. اصلاً راه رفتن انگار تمام سلولهای آدم را زنده میکند. خیلی از نویسندههای بزرگ مثل کوندرا، موراکامی و ... زیاد راه میرفتهاند. گویی قدم مغز را به تلاطم میاندازد. به تهران بزرگ و بخشی تمیز و بخشی آلوده نگاه میکنم. چقدر آدمها الان در جای جای شهر همین احساس مرا دارند؟ روز آخر تابستان برای آنها چه طعمی دارد؟ چه خاطره تلخ یا شیرینی از آن دارند؟ به اینها فکر میکنم و راه میروم و چندتایی هم عکس برای صفحه اینستاگرام گروه میگیرم. آنقدر از حس دلتنگی و زیبایی طبیعت پر میشوم که نمیتوانم دیگر خودم را نگه دارم. زودتر میآیم پائین و کامپیوتر را روشن میکنم و همانطور کجکی مینشینم و شروع میکنم به نوشتن. اینطور وقتها اگر بخواهم منتظر مقدمات و جور شدن شرایط باشم، یا حسم را از دست میدهم یا دیگر انگیزه نوشتنم و کلمات صیقل خورده در تیغ آفتاب و باد طبیعت، حس و حالشان را از دست میدهند. همینطور بی آداب و ترتیب و فقط یک احساس لحظهای را بدون ویراستاری یا فکر کردن به سوژهای خاص، مکتوب میکنم. نمیدانم خوب در میآید یا نه. حالا فقط امید دارم که به دلتان بنشیند. شاید شما هم همین حس را در این لحظهها داشته باشید. کسی چه میداند. از آنها بنویسید.

عجیب هوایی است. گرفته و دقیقاً مناسب با موود همه آدمهای پائیزگریز. از کجا این هوا فهمیده که روز 31 شهریور، روزی است که همه در ته دلشان –ولو هیچ هم نگویند و به روی خودشان نیاورند- حسرت و دلتنگی پنهان دارند.

آخر می دانید، آخرین روز تابستان فقط یک روز معمولی نیست. حسرت یک دوره شش ماهه شور و حال است که از سبزههای نورسته بهار آغاز میشود و بعد از هیاهو و شیرینی عید و لذتهای عطرآگین و سبزینه بهاری، بالاخره در انتها به تابستان شیرین و آبدار و آبباز ختم میشود. ولی وقتی تمام میشود میروید به سمت سرما و یخبندان و مدرسه و شبهای بلند و روزهای کوتاه و تازه وقتی پائیز رنگین تمام میشود باید بروی توی دل سیاه زمستان و حالا کی از آن بیرون بیایی خدا میداند. آنقدر طولانی میشود و هی باید پله پله و مرحله مرحله لباس و پالتو و دستکش روی خودت بپوشی که آخرش دیگه طاقتت طاق میشود.

این هوا همهاش از صبح هی دست دلم را میگیرد و کشان کشان میبرد به غروب بادآلود و گرفته 31 شهریور 1370. روزی که زندگی مرا به دو قسمت مساوی تقسیم کرد. تا قبل از آن روز، زندگی معمولی مثل همه آدمها داشتم که با خانوادهام و همه ملزومات یک زندگی روستایی آشنا بوده و آخت گرفته بودم. کار کرده بودم، مدرسه رفته بودم و رسیده بودم به دیپلم و کنکور. اما وقتی نتایج کنکور 27 سال پیش اعلام شد و من به اشتباه –جزء معدود کتابدارهایی هستم که واقعاً اشتباهی در رشته کتابداری قبول شدم که ماجرای مفصلی دارد- در کارشناسی کتابداری دانشگاه فردوسی مشهد قبول شدم، روز 31 شهریور باید بار و بنه میبستم و راهی مشهد میشدم. باید همه آن زندگی با درختان و گیاهان را و همه دوستانم را رها میکردم و میرفتم به سوی سرنوشتی نامعلوم.

آن روز غروب، با علی قرار گذاشتیم و دوربین 110 را فیلم انداختیم و رفتیم روی تپه پشت خانهمان. عصر پنجشنبه بود و همه مردم داشتند میرفتند بهشت فاطمه (اسم قبرستان روستای ماست) یا بر میگشتند. بعد از فاتحه خوانی، که گویی اگر هر پنجشنبه سر خاک نمیرفتیم، گناه کبیره مرتکب شده بودیم، زدیم به کوه. رفتیم بالای بالا و از آنجا شروع کردیم به عکس گرفتن. آرتیمان در دره سبز خودش انتظار گردوتکانها را میکشید و اینکه تابستان جایش را به پائیز بدهد و بعد هم برگهای سبز زرد شوند و بریزند و زمستان و دوباره بهار و زندگی از نو. باد میآمد. بادی شدید. اتفاقاً هیچ کدام از عکسهای آن روز هم خوب نشد. آخر می دانید که آن وقت با دوربین معمولی آنالوگ که عکس میانداختی اگر دستت تکان میخورد عکسها تار میشد و ناجور. از بی باد میآمد نشد یک عکس درست و حسابی بگیریم. اما همان عکسهای تار و نامشخص هم هنوز بوی آن هوا و حس و حال غریبی که داشتم را برایم زنده میکنند.

مثل همه نوجوانهایی که دوستان صمیمی دارند و در دوره مدرسه یا دانشگاه باورشان نمیشود که روزی از هم جدا شوند، ما هم باورش برایمان سخت بود که روزی برسد که از حال و روز هم خبردار نباشیم یا نتوانیم همدیگر را ببینیم و حرف بزنیم. دو اتفاق دلتنگ کننده افتاده بود. دوستانم در دانشگاه قبول نشده بودند، هر چند به اندازه من تلاش نکرده بودند، و دیگر اینکه من که تا حالا با خانواده و این دوستان زندگی کرده بودم، حالا باید راهی دیاری بشوم که زندگی مستقل و بدون خانواده را بیاغازم. آن هم بدون کوچکترین شناختی از شهری که میروم یا رشتهای که میخواهم بخوانم یا اتفاقی که ممکن است برایم رخ بدهد. خلاصه اینکه از یک طرف خوشحال و مشتاق بودم که از این زندگی یکجایی روستایی کنده میشوم و تجربیات جدید به دست میآورم و از طرف دیگر از ناشناختههای فراوانش دلتنگ و کمی نگران بودم.

حالا هر وقت که میرسیم به آخرین روز تابستان، با حسرتی عمیق به 180 روز شیرینی که رفته و 180 روز نمیدانم چه طعمی که دارد میآید نگاه میکنم. البته حالا بهتر شده. قدیمترها که از چند روز قبلش تمام وجودم از فکر به انتهای تابستان و اول مهر سراسر وحشت میشد به طوری که دیگر نمیتوانستم قدم از قدم بردارم. بالاخره یک روز در حوالی اواخر تابستان که از دست آن حال بد به کوه پناه برده بودم، نشستم و با خودم فکر کردم و کلنجار رفتم و به ریشه یابی موضوع پرداختم. دیدم بیشترین ترس و وحشت من از پائیز و مهر به گذشتهام بر میگردد. مثل همه بچهها، بازشدن مدرسهها و سختیها مدرسه و ضدحالهای آن مهمترین عامل تلخی پائیز بود. ما یک گرفتاری دیگر هم با پائیز داشتیم. پائیز که میرسید، در روستای گردوپرور ما که مایحتاج یکسال همه باید از گردوها تأمین میشد، آغاز سختیهای فراوان بود. میبایست به مدرسه میرفتی و بلافاصله بعد از تعطیلی مدرسه خودت را به باغ میرساندی و گردو جمع میکردی. حالا یا کار برای خانواده بود یا گردو پوشاجنه برای خودت که رقابتی سخت بود و چشم و هم چشمی هم زیاد داشت و اگر کسی در گردو پوشاجنه موفق عمل نمیکرد به عنوان آدمی بی عرضه شناخته میشد.

هوای کوهستانی منطقه ما طوری بود که باعث میشد دستها همه ترک بردارد و پوستها خشک و زخمی بشود. گردوها باید پاکول (جدا کردن پوست سبز گردو "آلنگها" که دستها را سیاه میکند) میشد. بعد خشک و بعد هم شکسته و مغز میشد تا برای فروش آماده شود. اگر باران میبارید یا باد میآمد، در آن سوز و سرما و تاریکی هوای اول صبح باید خودت را به باغ میرساندی که گردوهایت را غارت نکنند و بلکه خودت هم به نان و نوایی برسی.

همه اینها برای همچو منی که چندان تعلق خاطری به زندگی کشاورزی نداشتم مایه عذاب بود. هر چه تابستان دلبر و شیرین رفتار و خوش طعم بود، این پائیز از دماغمان بیرون میکشید. بالاخره کلاه نداشتهام را قاضی کردم و دیدم که الان من هیچ کدام از این شرایط را ندارم و اول پائیز هم قرار نیست که کسی بازخواستم کند بابت حمام و مو و ناخن و مشق و مدرسه. گردو پوشاجنه ای هم در کار نیست. فقط میماند تلخی ماسیده در روح و جسممان که از کودکی در ناخودآگاهمان رخنه کرده که باید یکجوری با آن کنار بیاییم. و البته همچنان رفتن تابستان زیبا و آزاد و تفریحمایه و بازشدن مدرسه و دست و پا بستگی برای سفر و هر برنامهای مطابق با برانامه مدرسهها، گوشه دل آدم را دل چرکین میگذارد، اما آدمی با هر چیزی کنار میآید و عادت میکند.

بعدها آنقدر دیگر با پائیز کنار آمده بودم که با دوست خوبی سر این قضایا کلی جر و بحث داشتیم که او هم مثل قدیم من پائیز ستیز بود و من برایش از زیباییهای فصل "عشق و مشق و انار" و "فصل رنگین طبیعت" و اینها میگفتم و آخر سر هم آنقدر خاطرات زیبا برایش در این فصل رقم خورد که او هم پائیزی شد. آخر نمیشود همهاش بی انصافی کرد و مثلاً یک خانه گرمی که غروب سرد پائیزی تو را در آغوش میکشد و کنار پنجرهاش میتوانی نظاره گر باران دلربای پائیزی باشی و برگهای زرد و نارنجی که از درختها جدا شده و میریزند را ببینی و همزمان قهوهات را مزه مزه کنی و خانه دلت گرم و رؤیایی بشود، را صرفاً به خاطر اینکه پائیز است، تلخ بپنداری. پائیز زیبا هم که دارد میآید، گفتنیهای خودش را دارد. کافی است پنجره دلت را به سمت دنیا و طبیعت زیبا بگشایی تا پائیز هم بشود ساقدوش خوشروی بهار.

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: شنبه 29 دی 1397 ساعت: 4:06

صفحه بندی