بهرام رادان را در صفحه اینستاگرامش میبینم که دارد یک لایو ویدئو از خودش در نروژ را منتشر میکند. میچرخد و اطراف را نشان میدهد و شاد است. زندگی که شاید آرزوی صدها نفر از آدمهای روی زمین باشد. چطور رادان اینطوری شده؟ باور کنید که استعداد و شانس و همه اینها حرفی بیش نیست. بیش از همه خودش خواسته و بوده و راهش را یافته. کاری که ما نمیکنیم. فقط رویا میبافیم بدون اینکه قدمی برایش برداریم. مثلا خود من. آنقدر حاشیه و کارهای صد من یک غاز دارم که اصلا به رویاهای بزرگ فکر نمیکنم. یا بهتر بگویم. یک گیر ذهنی شخصی دارم. عادت کردهام که زندگی من همین زندگی حداقلی است و باید باشد. آن زندگیها از جای دیگری آمده. شانس داشتهاند. پدر و مادر یا تربیت خاص داشتهاند. اما اینها هیچ کدام درست نیست.
فقط یک چیز درست است
آنها خواستهاند. هنوز هم میخواهند.
باور کنم (برای خودم) که همین الان هم دیر نیست. اگر چیزی را با تمام وجود بخواهم همه چیزم را فدایش میکنم. از وقت و کار همه خواستههایم میگذرم و به آن میرسم. دور از دسترس هم نیست. اما مشکل این است که ما عموما نمیخواهیم. چون نمیخواهیم، تلاش نمیکنیم. چون تلاش نمیکنیم، فکر میکنیم که نمیتوانیم و این چرخه و حلقهها همین طور یکی یکی پشت هم میرود تا به شکست و ماندن در مانداب زندگی برسد.
مثلا من میتوانم به جای این کارها که از صبح انجام میدهم مثل چک ایمیل، چک صفحه های مجازی، جواب دادن به ایمیلها و پیامهای کسانی که هیچ تعهدی در مقابل آنها ندارم، راه انداختن کارهای صد من یک غاز دیگران و حرف زدن و وقت کشیهای فراوان و فراوان، فقط و فقط روی کارهایی که مفیدند متمرکز شوم.
یا اینکه به جای صدتا کار نیمه کاره و بی ارزش و کم ارزش، یکی دو کار جدی، قوی، پر ارزش و ماندگار را دنبال کنم. مگر غیر از این است که آدمهای موفق همیشه یک یا دو سه تمرکز خیلی محدود دارند؟ آنها روی چیزی متمرکز میشوند و تا آن را به نتیجه مطلوب نرسانند از پای نمینشینند. آنها، کار را با وسواس و بر اساس یک ایده و نظر و درست و قوی انتخاب میکنند. بعد آنقدر روی آن پافشاری میکنند و متمرکز میشوند تا از سیر تا پیاز آن برایشان ملکه ذهنی میشود. آن وقت است که همه قوتها و هم کاستیها را به درستی میشناسند. پس تلاششان را متمرکز میکنند تا ضعفها را از بین ببرند و همه را به قوت تبدیل کنند و موفقیت را در آغوش بکشند.
دیگر اینکه، کارهای اداری و ضعیف دم دستی را نباید جدی گرفت. اینکه من به عنوان استاد دانشگاه حتما باید به این کارهایی که الان میپردازیم بپردازم، اصلا درست نیست. اگر مثلا روی یکی دو موضوع متمرکز شوم و هر سال به جای چند مقاله پراکنده، دو یا سه مقاله جدی و علمی و بین المللی بیرون بدهم، هم به اندازه این کارهای پراکنده ارزش دارد و هم اینکه از لحاظ علمی و کاری بار خودم را بستهام. به قول ورزشیها، بدون اما و اگر همه آنچه را که به عنوان یک عضو هیات علمی در طول یک سال لازم دارم به دست میآورم.
اما افسوس و صد افسوس که ما قدرت نه گفتن، انتخاب بر اساس نظریه برترینها و فقط به دنبال رویای خویشتن رفتن را نیاموختهایم. زندگیهایمان گاهی چنان هرزه و آغشته به ولنگاری میشود که آدم از خودش تعجب میکند. به قول نادر ابراهیمی 24 ساعت شبانه روز برای زندگی و کار و موفقیت نه تنها کم نیست که بسیار هم زیاد است اگر ما از حواشی بپرهیزیم و به اصلها چنگ بیندازیم و به دنبال بهترین و موثرترین رویاها قدم برداریم.
بارها و در جاهای مختلف این را گفتهام که بهار رهادوست در کتاب "چرا نویسنده بزرگی نشدم" به کنکاش دلایل نرسیدنهایش پرداخته و خیلی هم خوب و عالی جواب داده است. اما برای من و از نظر من فقط یک دلیل مهمترین دلیل نویسنده بزرگی نشدن بوده و هست. نخواستهایم. حالا اینکه چهها باعث شده نخواهیم یا نتوانیم بخواهیم یا هر شکل دیگری که موضوع را طرح کنیم داستان دیگری دارد. اما اگر آدمی در درون خودش بخواهد و با تمام قوا و اعضا و جوارح و سلولهایش چیزی را طلب کند، محال است که به آن یا چیزی مشابه یا برتر از آن دست پیدا نکند. مهمترین قدم رسیدن با اولین قدم یعنی خواستن شروع میشود و باید مراقبه کرد که این خواستن همیشه و همواره با شما باشد و بماند و سرچشمه جوشان تمامی انگیزهها و قدمهایتان باشد.
اینهایی که گفتم دغدغه های یک آدمِ ایستاده در میانه راه زندگی است. خوشبینانه اش این است که هنوز میشود تصور کرد که مانده های پیش روی زندگی با رفته های پشت سر گذاشتهاش برابری دارد و هنوز رفتهها بر ماندهها نچربیده. اما اگر پرده غفلت به کناری ننهی، دیر نخواهد بود که با اشک و آه و زانوی غم در بغل، فقط باید حسرت خورِ رفته های در خواب و غفلت باشی. این دقیقا همان حالی است که به سعدی دست داده (البته حال سعدی کجا و حال ما کجا) و فرموده:
ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این چند روزه دریابی
برچسب:
نویسنده: باران ابراهیمی