خرید بک لینک

سفر مثل فحشِ دعوا مي ماند. وقتي که دعوا تمام مي شود و در خودت فرو مي روي و عملياتت را مرور مي کني، تازه يادت مي افتد که چه فحشهاي آب نکشيده شيريني مي توانسته اي بدهي اما در آن لحظه حضور ذهن نداشته اي و افسوس مي خوري که چرا اين ذهنت ياري نکرده و طرف را با اين فحشهاي جگرسوز مستفيض نکرده اي. حالا وقتي کارت با يک شهر تمام مي شود و از آن مي روي، يکي يکي از اقصي نقاط جهان و سايتها و کتابها، توصيه ها و يادآوري هايي به دستت مي رسد که فلان جا را ديده اي؟ به فلان موزه سر زدي؟ و ... که دلت را حسابي کباب مي کند. حالا مدتها بعد از سفر بارسلونا، مي بينم با همه چيزهايي که ديده ام، گویی هيچ از اين شهر دلرباي زيبا نديده ام.

اسپانيا، سرزمين افسانه اي زيبا، با همه گاوبازها و فوتبالها و کارناوالهايش، بالاخره مرا در آغوش کشيد. طبق معمول، بعد از پیاده شدن از هواپیما و گرفتن چمدان، به سراغ توریست آفیس (اداره گردشگری؟!) مستقر در فرودگاه می روم. آدرس را نشان دادم و از جوابهای خانم توریست آفیس چشمهایم گرد شد. فرمودند که این آدرس و هتل واقع در شهری دیگر است و در بارسلونا نیست. در ادامه توضیح دادند که هتل شما در سن کوقت (Sant Cugat) است که شهری در حومه بارسلونا است. سراغ مترو و کارت مترو چند روزه و اعتباری مشابه آنچه در پورتو داشتم را می گیرم که هیچ کدام وجود ندارد. جالب اینجاست که از فرودگاه به مرکز شهر یعنی میدان کاتالونیا، مترو وجود ندارد و باید با اتوبوس به آنجا رسید. اتوبوس را پیدا می کنم و مبلغ 5.10 یورو نقدا دریافت می کند و سوار می شوم. مثل قطارهای بین شهری فرانسه جای مخصوص چمدان در وسط اتوبوس دارد که در سه طبقه می شود انواع چمدانها را جا داد. دوباره به سوی سرنوشتی نامعلوم رهسپار می شوم. تجربه سوار اتوبوس بین شهری شدن به صورت نصفه و نیمه و رفتن از دل اتوبانهای بارسلونا جالب است. تازه یادم می آید که آن هواپیمایی رایان ایر بی انصاف چطور صلات ظهر گرسنه و تشنه رهایم کرده در این غربت. کوله ام را می گردم و تنها خوردنی که می یابم، ظرف آجیل است. نمی شود چمدان را باز کرد و باید طوری رفع گرسنگی کرد و زنده ماند تا به آب و آبادی برسیم.

خیلی باکلاس یک پلاستیک برای پوست آجیلها روی صندلی پهن می کنم و ظرف آجیل را هم همانجا می گذارم و شروع می کنم به آجیل خوردن و تماشای شهر. یاد آجیل خوری سال پیش در هندوستان می افتم. داشتیم از دهلی به سمت شهر چندیگر می رفتیم و سوار یک ون بودیم با دوستان شرکت کننده در کنفرانس Ilips. در بین راه زهراجون ظرف آجیلی در آورد و به همسفران تعارف کرد. هر کدام قدری برداشتند و ما شروع کردیم به خوردن و لذت بردن از مسیر سبز و ابری جاده. کمی که گذشته، شرلی کروز از فیلیپین، پرسید اینها چیست و چطوری باید خورد؟ چرا مزه اش یک جوری است؟ اینجا بود که همه یک صدا شدند که راست می گوید. تازه دوزاری ما افتاد و شروع کردیم به آموزش تخمه شکستن و خوردن هر کدام از اقلام آجیل عیدی. اینجا بود که لبیبه گفت من همه اش را با پوست خورده بودم.

بارسلونا شهری زنده است. شلوغ و پر جنب و جوش. اولین چیزی که توجهم را جلب می کند، تعداد زیاد موتور سوارهای آن است که در شهرهای دیگر چندان رایج نیست. خانمهای موتورسوار هم کم نیستند و برای ما خیلی غریب و عجیب می نماید. همه موتورسواران کلاه کاسکت دارند و در عقب همه موتورها جعبه کوچکی است که جای کلاه کاسکت موتور سوار و راکب عقب آن است. جالب است که خیلی از راننده های موتور خانم هستند که دوست پسر یا همسرشان را ترکشان سوار کرده و در خیابانها رانندگی می کنند.

از خیابانهای زیبا و تمیز و سرسبز می گذریم و در میدانی شلوغ و رنگارنگ به اسم میدان کاتالونیا (Plaça de Catalunya) پیاده می شویم. این مکان قلب بارسلونا است. به عنوان محل اصلی تجمعهای شهر، که مثل میدان انقلاب یا توپخانه، محل تقاطع قطارها و اتوبوسها و متروها است. اتوبوسهای توریستی از این میدان شروع می کنند و به این میدان ختم می کنند. خیابان معروف و زیبای رامبلا از اینجا شروع شده و تا ساحل پیش می رود. می توانید در حالی که مردم بارسلونا و توریستها را در رفت و آمد نظاره میکنید، از فوارهها، مجسمهها و فضای باز آن لذت ببرید. این منطقه همچنین آغاز بهشت خرید شهر است چرا که چهار مرکز خرید مهم از اینجا به بیرون منشعب میگردند.

پرس و جو می کنم و می گویند که از آنجا باید دوباره قطار حومه شهر بگیرم تا برسم به سن کوقت. چیزی حدود نیم ساعت راه است و 3.10 یورو هم هزینه دارد. علامت قطار هم جالب است که در کنار همه خطهای با حروف الفبا و حرف و عدد، یک علامت زنجیره است که نشانه قطار برون شهری است. ساعت نزدیک 2 و نیم ظهر است و هوای بارسلونا تقریبا گرم و شرجی. طبق برنامه قبلی ام قرار بود که ناهار را در هواپیما بخورم اما بعدا یادم آمد که هواپیمای رایان ایر است و برهوتی لم یزرع. به همین خاطر گرسنه مانده بودم و با چند شکلات و بیسکویت و کمی آجیل تناول شده در اتوبوس تا کاتالونیا، از توی کوله پشتی تا اینجا دوام آورده بودم. مانده بودم که چه کنم. آیا بروم تا سن کوقت و چمدان بگذارم و دوباره برگردم یا اینکه همین جا در شهر بگردم. دیدم که یک جای قضیه می لنگد و هر چه می کنم نمی توانم تصمیم درست بگیرم. دلیل اصلی هم افت شدید قند خون آن هم برای آدم غذاخوری مثل من بود. به همین خاطر اولین کاری که کردم این بود که در یک گوشه خلوت تر، چون این میدان بزرگ و زیبا و تاریخی اصلا خلوتی ندارد، جایی گیر آوردم و نشستم و بساط ناهار، که طبق معمول از غذاهای هانی بود و این بار قرعه فال به اسم خوراک مرغ زده شد، را به راه کردم. آب نمای زیبا و تمیز و گرد میدان، گلهای اسطخودوس و میمون و پریوش و ...، کبوترهای فراوان و اهلی و این همه آدم از هر رنگ و شکل، پس زمینه خوبی برای یک ناهار دلچسب بود.

بعد از ناهار به این صرافت افتادم که چه برنامه ریزی می تواند بهترین کار برای دیدن این شهر زیبا در زمان بسیار کم باشد. اتوبوسهای توریستی روباز و زیبا در اطراف میدان به چشم می آمدند که در دو رنگ قرمز و آبی آسمانی بودند. فکر کردم که اگر اینها با شرایط مناسبی شهر را نشان می دهند بهتر است از آنها استفاده کنم. از باجه مدیریت آنها در میدان سوال کردم و فرمودند که بلیط یک روزه آنها 30 یورو و دو روزه 40 یورو می شود. فکر می کردم که این اتوبوسها آدم را می برند و هر جا نگه می دارند و همه می روند بازدید و باز سر یک ساعت همه با هم بر می گردند و سوار شده و راه می افتادند. به هر حال امروز را مناسب برای آنها نمی دیدم. به ویژه اینکه چمدانم همراهم بود و در اتوبوس هم جایی برای آن نبود. مسئول یکی از اتوبوسها توضیح داد که می توانم چمدان را در کمد امانات مخصوص چمدانها (Locker) در آن سوی میدان بگذارم. مرام گذاشت و برگه ای هم داد که با ارائه آن می توانستم تخفیف بگیرم. رفتم به سوی آن آدرس اما در بین راه و آن سوی میدان متوجه شدم که وای فای رایگان قابل دسترس است. کمی اینترنت حالم را حسابی جا آورد (واقعا اعتیادی است برای خودش آن هم در سفری اینچنین). اینترنت مغزم را ریست کرد. به این نتیجه رسیدم که بهتر است همین جا و همین امروز شهر را بکاوم و به فردا موکول نکنم. دوباره چمدان به دست راه افتادم.

یاد گرفته ام که در شهرهای توریستی هر جا که رفت و آمد زیاد است و شلوغ، یعنی اینکه آنجا خبری هست. به همین خاطر دوباره راه افتادم و گفتم چرخی بزنم ببینم ملت کجا می روند و آیا چیزی دستگیر آدم می شود؟ دنبال جمعیت هزار رنگ و هزار بو و مدل راه افتادم. جمعیت به سوی خیابانی سنگ فرش که در جنوب میدان بود در حرکت بود و وقتی وارد آن خیابان شدم دیدم که خودرویی رفت و آمد ندارد و خودش یک پا سالن کنسرت و تفریح و خرید و توریست کش است. از سنگ فرشها و ساختمانهای گوتیک قدیمی و مدرن لذت می بردم و کوچه به کوچه می رفتم که یک جا دیدم ملت جمع شده اند و صدای موسیقی زیبایی می آید. ایستادم و دیدم یک گروه موسیقی دارند می نوازند بسیار زیبا و سی دی خودشان را هم تبلیغ می کنند. از پشت سرم کلمات آشنایی به گوش خورد و متوجه شدم دو جوان ایرانی اند که یکی به دیگری می گوید: بپرس ببین سیم گیتارش را از کجا خریده؟ با خودم فکر کردم که شاید از دیدن یک ایرانی که آنها را با این سر و وضع ببینند شاید چندان خوشحال نشوند. همینطور یاد این خاطره یک نفر افتادم که می گفتم رفته بودیم آنتالیا و همراهان تور ما آمده بودند کنار ساحل. دختر خانمی می خواست لباس عوض کند و مادرش در صدد بود که حوله ای جلویش بگیرد. هی نگاه کرد به این طرف و آن طرف و آخر سر هم حوله را سمت ما گرفت. یعنی ما نامحرم و همه آن اجنبی ها محرم بودند.

راه را ادامه دادم و آخر سر به یک خیابان عریض و خیلی بیش از حد پر رفت و آمد رسیدم که بعدا فهمیدم خیابان معروف رامبلا است. پیاده رو این خیابان در وسط است و در دو طرف ماشینها رفت و آمد می کنند و پیاده روهای کناری هم پر است از رستوران و کافه و گالری هنری و سینما و تئاتر و مراکز خرید. اما اصل جریان در همین پیاده رو وسط است. تا دلت بخواهد در اطراف و اکناف پیاده رو هنر و صنعت و تجارت هست. صندلی های کافه ها در اطراف است و پر از آدمهای سرخوش و بخور که انواع و اقسام دست پختهای اروپایی و ... را می بلعند و یک جرعه نوشیدنیهای رنگی هم رویش. در قسمتی از خیابان، طراحان و کاریکاتوریستها نشسته و در حال نقاشی از مردم یا طراحی برای دل خودشان هستند. با پرداخت اندکی می توانی یک کاریکاتور یا طرح سریع از خودت به دست بیاوری. موسیقی زنده که نگو و نپرس. هر کس با هر هنری اینجا به نوایی می رسد.

قسمت اصلی این مجموعه هنری در بخش انتهایی خیابان است که به میدان کلمپ و ساحل دریای مدیترانه می رسد. افراد پانتومیم کار به شکل شخصیتهای مختلف با گریم و لباس و رنگ خاصی ثابت ایستاده اند که در ابتدا که چندتای آنها را دیدم، فکر کردم مجسمه هستند تا اینکه بعدا فهمیدم اینها آدمهای زنده و متحرک هستند که برای لقمه ای نان حلال خود را به این شکل در آورده اند. هر کسی می رود کنار آنها و با انداختن سکه ای در ظرف جلویشان با آنها عکس می گیرد. آنها هم برای آدمها کم نمی گذارند و انواع شکلکها و فیلمها را بازی می کنند. از تک تک آنها فیلم می گیرم و همانجا به مدد وای فای رایگان شهری، در اینستاگرام می گذارم که خیلی با استقبال مواجه می شود. البته از همین جا به مشتریان محترم اینستایی عرض کنم که چون در اینستاگرام فقط تا ده تصویر می شود آپلود کرد دیگر ظرفیت بیشتر از اینها نبود و الا تعداد این هنرمندان بسیار بیشتر بوده که فیلمهایش در آرشیو موجود است.

هر چند که چمدان بر روی سنگ فرشها به سختی حرکت می کند و واقعا تمرین خوبی برای تقویت پشت بازو است، اما زیباییهای این نقطه سحرآمیز از هستی آنقدر هست که آدم سنگینی چمدان و کوله پشتی را تحمل کند. بالاخره خیابان تمام می شود و به میدانی با مجسمه ای بلند و زیبا محوطه ای باز با چشم اندازی به کوه های بلند و سبز اطراف می رسم که یادمان کریستف کلمب است. پشت میدان هم ساحل زیبای دریا است. با آبی سبز و آرام و تمیز که در یک قسمت ماهی های بزرگ (آخ اگر ایران بود) به اندازه ماهی شوریده و راشکو در حال جست و خیزند و یک جای دیگر آب هم چندتایی عروس دریایی سفید و زیبا در حال عشوه گری هستند.

ساحل پر است از کشتی و قایق و بلم و کرجی و هر چیز دیگری که اسمش را من نمی دانم. کشتی های توریستی روباز و زیبا و دلبرانه هم هستند. تا دلت بخواهد ملت عکس و فیلم می گیرند و از این همه زیبایی لذت می برند. یک طرف میدان ریکشا مثل آنها که در هند است می چرخد و با رکاب زدن توریستها را به اینطرف و آن طرف می برد. به سمت پلی می روم که ملت روی آن تردد می کنند. دیواره پل فلزی و کف آن چوبی است. کمی که جلو می رویم یکباره یک زنگ شروع می کند به زدن و مردم متوقف می شوند. نمی دانم جریان چیست؟ یکباره می بینم یک کشتی بزرگ با دکلی بلندتر از ده متر که پنج شش متری بلندتر از پل است در حال حرکت است. شصتم خبردار می شود که احتمالا می خواهد از پل رد شود. اتفاق جالب و هیجان انگیز اینجاست که وسط پل شروع می کند به حرکت کردن و به یک طرف می چرخد و پل کاملا باز می شود. چند کشتی و قایق از وسط پل رد می شوند. همه ملوانها لباس یکدست و زیبا دارند و وقتی از کنار اسکله رد می شوند شروع می کنند به نواختن موسیقی و برای مردم دست تکان می دهند. بعد هم پل بر می گردد سر جای خودش و این جمعیت خروشان به سمت دریا و مرکز خرید بزرگ آن سوی پل هجوم می آورند. آنقدر جمعیت زیاد است که آدم یاد راهپیمایی های دشمن شکن خودمان می افتد.

در کنار دریا، ساختمانهای زیبا با معماری مدرن به چشم می خورد. تا چشم کار می کند قایقهای شخصی، پارویی و کشتی های بزرگ دیده می شوند. آب آرام و مواج و زیبا است و انعکاس خورشید در آن تلالویی خاص دارد. چند دختر خانم زیبا با اندک لباسی که بر تن دارند کنار ساحل در حال طراحی و نقاشی این مناظر زیبا هستند. تله کابینی طولانی از نوک قله های سرسبز به سمت دریا می آید و از اینجا رهسپار آن سوی ساحل روبرو می شود که آدم دلش می خواهد دار و ندارش را بدهد و سوار این تله کابین، بهشت بارسلونا را نظاره گر باشد. در بخش شرقی ساحل، دهکده المپیک است با معماری مدرن شهری که برای برگزاری مسابقات المپیک باسلونا در سال 1996 طراحی شده است. مرغان دریایی بر فراز شهر و ساحل می چرخند و هر جا که گیر بیاورند می نشینند و از مردم هراسی ندارند. دل کندن از این همه زیبایی سخت است اما چه می شود کرد که غروب نزدیک است و من هم نمی دانم چه سرنوشتی برای امشبم رقم خواهد خورد.

عزم برگشت می کنم و با مترو خودم را می رسانم مرکز فرماندهی این شهر یعنی میدان کاتالونیا. از آنجا با قطار برون شهری رهسپار سن کوقت می شوم. در بین راه از جنگلهایی سبز و انبوه می گذریم که آدم را یاد سیاهکل می اندازد. قطار هم یادآور پل ورسک و جنگل طلای مازندران است. از چند نفری سوال می کنم اما انگلیسی نمی دانند تا خانم میان سال محترمی وظیفه راهنمایی کاملم را برعهده می گیرد. در ایستگاه سن کوقت پیاده می شوم. اطراف ایستگاه شلوغ است و چند کافه دور آن است. فکر می کنم همه شهر اینگونه است. اما سخت در اشتباهم. این شهر حاشیه ای بارسلونا، یک محیط بسیار آرام و خلوت دارد. در ایستگاه اتوبوس از خانم سوال می پرسم و می گوید اتفاقا خودش هم آنجا می رود. اتوبوس شماره L8 می رسد و ما ره به جایی کناره جنگل می رساند.

تازه آنجاست که متوجه می شوم وارد یک دانشگاه شده ام. دانشگاهی که ظاهرا مثل سیاست گدایی دانشگاه های خودمان به درآمدزایی رو آورده و مهمانسرای شیک و تمیز دانشگاه را به عنوان هتل به توریستها می دهد.

خیابانهای بارسلونا یک پا سالن مد است. خانمها با انواع لباسهای محلی و مدرن و بین المللی در رفت و آمد هستند. انواع رنگهای پوست را می شود دید. هر کس از جایی از جهان آمده. سیاه و سفید و زرد و ... پوشش عمومی اغلب خانمها شلوارک و تاپی ساده است که با یک صندل کوچک و جمع و جور، کارشان را راه می اندازد. اما دیده می شود که بعضی از آنها مانند مانکنهای توی سالن مد با آخرین مد لباس در تردد هستند. این منظر و این مقدار آدم یادآور جهان وطنی است بی مرز که هر کس با هر فکر و شکل و اخلاق، دارد راه خودش را می رود و به صورت و زبان خودش از مواهب این جهان بهره می گیرد. حقیقتا همه آدمهای دنیا به ویژه ما ایرانیها که دیدگاهمان نسبت به جهانی کمی محدودتر است باید ساعتها در این مناطق بایستیم و تردد کنیم تا بیاموزیم که این هستی، نامحدودتر و بی مرزتر از عقده ها و قضاوتها و انتظارات بی جای ماست. دنیا جای بیش از حد بزرگی است و محدودیت دید و چشم ما دلیل بر اشتباه بودن رفتار و کردار عالمیان نیست. باید دید و چشید و بویید تا کنه هستی کثیر و بی انتها و زیبا را درک کرد.

پیوند این نوشته که در خبرگزاری تسنیم منتشر شده است:

https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/05/12/1792716/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7

نوشته شده در سالن مطالعه کتابخانه عمومي شهدا

10/5/1397

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: شنبه 29 دی 1397 ساعت: 4:06

صفحه بندی