خرید بک لینک

روز اول و اصلی نمایشگاه است. مخصوص خبرنگاران، متخصصان و صاحب نظران است. دو روز دیگر بازدید برای عموم آزاد میشود. آن سالنهای خلوت و راهروهای عریض بدون آدم دو روز گذشته حالا مملو از آدم است. از رنگ و شکل و مدل و ملیتهای مختلف. کشور شهر کوچکی شده است و همه در حال انجام کاری یا منتظر رفتن توی سالنها. باران صبحگاهی اندکی میبارد و هوا معرکه شده است. توی سالنها، جاهایی تعبیه شده برای نگهداری لباس. همه لباسها را تحویل میدهند و میروند به سمت غرفهها. بعدا توی غرفه کوچکمان فهمیدیم که این کار چقدر مهم بوده و با پالتو و کت و کاپشن نمیشود توی غرفه ایستاد.

حالا راهرو و سالنها پر شده و جاهایی که دیروز به هم ریخته بود کاملا مرتب و منظم شده. کف سالنها موکت است و دو روز گذشته روی همهشان پلاستیک بود که امروز برداشتهاند. بارهایمان را که حدود 80 کیلو بود و موسسه نمایشگاه های فرهنگی لطف کرده و آورده بود را دیروز آوردیم و گذاشتهایم در غرفه. حدود یک میلیون و دویست هزار تومان برایمان آب خورده است. کتابهای گلاسه و ضخیمی است و سنگین. شروع میکنیم به چیدنشان. ژاپنیها نیستند. اما نیویورکی های سمت راست و مسکوییهای سمت چپ هستند. چیدمانمان تمام میشود و مینشینیم توی غرفه که سر و کله یک نفر با کت و شلوار و کراوات و البته جلیقه پیدا میشود. آقایی است از هلند. قبلا تلفن زده و قرار گذاشته بودیم اما بعدا موکولش کردیم به پنجشنبه و دفتر ایشان هم پذیرفتند. اما ظاهرا ایشان بی اطلاع بود.

نشست و گنجنامه و فرهنگ سه زبانه (فارسی – انگلیسی و پهلوی) را دید. خیلی معجب شد از چنین مجموعه ای. 13 سال سابقه کار در الزویر داشت و حالا کار خودش را راه انداخته بود. چند پیشنهاد داد: برای فروش کتاب بازاریابی کند و آن را معرفی کند؛ ایبوک تولید کند؛ نسخه ایکسم الی فرهنگ را تهیه کند که بتواند فرهنگ آنلاین از آن تهیه شود.

ساعت 11 و نیم قرار بود که در غرفه اصلی ایران سخنرانی ما باشد. اولین نشست از مجموعه برنامه های غرفه ایران (البته آخرین نشست هم به ما تعلق دارد). به همین خاطر کرکره غرفه را کشیدیم پایین و رفتیم. یعنی صندلیها را مثل حجره های بازار گذاشتیم در غرفه و رفتیم سالن 5 که پاویون ایران است. آنجا هم مرتب و با سلیقه و با طراحی عالی چیدمان شده بود. همه ناشران و انجمنها هر کدام یک قفسه و یک میز داشتند و برای مذاکرات هم سالن کوچکی تعبیه شده بود.

آقای دکتر احمد شاکری، جوان مهربان و دوست داشنی که فارغ التحصیل ادبیات تطبیقی از فرانسه است قرار بود مجری برنامه باشد. اما آنقدر گرفتار بود که خانم رونق که ساکن آمریکا هستند را به عنوان جلسه گردان معرفی کردند. قرار بود که جلسه به زبان آلمانی یا انگلیسی باشد. آقای دکتر فریدزاده ترجیح میداد که آلمانی صحبت کند و ما انگلیسی اما در آخر جمع به این نتیجه رسید که جلسه به زبان انگلیسی برگزار شود.

موضوع نشست "دانشگاه در عرصه نشر ایران" بود. در مورد آسیب شناسی نشر دانشگاهی صحبت کردم. اینکه انتشارات دانشگاه دو هدف اصلی دارد: یکی تامین و پوشش نیازهای آموزشی دانشجویان دانشگاه و دیگری انتشارات آخرین یافته های پژوهشی اساتید دانشگاه. اما الان از رسالت اصلی خودش دور شده و بیشتر به عنوان یک بنگاه اقتصادی نشر میخواهد عمل کند. در حالی که سازمانهای نشر بیرونی از دانشگاهها جلوترند چرا که اقتصاد نشر را خوب میدانند و دنبال میکنند. تا آمدیم گرم شویم 20 دقیقه ما تمام شد و جلسه به اتمام رسید.

قبل از جلسه از ما خواسته بودند که حتما یک رزومه کوتاه از خودمان بدهیم (شورت سی وی). هم نسخه چاپی آن را داشتیم و هم روی مانیتور پخش میشد که ملت بدانند چه کسانی دارند صحبت میکنند.

بعد هم، خانم میترا لبافی –خبرنگار ویژه کتاب از واحد مرکزی خبر- که امسال گزارشگر نمایشگاه فرانکفورت هم هستند، مصاحبه ای با من انجام دادند. دوری در غرفه ایران زدم و الحق که کتابهای نشر ققنوس و هرمس و بعضی ناشران دیگر عالی بود که نشان کردم تا در تهران خریداری کنم. غرفه های ترکیه و کشورهای آسیایی هم همان سالن 5 بود که نشد سری به آنها بزنیم.

از آنجا رفتم غرفه کودکان و نوجوانان. خانم رویا مکتبیفرد دیروز از مونیخ آمده بود و قرار بود که مسئول غرفه انجمن نویسندگان کودک و نوجوان باشد و ما چون دانشگاه فرانکفورت بودیم نتوانسته بودم ببینمش. به همین خاطر دوست داشتم زودتر بروم و ببینمش. توی غرفه زیبا کودکان آقای عموزاده خلیلی و آقای دیگری با خانمی آلمانی بود. خانم مکتبی معرفی کرد که ایشان خسرو ناقد هستند و اشاره کرد به مقاله ای که قبلا در دوره همکلاسیمان در دکتری نوشته بود و به مقاله ایشان استناد کرده بود. در مقاله آقای ناقد آمده بود "بعد از جنگ جهانی دوم که نمایشگاه کتاب فرانکفورت شکل گرفت، یک شتر را در سطح شهر میگرداندند و تابلویی روی آن نصب شده بود که رویش نوشته بود "فقط شترها کتاب نمیخوانند". جالب بود که آقای ناقد میگفت از سال 1948 هر سال نمایشگاه کتاب فرانکفورت را آمده است.

خانم مکتبیفرد مهربان هم به اندازه یک هیئت کتلتهای خوشمزه خانگی پخته بود که سهمی هم به غرفه ما رسید و در آن وانفسای غذاهای چه حالم چه روز، غنیمتی بود.

در غرفه ما برنامه این بود که با ناشران بزرگ مذاکره کنیم و محصول منحصر به فردمان را معرفی کنیم. با اکسفورد، وایلی، اشپرینگر، الزویر و ... صحبت شد و آنها هم معجب بودند و اولین سوالشان این بود که آیا این اثر 20 جلدی معظم منتشر شده است؟ قرار شد که روزهای آینده بیایند و اثر را از نزدیک ببینند.

آقایی ایرانی و ساکن هامبورگ آمد و وقتی گنجنامه را به او معرفی کردیم خیلی محو آن شد. گفت که عاشق کتاب است و هر ساله به نمایشگاه کتاب (بوخ مسه به آلمانی) سر میزند. وقتی ترجمه واژه های کتاب را دید گفت که ای کاش من زودتر این اثر را میدیدم. چرا که مهندس عمرانم و برای دل خودم اثری از استادم را در موضوع محاسبات سازه های چوبی ترجمه کردهام اما در برابر نهاده های خیلی مشکل داشتم و منبعی هم برای رجوع نمیشناختم. قرار شد که نمونه ای از ترجمهاش را بفرستد و اگر بشود در دانشگاه منتشر کنیم.

از ساعت 5 هم دیدیم که بعضی غرفه های بزرگ خیلی شلوغ شدهاند. ساعتی با عنوان Happy hour (ساعت شادی) برگزار شده بود و هر غرفه با انواع خوراکیها و نوشیدنیهای مجاز و غیرمجاز از ملت پذیرایی میکرد. بعضی شرکتها هم خلاقیت به خرج داده بودند. مثل شرکت وایلی که کیک تولد 25 سالگیاش را آورده و آنجا با مشتریها و حاضران نمایشگاه بریدند و با هم شادی کردند. جالبی این برنامهها این بود که هر غرفه با آرامش و بدون سر و صدا این پذیرایی را انجام میداد و محدودیتی هم برای مشتریها نداشت. بدون سخنرانی و وقت مردم را گرفتن. صرفا کنار هم میخوردند و مینوشیدند و با هم صحبت میکردند.

نکته مهم نمایشگاه کتابی به عظمت و اهمیت نمایشگاه کتاب فرانکفورت، که به عنوان اتفاقی مهم در عرصه نشر جهانی به شمار میآید، این است که محل مذاکرات و بستن قراردادها است. یعنی تمامی ناشران به آنجا میآیند که بدون دغدغه فروش ریالی و مغازه ای کتاب، در مورد کتابهای خودشان و آثار دیگران صحبت و مذاکره کنند و اگر بتوانند قراردادهایی منعقد کنند که حق نشر، ترجمه، فروش یا سایر موضوعات مهم اقتصاد نشر را تامین کند. در واقع، مهمترین درآمد ناشران بین المللی از طریق فروش حقوق کتاب به دست میآید نه فروش عنوانی در کتابفروشی ها. اما نشر ما از این مهم غافل شده و من در مصاحبهام تاکید کردم که حتما باید به سوی استاندارد شدن برویم و هزینههایش را هم بپردازیم. اگر ما حقوق کپی رایت را رعایت کنیم، هر چقدر هم که متضرر شویم، اما از محل تولید کتابهای خوب و فروش حقوق آنها به جهانیان سود عایدمان میشود.

یکی از کاتالوگهای عالی که در نمایشگاه دیدم، کاتالوگ انجمن نویسندگان کودک و نوجوان در مورد کتابهای کودک در ایران بود. یک کاتالوگ عالی با عکس و رنگی که کتابهای کودک و نوجوان را به همراه تصویر پشت جلد و خلاصه ای کوتاه معرفی کرده است.

دیگری هم کاتالوگی بود که معرفی اجمالی از وضعیت نشر کتاب در ایران بود و نهادهای مرتبط را معرفی کرده بود. قبل از نمایشگاه و به خاطر جشنواره مروجان کتابخوانی آن را دیده بودم و چهار پیشنهاد دادم که خوشبختانه سه تایش منعکس شده بود و امروز نسخه نهایی و منتشر شدهاش را دیدم. معرفی "جشنواره مروجان کتابخوانی" و "انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران" و "خبرگزاری کتابداری و اطلاع رسانی ایران (لیزنا)" در این بروشور به زبان انگلیسی منتشر شده است و به جهانیان عرضه میشود.

روز اول نمایشگاه، روزی سرشار از تجربه بود. تمامی غرفهها مملو از آدمهایی بودند که بر سر کتاب با هم چانه میزدند و توافق میکردند. هوای همه جا کتابی بود و نفس هم بوی کتاب میداد. این اتفاق کمی نیست در هنگامه ای که خیلی از همکاران دانشگاهیام را دیدهام که به صراحت و وقاحت میگویند، دیگر عصر کتاب تمام شده است. اگر اینگونه است، پس این همه نمایشگاه مفصل کتاب و ناشر و موسسه بزرگ برای چیست؟ کتاب همچنان هست و زنده است و به قول آن حرکت نمایشگاه کتاب فرانکفورت در سال 1948 "فقط شترها کتاب نمیخوانند".

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت: 2:53

صفحه بندی