خرید بک لینک

یک رادیوی سونی کوچک بود، اما دنیا را با خودش به اتاق دو در دوام میآورد. از قشم خریده بودم به قیمت 80 تومان (هشتاد تا یک تومانی واقعی سال 1377). خیلی کانالها و جاها را میگرفت. اما یک برنامهاش همیشه میخکوبم میکرد. هر چند آن وقت بوکمارک و فیوریت لیست و ذخیره در گوگل کلندر نبود، اما همیشه در تقویم مغزم ساعت 10 شب روزهای پنجشنبه حک شده بود و باید سر ساعت خودم را به رادیوام میرساندم. آخر، وقتی بخش شبانگاهی رادیو پیام شروع میشد، خوش صدایِ دلبری به اسم محمدصالح علا با تکه شعری یا قصه بی بی جانی مثلا: "محبوب من، کجاست آن سیب، آن گندم ممنوع؟ ما همه مشمول الذمه عشقیم..." یا "تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم"، آدم را از این دنیا رها میکرد و با خودش به مرتفعترین قلههای احساس میبرد. در لابلای خبر و موسیقیهای رادیو پیام سالهای 1376 تا 1378 شمسی، این تکه جواهر چیزی بود که پنجرههای احساس را به روی دل آدم میگشود و میتوانستی در 4 ساعت برنامه شبانگاهی یعنی از ساعت 10 شب تا 2 بامداد، از تمامی دنیا و غمهایش رها شوی و به دنیایی از پروانه و ترانه و دلانه پرواز کنی.

این مقدمه را گفتم تا برسم به برنامه "آب و تاب" از رادیو تهران. روز شلوغی در کوران داوری مرحله نهایی هفتمین جشنواره مروجان کتابخوانی کشور که من دبیر آن بودم، تلفنم زنگ خورد و سرکار خانمی به نام طهماسبی فرمودند که از طرف استاد صالح علا تماس میگیرم و میخواهم شما را به برنامه آب و تاب دعوت کنم. گویی این اسم اعظم مرا مدهوش کرده بود که همه ساعتها و روزها و تاریخهایی که خانم تهیهکننده فرموده بودند را متوجه نشدم. به همین خاطر دوباره پرسیدم کی و کجا که گفت ساعت 21 روز جمعه 24 بهمن 99. بعد پرسیدند که تشریف میآورید؟ این را یادم هست که گفتم استاد صالح علا اگر نوک کوه هم باشند من پیاده میآیم. باورم نمیشد که مرا دعوت کردهاند و کنجکاو بودم که چطور آدم گمنامی مثل مرا برای نشستن جلوی استاد صالح علا دعوت کردهاند؟ به همین خاطر، نتوانستم خودم را نگه دارم و با اینکه رسم نیست در اینگونه موارد بپرسی، اما پرسیدم که مرا چطور پیدا کردهاید؟ گفتند که خود استاد در اینترنت با شما آشنا شدهاند و خودشان گفتند شما را دعوت کنیم. روز تعطیل و تاریخ جمعه 24 بهمن مرا یاد اولین دعوتم به رادیو برای برنامه کتاب فرهنگ انداخت که اتفاقاً روز تعطیل و 22 بهمن سال 1390 بود.

اینکه خود استاد مرا پیدا کرده اند تعجب را چند برابر کرد. در خانه، ماجرا را به همسرم گفتم و اضافه کردم که حتماً اشتباه کردهاند. چون با جستجویی که من انجام دادهام اغلب مهمانان برنامه آب و تاب، اهالی سینما و تهیه کنندگان و کارگردانان هستند و چند نفری با فامیل زین العابدینی و یک محسن زین العابدینی (عکاس) هم هست که شاید به خاطر تشابه اسمی، مرا به اشتباه دعوت کردهاند. این شک تا لحظه ورودم به ساختمان پخش قدیم رادیو در همان مجموعه صدا و سیما و نشستن کنار استاد صالح علا و تعریف کردن ماجرای آشنایشان با من همچنان همراهم بود.

بالاخره لحظه موعود فرا رسید و در اتاق انتظار استودیوی پخش رادیو تهران، وقتی که وارد اتاق شدیم و استاد را نشسته و در حال دود کردن سیگار دیدیم، دلم رفت. آخر میدانید چقدر مهم است، کسی را که سالها (بیش از 20 سال) با صدایش و دلکمه ها و قصههای شنیدنیاش سر کرده باشی و ترانههایش را با جان شنیده و کتابها و واژههای طلاییاش را خوانده باشی، و حالا رو به رویت ایستاده و میزبانت باشد، خیلی دل آدم را میلرزاند. کار تقدیر و دنیا هم عجیب است. از بین این همه گوینده و نویسنده، چند تنی هستند که همیشه برایم حالتی اسطوره وار داشتهاند مثل همین استاد صالح علا، احسان عبدی پور، منصور ضابطیان، ژاله صادقیان، بهروز رضوی و انگشت شمارانی دیگر. ماسک هم چیز بدی است و نمیگذارد که آدم تصویری کامل از رخسار دیگران را در ذهن حک کند. در مقابل پایم بلند شدند و پرسیدند شما آقای حاجی زین العابدینی هستید؟ وقت گفتم بله، فرمودند چقدر شبیه خودتان هستید. محمد صالح علایی که هنرپیشه، ترانه سرا (معروفترینش: شازده خانوم با صدای ستار)، نویسنده، گوینده و هنرمند است حالا اینجا ایستاده رو در روی من و قرار است که یک ساعت و نیم با هم حرف بزنیم. در بین همه هنرهای آقای صالح علا، دو چیز خیلی به دلم می نشیند. یکی جسارت به کار بردن واژه ها و ایجاد ترکیبهای بدیع و عجیب است که اینها را در عناوین آثار و ترانه ها و قصه هایشان می بینیم و دیگری، دکلمههای دلنشین از دستنوشته های خودشان و طنین گرم صدایی که دارند.

نشستیم و ایشان سیگار پشت سیگار دود میکردند و همان قدم اول گویی که سالهاست همدیگر را میشناسیم. شروع کردیم در مورد کتاب و فرهنگ و موسیقی حرف زدن و در همان چند دقیقه تسلطشان به ادبیات و نوشتارهای جهان که از قبل هم آشکار بود، بر من آشکارتر شد.

یک نسخه از کتاب "اجازه میدهید گاهی خواب شما را ببینم" از نوشتههای ایشان همراهم بود که چون ترسیدم بعداً فراموشم شود، همان ابتدا دادم امضاء کردند و بعد هم عکسی سلفی به یادگار گرفتیم و خوب هم شد گرفتیم چون بعد از برنامه دیگر فرصتی برای این کارها نبود. وقتی برایم امضاء میکردند، گفتند من تعمداً و جسارتا، دکتر را ننوشتم چون همه در این کشور هر کس که مدیر میشود یک خانه و ماشین و یک دکتری به او میدهند و خلاص. خوش مشربی و حضور گرم ایشان به عنوان فردی 68 ساله، چنان بود و طوری آدم به وجد میآمد که حرف بزند که اصلاً گذر زمان را نمیفهمیدم.

استاد صالح علا، با دقت نظری که داشتند و آن تیزهوشی مهربانانه، گویی خودشان به آن پرسش و شبهه در مورد اینکه واقعاً آیا خود من را برای این برنامه خواستهاند یا نه، پی بردند و ماجرای آشناییشان با من را اینگونه بیان کردند: «من به دنبال یکی از ترانههای خودم میگشتم که گفتند آقای علیرضا قربانی میخواهند بخوانند. چون متاسفانه من اصلاً نوشتهها و مطالب خودم را ندارم و حتی کتابهایم را هم خودم ننوشتهام بلکه همه را در همان لحظهها برای برنامههای رادیو و تلوزیون نوشتهام و ناشران لطف کرده و همانها را پیاده و کتاب کردهاند. گفتم لابد گلهای شمعدانی (علی زند وکیل و علیرضا افتخاری خواندهاند با این مطلع: امشب تمام عاشقان را دست به سر کن...). گفتند این نیست و یادم نیست چه بود و بعداً فهمیدم که آقای قربانی، دوست خوب من، آنرا خوانده و اصلاً احتیاجی به فرستادن من نبوده. اما در این جستجو در اینترنت، یکجایی دیدم نوشته که محمد صالح علا میگفت... و کنجکاو شدم که ببینم ماجرای این نقل قول چیست. وقتی شروع کردم به خواندن مطلب، دیگر نتوانستم که رهایش کنم و همینطور ادامه دادم تا تمام شد و یکی دیگر شروع شد و گویی مثل ماهیی که به قلاب افتاده باشد در مطالب شما گیر کردم و کیف کردم. من لپ تاپ و کامپیوتر ندارم و فقط یک گوشی کوچک دارم که خواندن در آن هم به خاطر ریز بودن مطالب و ضیف بودن چشمان من خیلی سخت است. اما دیدم که نمیتوانم این مطالب شما را نخوانم. از همسرم (همسر ایشان، خانم شورانگیز طباطبایی، هنرپیشه معروف و هنرمند هستند) خواستم که ببیند نویسنده این گلواژهها کیست. تا اینکه شما پیدا شدید و خواهش کردم که حتماً به برنامه بیایید و از نزدیک با شما صحبت کنیم».

برنامه یک ساعت و نیم بود و از کتاب، فرهنگ و زندگی و دنیا صحبت کردیم. در یکی از قسمتهای برنامه میز ویدئوکست کتاب باز، حامد عسگری که نویسنده کتاب «پریدخت: مراسلات پاریس تهران» گفت که ما با شما آقای احسان خان عبدیپور، نشستیم و زلف گره زدیم. این اصطلاح خیلی به دلم نشست و قبل از برنامه به استاد گفتم که امشب ما با شما و شنوندگان زلف گره خواهیم زد و استاد هم خوششان آمد و در برنامه به کار بردند. در برنامه و روی آنتن زنده هم لطف کردند و ماجرای آشناییشان با من را تعریف کردند و برداشتشان از نوشتههای من خیلی برایم جالب بود. گفتند که قطبنمای نوشتههای ایشان، آن عقربه بزرگش روی اخلاق میایستند و توجه ایشان در نوشتههایشان به سوی اخلاق میچربد. بازهم برایم جالب بود که چه برداشت خوبی داشتهاند و یاد استاد گرامیم خانم بهار رهادوست افتادم که هر وقت میخواستند از من تعریف کنند میگفتند بارزترین وجه شخصیت ایشان "ادب" است.

برنامه و عکس یادگاری تمام شد و وقتی داشتیم از استودیو بیرون میآمدیم، استاد صالح علا از جلو میرفتند و در پلهها داشتند آوازی را زمزمه میکردند. خانم طهماسبی، تهیه کننده محترم برنامه گفتند معلوم است که استاد امشب خیلی راضی بودند و سرحال شدهاند از برنامه که اینطور زمزمه میکنند.

وقتی استاد ماجرای آشنایشان با من را گفتند، همهاش با خودم فکر میکردم که در کجا و کِی به استاد صالح علا استناد کردهام که بعداً دیدم در پست "چگالکاری" به مصاحبه ایشان در مورد مجریگری کسی مثل منوچهر نوذری اشاره کردهام. یاد حرف آقای احسان عبدیپور افتادم که در مصاحبهای در مورد نوشتن میگفت: "باید مراقب کلمهها و نوشتههایتان باشید. چون ممکن است این کاغذ و نوشته شما دست کسی بیافتد که برای اولین بار از شما میخواند و فقط چند دقیقه هم فرصت دارید که او را میخکوب و همراه نوشتهتان کنید". با خودم فکر کردم این همه سال من برای دل خودم و عشقم نوشتهام و در هیچ جای رسمی منتشر نکردهام که دلانه و آزاد باشد و متناسب اسم این وبلاگ، دلگفته باشد. اما اگر نوشته آنی را که باید داشته باشد، راه خودش را پیدا کرده و به نتیجه میرساند. از طرف دیگر، این شخصیت دقیق و حساس پیشکسوتان قدیمی برایم جالب آمد. خب این همه نوشته را آدم میبیند و بسیاری آدمها به راحتی از کنار آن رد میشوند. خاصه آنکه به یمن قدم فضای مجازی، آدمها حوصله و صبوری برای تمام کردن یک متن کوتاه را ندارند، چه برسد به خواندن متنهای طولانی. اما افراد قدیمی همچنان اصول و حال و هوای ریشه زده در شخصیت و خونشان را دارند و به همه کارها با دقت و وسواس نگاه میکنند و به این راحتی از کنار مسائل و مطالب گذر نمیکنند.

آغازین کلام برنامه آب و تاب با صدای زیبای استاد محمد صالح علا:

نازنین

بیدار شو

بیدار شو

من برایت صبحگاه آورده ام

اندک اندک خوی کن

با نور صبح

از پس پرچین بیداری

برایت دیدگاه آورده ام

********

یک شعر زیبا از استاد محمد صالح علا:

تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم

اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم

من شبو به خاطراتم وصله می کنم می دوزم

من به هر رعد نگاهت گر می گیرم و میسوزم

اگه روز و خواسته باشی شبو تا تهش می نوشم

می زنم به آبو آتیش با خود خورشید می جوشم

زخم خورشیدی تن رو با شب و شبنم می بندم

اگه مقتول تو باشم دم جون دادن می خندم

تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم

اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم

تو با این نگاه یاغی قرق سینه مایی

فاتح قلعه رویا کی به فتح ما میایی

*****

پی نوشت 1: ناخودآگاه چقدر از خودم تعریف کردم، ریا نباشه و صرفاً جهت اطلاع باشه انشاء الله (مرا ببخشایید)

پی نوشت 2: برای شنیدن برنامه در آرشیو ایرانصدا، در پیوند زیر ساعت 21 و 21.30 و 22 را انتخاب کنید

http://radio.iranseda.ir/timeArchive/?ch=20&d=2021/2/12

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 22:16

صفحه بندی