خرید بک لینک

بیا صبحانهات را بخور. ظهر شد. صبحانه و ناهارت یکی میشود اینجوری. پاشو مشقاتو شروع کن. زودتر حاضر شو که دیرت نشه.

این مکالمه هر روز صبح مادرش با او بود. صبح که از خواب بیدار میشد به این راحتیها ویندوزش بالا نمیآمد. باید اول مدتی توی رختخواب با چشمان باز میماند و بعد توی هال و در حال پرسه زدن به اطراف و اکناف و سر زدن به همه کانالهای تلویزیونی و چک کردن کلی شبکههای اجتماعی، تازه آمادگی لازم برای شروع را پیدا میکرد و میرفت سراغ صبحانه بر عکس برادرش که تا چشمانش را باز میکرد از تخت میپرید پائین و بلافاصله ورزش و صبحانه و دوش و راهی شدن برای کارهایش. آن اخلاق و عادت دیر لود شدن ویندوز صبحگاهی در همه کارهایش ساری و جاری بود. یعنی اگر میخواست کاری را شروع کند با جان کندن آغازش میکرد. هر چند که اگر شروع میکرد و گرم میشد دیگر نمیشد از کار جدایش کرد اما همین که برسد به مرحله آغاز خودش یک قرن طول میکشید. خیلی از موقعیتهایش را هم به همین خاطر از دست داده بود.

خیلیها هستند چنین اخلاقی دارند. یعنی شروع همیشه برایشان سخت است. شاید هم میشود گفت انگار دارند از دنیای به دنیای دیگر میروند. یعنی تصور میکنند که دنیای قبلیشان بهشت عدنی است و پشت سر گذاشتن و رفتن از آن دنیای زیبا خیانتی است به آرمانهایشان با خودشان و انگار پایشان در یک قرارداد نامرئی اخلاقی و مردانه گیر است. این آدمها آنقدر درگیر فکر کردن به جزئیات و جوانب اتفاق یا کار جدید میشوند که کلاً فراموش میکنند که این کار آنقدرها هم که فکر میکنند سخت و جانفرسا نیست. یک کار ساده است که دهها بار مشابه و حتی سختتر از آن را انجام دادهاند. ولی چنبره ذهنی که آنها را در خود گرفتار کرده مثل یک قفل سخت و کلیدگم شده، امکان باز شدنی برایشان نمیگذارد. همین میشود که آنقدر کار را شاق و بزرگ میکنند که حتی خودشان هم از شروع آن میترسند. در حالی که وقتی شروعش میکنند و در کمترین زمان ممکن به نتیجه میرسد خودشان هم باورشان نمیشود که مثلاً 12 ساعت وقت گذاشتهاند و خودشان و همه را کلافه کردهاند تا برای انجام یک کار 10 دقیقهای ذهنشان آماده شود و شروع به کار کنند.

یکی از دلایل چنین رفتاری، میتواند تنبلی باشد. بعضیها ژن تنبلی را در درون خود نهفته و آشکار دارند و برای همین هزار و یک فکر میکنند که یا کاری را انجام ندهند یا اینکه راهی ساده و بی درد سر برایش پیدا کنند.

بعضی هم ممکن است کودکی را زیر دست افرادی سپری کرده باشند که هر کاری را خودشان انجام میدادهاند و دائم به اینها تلقین و گاهی هم گوشزد شده و در خون و رگ و پی ایشان رفته است که من بهتر از تو هستم. همان حالت "تو خوبی من بدم" در کتاب وضعیت آخر (تام آنتونی هریس و ترجمه اسماعیل فصیح).

برخی دیگر هم ممکن است زیر دست افراد ایرادگیر و کنترلگر، گیر کرده باشند. هر کاری که کردهاند دائم از یک جای آن ایرادی بزرگ درآوردهاند و کلاً اعتماد به نفس ایشان را به باد فنا دادهاند. این افراد در بزرگسالی جرات انجام کاری را ندارند و در همان چنبره "نکنه اشتباه کنم" گرفتار میمانند.

دلایل عدیده دیگری هم هست که نه بنده متخصص آن هستم و نه اینکه اینجا یک متن روانشناسی و رفتارشناسی تخصصی است. قصدم این بود که این معضل را که خودم هم کمابیش با آن درگیر هستم باز کنم و با همفکری بتوانیم راهی برای درمان آن پیدا کنیم. مثلاً خودم برای نوشتن باید حسابی مغزم را آماده کنم و میخوانم و برای در رفتن از قلم زدن هی اینطرف و آن طرف میپرم و یک جورایی "سندرم کاغذ سپید" دارم. یک بخشی از این رفتار البته بلاتشبیه برگرفته از توصیه آقامون ارنست همینگوی است و درست است. اما یک قسمتهایی از آن که خودم می دانم همین مرض کابوس آغاز است. البته ناگفته نماند که آنقدر فکر میکنم باید خیلی خیلی خوب و عالی بنویسم و آنقدر دوست دارم که مخاطبم وقتی پایش به اینجا رسید از خواندن متن حسابی نشئه شود، شروع و انتخاب واژهها سخت است. اما نه آنقدر که دیگر آدم هیچ کاری نکند که مبادا خراب شود یا آنطور که انتظار دارد از آب در نیاید.

به هر حال، اولین گام برای مبارزه با این سندرم این است که این عادت را در خودمان شناسایی کنیم. چون اول باید درد را بشناسیم تا درمانش هم بیاید. بعد هم باید خیلی دنیا را ساده گرفت. درست است که باید خیلی مسائل را با جدیت و پشتکار دنبال کرد اما نباید آنقدر سخت گیری و پرفکشنیستیت (کمال گرایی) بر ما مستولی شود که جرات شروع را از ما بگیرد.

حالا شما بفرمائید که چه راهکاری برای درمان این درد کم درمان دارید.

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 22:16

صفحه بندی