خرید بک لینک

شبها که بر میگردیم و طبق معمول یک چیزی در مغزم وول میخورد که حتما این همه زیبایی و ماجرای روزانه شهری جهانی مثل رم را بنویسم، در جدال سختی بین خواب و خستگی و کلمه به سر میبرم. در اتاق هتل جایی برای نشستن و نوشتن نیست. مجبور میشوم بروم توی راهرو که کنار در ورودی یک میز هست ولی پشت آن هزار و یک خرت و پرت ریختهاند. برعکس از بیرون مینشینم و شروع میکنم تا جایی که جان هست مینویسم تا این داغی نوشته های سفر از دستم نرود. یکی از همین شبها سر و صدایی از راهروی بیرون شنیدم و صداهای زنانه ای که به ایتالیایی غر میزدند و نگران بودند. حدود ساعت 12 شب بود که دیدم در را میزنند و من هم به روی خودم نیاوردم چون اگر کسی هم باشد که ساکن 1 باشد باید خودش کلید داشته باشد. کلیدی میچرخد و در باز میشود و دو دختر خانم حدود 18 ساله میپرسند آیا اینجا پذیرش هتل "Roman palace" است. بعد با تردید میروند و کلید میاندازند به در اتاقی. تازه متوجه میشوند که طبقه را اشتباه رفتهاند و نیم ساعتی است دنبال اینجا میگردند و این موقع شب میترسیدند که در بزنند و بپرسند و کسی هم پاسخگو نبوده.

روز سه شنبه 29 شهریور است. اصلا توی نخ اخبار نیستیم و فرصت نمیشود که شبکه های مختلف را ببینیم. اما جسته گریخته چیزهایی میشنویم و از ایران خبرهای خوبی نمیرسد. اما آنقدر شدید به نظر نمیرسد که خیلی نگرانمان کند، غافل از اینکه جریان خیلی سخت تر و درگیریها شدیدتر از آن چیزی است که به ذهنمان میرسد.

با نقشه گرین لاین اتوبوسهای توریستی در دست، به سمت ایستگاه ترمینی میرویم. اینبار با تراموا میرویم که 1 رم زودتر اتفاق بیافتد. از ترمینی به سمت میدان باربنینی و کلیسای مریم مقدس میرویم. همان کلیسای ارتدوکس که دیروز کامل دیده بودیم و از طراحی های مایکل آنجلو (میکل آنژ) است. میرویم به خیابان ناسیونال که به آن خیابان Via Nazionale گفته میشود و در قرن نوزدهم میلادی برای تبدیل شهر رم، به عنوان پایتخت پادشاهی ایتالیا ساخته شد. خیابان از میدان ونیز تا میدان ریپابلیکا کشیده شده است که در دو طرف آن فروشگاهها و مراکز خرید متنوعی وجود دارد.

در گوشه میدان بلیط روزانه نفری 22 یورویی گرین لاین (Docover Rome) را با چانه به نفری 20 یورو میخریم. خوشبختانه بنگلادشیهای فروشنده اهل بخیه هستند و با کمی چانه زنی میتوانی خریدهای به مراتب بهتری بکنی. ضمن اینکه چانه زنی، احساس در خانه بودن را هم در تو تقویت میکند. آفتاب داغ است و دستفروشهای بنگلادشی از این فرصت استفاده میکنند و کلاه، عینک، پاور بانک، پایه های سلفی و ... را به توریستها عرضه میکنند. خوشبختانه در طبقه دوم اتوبوس که سقف باز دارد جا پیدا میکنیم و به سرعت همه جاها پر میشود. گرم است و تا زمان حرکت اتوبوس آفتاب داغ و بدون گرد و خاک که مستقیم میتابد حسابی گرما تولید میکند. این اتوبوسها را که سوار میشوی احساس میکنی که شهر در دستان توست. روز اصلی رمگردی ماست و حسابی هیجان زدهایم و انگیزه داریم که تا میتوانیم از این شهر تاریخی و جذاب چشم و دل و جانمان را پر کنیم. 9 جای دیدنی رم ایستگاه دارند و هر کدام را خواستی پیاده میشوی و میبینی و با اتوبوسهای بعدی راهی ایستگاه های دیگر میشود. چندن شرکت دیگر هم هستند و غوغایی است در ایستگاهها. شرکت "کشف رم" این ایستگاهها را دارد:

  • Termini Station
  • Santa Maria Maggiore
  • Colosseum
  • Pyramid/Testaccio Quarter
  • Terminal Destination Eataly
  • Circus Maximus
  • Piazza Venezia
  • Vatican City (Sistine Chapel)
  • Villa Borghese
  • Barberini Square

با کلی شور و هیجان به سراغ کولوسئوم میرویم. باد به صورتمان میخورد و هر خیابانی را که اتوبوس میپیچد گویی دروازه ای نو به دنیای معماری و هنر و طراحی گشوده است. از دور نمای با عظمت کولوسئوم به چشم میخورد. دوربینها همه بالا میرود و هر کسی گویی که یک گنج نهفته را یافته و آنقدر دستپاچه شده است که نمیداند چه کند، از در و دیوار و آسمان و زمین این دردانه عکس و فیلم میگیرد. یکی دو نفر هم بی تفاوت و بی احساس دارند اطراف را تماشا میکنند که خیلی عجیب است. حدس میزنم اینها قبلا این بنا را حسابی دیدهاند و الان فقط از این اتوبوس استفاده میکنند که به جاهای دیگر موجود در فهرست جاهای دیدنی برسند.

اتوبوس از یک خیابان رو به کولوسئوم وارد محوطه میدانی اطراف بنا میشود و نیم دوری میزند که خیلی عالی میشود قسمتهای سالم تر و سرپای مجموعه را دید. آنقدر بنای با عظمتی است که از ابتدای خیابان دو طبقه بالایی آن دیده میشود و آسمان آبی و تمیز رم هم به عنوان پس زمینه ای طبیعی بر زیبایی آن میافزاید. واقعا چنین بنای با شکوه، عظیم، ظریف و زیبایی را در آن زمانها ساختن اراده و همتی پولادین لازم داشته. در تاریخ آمده که حدود سالهای 70 میلادی یعنی در حدود 2000 سال پیش، روم به اورشلیم حمله کرد، آن شهر را ویران کرد و مردمانش را به بردگی گرفت. حدود ۴۵ تا ۶۰ هزار نفر از این بردگان، برای ساختن کولوسیوم به کارگرفته شدند و تعداد زیادی از این بردگان در حین کار کشته شدند. جان انسانها عزیز و محترم است، اما جانفشانی بردگان برای ساخت این بنا و قصاوت قلب آمران و سلطنت داران، چیزی را برای بشریت به یادگار گذاشته که بعید میدانم مشابهی برایش یافت بشود. اگر هم بشود چیز دیگری است که ارزشهای خودش را دارد اما هر چقدر هم زیبا و هنرمندانه باشد، چیزی از ارزشهای ارزشمند و زیباییهای کولوسئوم کم نمیکند. الحق که به درستی یکی از عجایب هفتگانه جدید جهان نام گرفته است.

بنایی است که از بیرون چهار طبقه آن از روی پنجرهها دیده میشود که البته در جایی بنا گسسته شده و به سه طبقه میرسد. چه محاسبه دقیقی وجود داشته که چنین بنایی را دقیق و گرد بسازند و در این ابعاد بالا ببرند. در زیر آن گذرگاه هایی ساختهاند برای عبور حیوانات وحشی و اهلی که جزء جدایی ناپذیر مراسم و برنامه های این آمفی تئاتر حدودا 80 هزار نفره بوده. برای بقیه بنا هم آنقدر فکر و اندیشه داشتهاند که از سایبانها بگیر تا سیلاب گیرها را فکر و محاسبه کردهاند. در جای جای آن داربستهایی هست که در حال مرمت هستند و واقعا آدم دلش میخواهد یا خودش لباس کار بپوشد و به سراغ این مرمت کاران برود یا اینکه هر چقدر میتواند کمک کند تا چنین شاهکاری از گزند هر حادثه ای در امان بماند. برای دور زدن در این بنای 6 جریبی کلی وقت لازم است. صفی طولانی برای ورود به بنا به چشم میخورد و از هر رنگ و نژاد و مذهب و ملیتی را میشود اینجا دید.

دو نهاد که همیشه نقش مهمی در هنر و به ویژه معماری داشتهاند یعنی مذهب و سلطنت، با همه انتقادها و مخالفتهایی که با آنها هست، جای سپاس از این منظر دارند. چرا که بسیاری از هنرمندان خیلی خودجوش و دلانه و برای اعتقادات مذهبی دست به خلق آثار هنری و ماندگار زدهاند و سلطنت نیز برای اثبات توانایی و ارضای حس قدرت خود، به سراغ ساخت بناها و به خدمت گرفتن هنر رفته است. حالا هر قصدی که داشتهاند برای خودشان باشد و ما خوشحالیم که این آثار زیبا را به یادگار گذاشتهاند و حالا ما میتوانیم از آنها بهره ببریم.

وقتی که خواستیم برگردیم با کمال تعجب دیدم که آبخوری با بنایی سنگی هست که مردم میروند و آب بر میدارند و میخورند و ظرفهایشان را پر میکنند. در صف ایستادم و ظرفم را پر آب کردم و در کمال تعجب دیدم که آب گاز دار است.

به ایستگاه اتوبوس برگشتیم که سریعتر برویم به سراغ سایر جاهای دیدنی. چشمتان روز بد نبیند که همه اتوبوسهای توریستی دیگر آمد و اتوبوسهای ما با اینکه دو خط هم بودند نیامدند و جمعیت زیادی آنجا جمع شد. هوای ساعت 12 گرم بود و بنگلادشیها در بین جمعیت چیز میفروختند که عمدتا هم آب بود. یکباره دیدیم همه شروع کردند به فرار که متوجه حضور پلیس و تعقیب و گریز آنها شدیم. ظاهرا این کار در ایتالیا ممنوع است. در کنار ایستگاه یک نفر بنگالی نشسته بود و با اسپری و آتش و ... نقاشی های زیبایی خلق میکرد که مردم را سرگرم میکرد و پولی میگرفت و اگر هم کسی علاقه مند بود از تابلوهایش خرید میکرد.

بالاخره سوار اتوبوس شدیم و دیدیم که طبقه بالا تکمیل است و در انتهای اتوبوس صندلی خالی بود. وقتی نشستیم دیدم که یک خانم جوان که روبروی ما نشسته بود به خانمی که در صندلی دیگری بود گفت: "فکر کنم ما باید تا آخر خط این اتوبوس برویم تا برسیم". در کمال تعجب سلام کردم و از دیدن دو ایرانی در این موقعیت خوشحال شدیم. آنها هم بدون تور برای دیدن رم آمده بودند. هر چند خیلی دوست داشتم از قصه آنها بدانم و احیانا آنها هم اشتیاق داشتند که بیشتر از ما بدانند اما تحت تاثیر جو خارجی، زیاد پرس و جو نکردیم.

یک اتفاق خیلی خیلی نادر هم افتاد که متاسفانه نتوانستیم ثبت و ضبطش کنیم. در یک ایستگاه که اتوبوس خواست حرکت کند صدای عجیب ماشینهایی به گوش رسید. ده دوازده تایی لامبورگینی، چند فراری و بی ام و و سایر ماشینهای کروک و اسپورت با آن صدای خواستنی اگزوز این ماشینها، در خیابان می گازیدند و روی رکاب هر کدام هم خانم یا آقایی نشسته بود و با موزیک بلند میرقصیدند. متاسفانه آن طرف اتوبوس حرکت میکردند و خیلی دلم سوخت که دسترسی نداشتم برای عکس و فیلم. اما از آن صحنه هایی بود که خود رومیها هم احتمالا چندان نمیبینند.

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 17 آبان 1401 ساعت: 5:31

صفحه بندی