خرید بک لینک

لامبورگینی کروکِ قهوهای دارد پا به پای قطار میآید و نامرد نمیگذارد که زیباییهای یک جاده وسط دریا و آب را بهتر ببینیم؛ از بس چشم نواز است و سرعتش وسوسه انگیز. دور تا دور مسیر باریک قطار را آب گرفته و کمی آنطرفتر جاده ماشینرو قرار دارد و همپای ریل قطار پیش میآید. هر چند مترِ این جاده را اگر با ریال ایران حساب کنی، چندین میلیارد تومان درون آن در حال تردد است از بس که ماشینهای رؤیایی و آنچنانی که فقط توی فیلمها دیده میشود از آن عبور میکند. منظره فوق العاده ای است که یک خط باریک وسط دریایی گسترده پیش میرود و انتهای کرانههای دریا به خانههای شیروانی شده و رنگی ختم میشود. گاه گاهی هم جزیرهای یا قایق و کشتیهای روی آب به چشم میآیند.

این منظره ورودی شهر رؤیایی و خاصِ 1 است. به ونیز که نزدیک میشویم، یاد این لطیفه می افتم که یه 1ییه به ایرانیه می رسه و می خواد خودنمایی کنه و می گه ما یه شهری داریم که رو آبه و اسمش ونیزه، ایرانیم می گه این که چیزی نیست، ما یه مملکت داریم که کلاً رو هواست، اسمش ایرانه.

آخرین روز تابستان (پنجشنبه 31 شهریور 1401) همگام با کوچ تابستان، چمدان به دست راهی ایستگاه تراموای رم میشویم تا به فتح یکی از زیباترین و رؤیاییترین شهرهای جهان یعنی ونیز برویم. باید ساعت 11 و نیم که حرکت قطار است در راه آهن باشیم که رسیدن به تراموا و کندی حرکت او کمی نگران کننده میشود. ایستگاه ترمینی که ایستگاه مرکزی قطار رم است، منطقه 72 ملتی است از بس آدمهای رنگارنگ از سراسر دنیا در آن تردد میکنند. تا ده دقیقه مانده به حرکت اسم قطار ما روی نمایشگر نمیآید و تعجب میکنیم که در این فاصله کم چطور همه مسافران سوار میشوند. قطار شرکت Trenitalia قطار مدرن و سریع السیری است. در طول حرکت و بر روی مانیتور سالن تا سرعت 270 کیلومتر را هم میبینیم. از ایستگاه Roma Termini حرکت آغاز شد و طبق برنامه باید ساعت 15.34 دقیقه در ایستگاه Venezia s. Lucia پیادهمان میکرد.

از همان ابتدای حرکت، سرسبزی مسحور کننده طبیعت همسفر ما شد و هر چه به سمت شمال ایتالیا پیش رفتیم تراکم و زیبایی باغات، مزارع و جنگل بیشتر شد. چیزی که بیشتر از همه به چشم میآمد نظم و ترتیب در همه چیز بود. اگر روستا بود، خانههای پراکنده یا متراکم با نظم و رنگ آمیزیهای شادی ساخته شده بودند. کشت و کار مزارع به صورت کرتهای طولانی و دقیق بود. از همه زیباتر باغهای میوه بود که با داربستهای فلزی کوتاه و در خطهای منظم تا جایی که چشم کار میکرد گسترده شده بودند. قد درختان همه در یک اندازه کوتاه بود که با یک چهارپایه یا پله کوتاه بشود میوهها را برداشت کرد. قطار سریع میرفت و نمیشد درست تشخیص داد که چه میوههایی روی درختان خودنمایی میکنند. اما هر چه بود چه در حومه شهرها و چه در دل روستاهای سرسبز و زیبا، همه یک شکل و مرتب بودند طوری که فکر میکردی آرایشگرهای حرفهای این درختان را پیراستهاند. در طول مسیر رودخانههای پر آب و سبز هم همه جا خودنمایی میکردند و اگر به نهرها میریختند به صورتی بود که با جویهای سیمانی از هدر رفت آب جلوگیری کرده و هدایت صحیح آب به باغات انجام میشد. بارانی زیبا هم این بزم سبز و گیاهی را طراوت بخشید و از پشت شیشههای قطار، داشتههای اروپا و حسرتهای دائمی ما از کمبود آب را به رخ میکشید.

قطار وای فای با سرعت معقولی داشت آن هم در روزهایی که اینترنت در ایران نیمه قطع شده بود و فقط ساعاتی از صبح مردم دسترسی به اینترنت داشتند و میشد با آنها ارتباط برقرار کرد و این موضوع بر حجم نگرانی ما برای بچهها میافزود. فردا اول مهر بود و اگر چه جمعه بود اما گویی تنظیمات بدن، همه نگرانی و دلزدگی های اول مهر و خاطرات مدرسه رفتن بعد از تعطیلی تابستان را از ژنهای کهنه بیرون میکشید و نمیگذاشت که در دل اروپا هم بی دغدغه باشیم. درگیریهای گسترده در جای جای کشور و تهران به گوش میرسید و اتفاقاً بچههای ما که هر دو مدرسه و دانشگاهشان در مقر اصلی درگیریها یعنی چهارراه ولیعصر بود، ما را بیشتر نگران میکردند و بچهها دائم میپرسیدند که فردا را چه کنیم و مدرسه و دانشگاه را برویم یا خیر؟ مردم کتابخوان هم در قطار کم نبودند. هم کتاب چاپی مطالعه میشد و هم کتابخوانهای الکترونیکی در دست افرادی به چشم میآمد که از بین مناظر زیبای طبیعت، اینترنت پر سرعت یا گفتگو، به خلوت پرشکوه کتاب پناه برده بودند.

ایستگاههای شهرهای مختلف و معروف ایتالیا هم که معمولاً به خاطر فوتبال، جشنوارهها یا رویدادهای دیگر اسمشان به گوش میخورد هم جالب بود. وقتی در هر کدام از این شهرها توقف میکردیم و یا از کنار آن رد میشدیم حسرت بار میشدیم که کاش میشد این شهرها را هم ببینیم. ایستگاههایی مثل: فلورانس، بلونیا، پادوا، بولزانو (بوزن bozen)، بریکسون brixon و... قطارهای مختلفی از کنار ما رد میشدند که لوگو و تعداد قطارهای DHL (پست سریع بین المللی) بیشتر از همه به چشم میآمد؛ گویی که آشنایی را در غربت دیده باشی.

چیزی که در شهرهای مختلف در مسیر و البته رم به چشم میآمد پمپ بنزین بود. 1 پمپ بنزین مثل ایران دم و دستگاه و سقف و تشکیلاتی ندارد. یک سکویی با یک یا حداکثر دو پمپ کنار خیابان و بدون سقف است که همانجا ماشینها بنزین میزنند و اصلاً بگیر و ببند ایران را ندارد. قیمت یک لیتر بنزین معمولی هم 1.72 یورو است. مثل هر سفری که بالاخره یک روزی یا جایی تمام میشود، سفر قطاری ما از رم به ونیز هم به پایان رسید و از همان ایستگاه قطار لوچیای ونیز دریافتیم که با یک جهانشهر مواجه هستیم. بعد از ظهری که رسیدیم به ونیز، تابستان هم به آخرین ثانیههای سفرش نزدیک میشد و داشت شیفتش را با پائیز عوض میکرد و اگر چه در اینجا حال و هوای زندگی برقرار بود اما دل ما با تنظیمات رسیدن به خط پایان تابستان کمی تشویش داشت. از یک طرف مهر شروع میشد و بچهها باید محیط مدرسه جدید و دانشگاه حضوری بعد از کرونا را آغاز میکردند و از سوی دیگر، درگیریهای تهران شکل جدی به خود گرفته بود. خیزش "زن، زندگی، آزادی" به سرعت به سراسر ایران گسترده شده بود و حالا اینجا در ونیز که مینیاتوری از همه مردمان جهان را در خود جای داده بود، چه موهایی که در باد رقصان بود و چه مردمانی که سرخوشانه، از زن و مرد، در آزادترین شکل ممکن تن به دریا و تفریح میزدند و بی دغدغه زندگی را به شادی سر میکردند. ایستگاه راه آهن غلغله بود و به محض بیرون آمدن از در خروجی آن با صحنه عجیبی مواجه شدیم. رودی وسیع روبرویمان بود با انبوه آدمهای رنگ وارنگ که در اطراف آن و پل زیبای روی رودخانه یا بهتر بگویم کانال در تردد و تفریح بودند. به لطف خانم مکتبیفرد و راینر، هتل ایریس برایمان رزرو شده بود. با گوگل مپ آدرس آن را گرفته بودیم و خوشحال و خندان از اینکه تا دقایقی دیگر در اتاقی مشرف به آبهای زیبای ونیز سکنی خواهیم داشت، خواستیم به سمت هتل برویم. اما اولین مساله این بود که نقشه نشان میداد برای رسیدن به هتل باید از آب رد شویم و آدرس را دنبال کنیم. در نقشه باید از روی رودخانه رد میشدیم ولی مشکل اینجا بود که راه ارتباطی با آن سوی کانال، یک پل زیبا با پلههای فراوان بود. نگاهی به چمدانها انداختیم و اگر چه کم بار و بنه بودیم اما بالاخره دو چمدان دیگر حق مسلم ما برای یک سفر اروپایی و چند شهر و دو کشور رفتن بود. تا به خودمان بیاییم مثل ترمینال جنوب خودمان، بنگلادشی و هندیها دورهمان کردند که چرخهایی شبیه فرغان به دست داشتند و میخواستند چمدانها را به زور روی آنها بگذارند. قیمت را پرسیدیم که گفتند حدود 15 یورو که به قیمت یوروی 31 هزار تومانی آن وقت چیزی نزدیک به 470 هزار تومان میشد. با توجه به اینکه نقشه میگفت فقط ده دقیقه راه است، دیدیم که چندان معقول به نظر نمیرسد. هوس کردیم که در مورد تاکسی پرس و جو کنیم و دیدیم که تاکسیهای آبی یعنی قایقهایی که در نقش تاکسی عمل میکنند، مبلغ 60 یورو که نرخ اتحادیه است را طلب میکنند.

ونیز تنها شهر بدون خودرو، موتور و دوچرخه جهان، شهر کانالها است. در واقع مجمع الجزایر پراکندهای است که به صورت خلاقانهای با کانالهای آبی به هم مرتبط شدهاند. یک کانال اصلی یا گراند کانال هست که تعداد بیشماری کانالهای فرعی از آن جدا شده و کوچه و پس کوچههای آبی شهر را تشکیل میدهند. خود ونیز جمعیتی حدود 600 هزار نفر دارد اما تخمین زده میشود که سالانه نزدیک به 20 میلیون نفر گردشگر را جذب کند. ونیز شهر کارناوالها و جشنها و رویدادهای بزرگ بین المللی است که جشنواره فیلم ونیز یکی از معروفترین رویدادهای آن است. شرایط عجیب و غریب ونیز و وجود بناهای قدیمی و آرامگاه آدمهای مشهوری چون سن مارکو (مرقس که یکی از حواریون معروف حضرت مسیح بوده) و معماری ویژه و نبود خودرو، باعث شده که این شهر به عنوان میراث جهانی یونسکو ثبت شود. به جرات میتوانم بگویم که ونیز زیباترین و در عین حال عجیبترین شهری بوده که تا کنون دیدهام. آدم باورش نمیشود که این شهر آبی چگونه خانهها و بناهایی را در خود جا داده که سالیان سال بدون مشکلی در درون آب سالم ماندهاند. اوج هنر و خلاقیت است که از یک تهدید، چنین فرصت خارق العاده ای به وجود بیاوری که بشود شاخصی ویژه در بین شهرهای جهان. از هر طرف که میروی به یک کانال و آبراه میرسی که با پلی صاف یا پلکانی شما را به آن سوی کانال میرساند. بیخود هم نیست که هیچ موتور یا ماشین یا حتی دوچرخهای در ونیز به چشم نمیخورد چون از این همه پل و پله نمیشود رد شد. مردم جلوی خانههایشان سکوهایی دارند که قایقشان را جلوی آن پارک کرده و معمولاً چادری از جنس پلاستیک را روی آن کشیدهاند که خیس یا کثیف نشود. احتمالاً باید زندگی عادی هم جالب و غریب باشد که وقتی کسی میخواهد برود خرید بگوید یک دقیقه با قایق میروم و میخرم. یا اینکه مثلاً وقتی چند جوان میخواهند بروند تفریح و دور دور، جوانکی بگوید: باشد من قایق بابام را میآورم. وسیله حمل و نقل عمومی اتوبوس آبی (دریایی) است و قایقهای تزئینی و زیبای پارویی هم در سراسر کانالها دیده میشوند که آدم را یاد ماهیگیرهای شرق آسیا میاندازند. این قایقها که به "گاندولا" معروف هستند، برای هر سفر 80 یورو میگیرند و تاکسیهای آبی هم به نرخ مصوب 60 یورو میگیرند. اما اتوبوسها به کمتر از این قانع هستند مثلاً برای یک بلیط 48 ساعته که هر چقدر دلت بخواهد اتوبوس دریایی سوار بشوی، مبلغ 35 یورو میگیرند. کوچههای باریک ونیز با پنجرههای خانههایی که به این کوچههای باریک و بلند باز میشوند و در بسیاری از کوچهها بند رخت بسته و روی آنها لباس پهن کردهاند جالب است. دلیل باریکی کوچهها این است که در گذشته رفت و آمد همه مردم و خانهها از کانالها و با قایق بوده و خیلی ترددی نداشتهاند و کوچهها فقط مرز خانهها را مشخص میکردهاند. در کوچه پس کوچههای آن برندهای معروف دنیا انواع لباسها و اجناس درجه یک و مد روز را به فروش میرسانند و در جاهای که اصلاً فکرش را هم نمیکنی یکباره فروشگاه بنتون، زارا، لویی ویتون، رولکس، ریبن و ... جلویت سبز میشود.

نوشته شده: 3 دی 1401

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 4 بهمن 1401 ساعت: 12:28

صفحه بندی