
در کتاب روانشناسی رشته فرهنگ و ادب دبیرستانهای قدیم اسم عجیب و غریبی بود که خیلی دوستش داشتم و همه اش فکر می کردم این قسمت خیلی عمیقا علمی است: تست رورشاخ. می گفت ابرها را ببین و بگو شکل چه چیزی را در آن می بینی تا روانشناسها از روی آن احوالات و مشکلات روحیت را تشخیص بدهند. اما خب چون همیشه و در همه حال ابرها در دسترس نیستند جناب رورشاخ چاره کرده بود که یک قطره جوهر را روی کاغذی بریز و آن را تا بزن و حالا بگو چه می بینی تا بگویم تو کیستی؟ اولین منظره ای که چشم هر بیننده آمده از قحطی آسمان آبی و ...
ادامه مطلب
چشمانم را گشودم و مثل فنر از جا پریدم و در گیج و منگی بین خواب و بیداری و دلهره ای ده ریشتری به سمت آقا و خانمِ گیت هجوم بردم که پرواز من کو؟ نگاه سرد و بی تفاوتی آنها اعصابم را متشنج کرد. چرا متوجه نیستید؟ من در آن هواپیمای غول پیکر نیستم و جایم در آن صندلی خالی مانده. ای کاش تاخیر را در همه خطوط هواپیمایی رسمی و اجباری می کردند تا هیچ وقت هیچ مسافری در هیچ جای جهان از پروازش جا نماند. اولین کارم این بود که با پاسپورت از کیوسک اینترنت (معادل فارسی چیست؟) رمزی بگیرم و به ملت خبر بدهم که هنوز زند...
ادامه مطلب
همانروز که جلوی در آسانسور کتابخانه ملی با هم صحبت کردیم این جمله که: "به خودم نه نمیگویم"، گویی شد شعار و موتور محرک ایفلای 90 در کشور کره جنوبی. ایفلایی که تقریبا هیچ امیدی به شرکت در آن نداشتم. چرا که اتفاقات جنگی و هزار و یک ماجرای دیگر، آرامش و تمرکز را جوری از آدم گرفته بود که فکر کردن به یک سفر خارجی حتی برای شرکت در کنگره مهمی چون ایفلا جزء آخرین افکار آدم به حساب میآمد. با این حال، با اتکا به همان جمله که به خودم نه نمیگویم، اقدام کردیم و شد. برای ارسال مقاله و شرکت در ایفلا معمولا ب...
ادامه مطلب
وقتی ماشین را پارک کردم و داشتم به سمت در سفارت کره در خیابان دانشور غربی می رفتم با خودم فکر کردم که اگر نگذاشتند وارد شوم از همانجا حواله ام کردند به آژانس چه کنم؟ اگر مدارک را که ترجمه پارسال است قبول نکنند دیگر نمی رسم. هزار و یک دلهره دیگر در سرم می چرخید. یعنی همینقدر ناامید و مردد و با آشوب وحشت زای هزینه ها داشتم می رفتم به سمت زنگ که یک دختر خانم جوان جلوی در سفارت سبز شد و چیزی گفت و در را برایش باز کردند و من هم دنبال او وارد شدم و گویی شمعی کم نور از افقی دور، نوری برای شدن برافشاند....
ادامه مطلب
امسال، 90 سال است که ایفلا هر سال در یک کشور برگزار شده است و این تداوم و ماندگاری حاصل همت، اراده و انگیزه افرادی است که اغلب هم داوطلبانه در سراسر جهان کار میکنند که سالی یکبار همه کتابداران و متخصصان علم دادهها از تمامی جهان دور هم جمع بشوند و از هزاران مساله ریز و درشت علمی، حرفهای و اجتماعی صحبت کنند. ایفلای سال گذشته که در شهر آستانه قزاقستان به اتمام رسید، همه دوستان ایرانی و خارجی هنگام جدا شدن از همدیگر این جمله ورد زبانشان بود و تکرارش می کردند که "امیدوارم در ایفلای بعدی در کره جنو...
ادامه مطلب
دردی از پشت کله ام کشید به گردن و زد به ستون فقراتم. سرم را که پائین آوردم با خودم فکر کردم که مونیخ می تواند بهشت ارتوپدها و فیزیوتراپها برای پساسفر توریستها باشد. از بس که آدم سر به هوا می شود برای دیدن شگفت انگیزترین عجایب معماری و سازه های هنری در ارتفاع بلند ساختمانهای زیبا. مونیخ که عروس شهرهای آلمان است بیخودی رخت عروسی به تن نکرده. همین مسحورکنندگی ساختمانهایش یکی از دلایل این عنوانِ برازنده است. در شهر که راه می روی هر گوشه مثل موزه ای است که شکلی از هنر و سلیقه را به نمایش می گذارد. از سنگ فرشهای کف خیابان گرفته تا بالاترین نوک مناره مانند ساختمانها که تا توانسته اند در آن هنرمندی به خرج داده اند و البته سخت کوشی آلمانی را به رخ می کشند.روز اول هفته در مونیخ و شاید اروپا دیدنی است....
ادامه مطلب
دسته دسته، دختر و پسرهای سرخوش یا پریشان، دست در دست یا سر بر شانه یا دست در کمر هم، در خیابانها جولان می دهند. یک طرف عده ای دارند آواز می خوانند و یکی هم نشسته روی زمین. طرف دیگر چند نفر با موهای بلند و لباسهای عجیب و غریب دارند می رقصند. یک دو نفر به دور از هیاهو گوشه خلوتی گیر آورده اند و تکیه به دیوار نشسته و به یک خلسه عرفانی فرو رفته اند. بعضی جاها هم یکی دو نفر دراز به دراز روی سکو یا گوشه ایستگاه افتاده اند و به مراحل بالایی سرخوش رسیده اند. یک ایستگاه آن طرف تر، وقتی در قطار باز می شود، چهار پنج دختر و پسر بلوند و خوش تیپ می آیند تو در حالی که دو نفرشان زیر بغل یکی دیگر را گرفته اند و به سختی می اندازندش روی صندلی. خودشان که مثلا نقش مراقب و پرستار را دارند هم چندان حال خوبی ندارند...
ادامه مطلب
بلیط که در جیبت باشد یعنی تاریخ داری و آغاز و انجام کارهایت به جایی ختم می شود. خیالمان که از بلیط برگشت به ایران راحت می شود، چمدانها را می بندیم و تصمیم می گیریم دورالوداعی با ونیز'>ونیز داشته باشیم. آخرین نفسها در هوای نمور و نیمه داغ صبحگاهی ونیز، با حسرت عجین است. هنوز ناشناخته ها و نادیده های فراوانی در ونیز هست که دل آدم را چنگ می زند اما مثل هر چیز دیگر زندگی عمر این سفر هم کوتاه است و لاجرم باید گذاشت و گذشت. دکه ها دارند بساطشان را که پهن تر می کنند و کم کم سر و کله توریستهای تا نیمه شب بیدار هم پیدا می شود و کافه ها در حال سرو برانچ (بین صبحانه و ناهار) هستند. قایقها و کشتی ها نفیرکشان از کانالها به دریا می زنند و هلهله شادی از سوی مسافران به وجد آمده در هوا پخش است. شنبه 2 مهر ۱۴...
ادامه مطلب
چهار مرد جنگل نشین اکوادور با چشمان متعجب چشم به دهان پیرمرد دوخته بودند و از شنیدن هر چیزی در مورد شهرها، مردم و اشیای جدید در دنیا که پیرمرد از لابلای کتابها میخواند تعجبشان دو چندان میشد اما آنها را باورپذیر مییافتند. اما جایی به اسم "ونیز" به هیچ وجه برایشان قابل هضم نبود. جایی که خانهها لابلای آبها ساخته شده و مردم به جای درشکه و گاری از قایق و کرجی برای اینطرف و آن طرف رفتن استفاده میکردند. لویس سپولودا در کتاب مختصر اما بسیار زیبای "پیرمردی که داستانهای عاشقانه میخواند" چنین توصیفی از ونیز میکند. راستش را بخواهید تا خودم ندیده بودم باورش و تصورش برای خود من هم سخت بود. اما ونیز با تمام حقیقتِ متفاوت از همه جهانش، با بوی دریا و میگوی سوخاری در ریههایمان و موسیقی و قهقه های شبانه و کافه...
ادامه مطلب
صدای چرخهای چمدان در جدال با سنگ فرشهای کوچههای باریک و زیبایی که نوستالژی یک عمر فیلمهای ایتالیایی با این آوای خاص صدا زدن "دلتاتورررررههههه" و فیلمهای ماندگاری چون "سینما پارادیزو" و "پدرخوانده"، ما را به هیجان مهمانی در یکی از زیباترین شهرهای جهان فرا میخواند. در جدال با کرجیبانها و قایقرانها، جیبمان برنده میشود؛ چرا که هر طور حساب کردیم دیدیم که برای ده دقیقه راه (به گواه گوگل مپ) ارزش ندارد که دست کم 60 یورو بدهیم. در غروب زیبای ونیز، یکی از عروسان شهرهای جهان هستیم اما دو غروب ما را احاطه کرده. یکی غروب 31 شهریور و بدرقه تابستان و دیگری هم غروب مرگ و شورش و اعتراضات هموطنان در کشور. برای اینکه دچار مشکل در برنامه و احیانا نبود قطار نشویم در همان بدو ورود می رویم و بلیط قطار به مقصد مون...
ادامه مطلب
نمیشود با این همه خون دل به ایتالیا بروی و فقط زیباییهای یک شهر را ببینی. هر چند که آن شهر رم باشد و مانند یک کشور شهر. تصمیم داشتیم که به یکی از شهرهای ایتالیا به غیراز رم هم سفری داشته باشیم. ونیز و این عبارت رایج و طنز که زمانی رایج شده بود و هر کسی هر کجا عکسی میانداخت به مسخره مینوشت "ونیز، همین الان یهویی" در صدر وسوسه انگیزترین شهرها بود. کاپری که از جزایر ایتالیا است و سواحل آمالفی زیبای آن معروف است یکی از گزینههای دیگر بود. شهرهای فلورانس، میلان و حتی سیسیل هم بدجوری چشمک میزدند. با توجه به اینکه کارت اعتباری نداشتیم گفتیم کاملاً سنتی به ایستگاه قطار مراجعه کنیم و ببینیم چه چیزی دستگیرمان میشود. عصر چهارشنبه و بعد از کنفرانس رفتیم ایستگاه قطار ترمینی. شروع کردیم با دستگاههای خودکار...
ادامه مطلب
لامبورگینی کروکِ قهوهای دارد پا به پای قطار میآید و نامرد نمیگذارد که زیباییهای یک جاده وسط دریا و آب را بهتر ببینیم؛ از بس چشم نواز است و سرعتش وسوسه انگیز. دور تا دور مسیر باریک قطار را آب گرفته و کمی آنطرفتر جاده ماشینرو قرار دارد و همپای ریل قطار پیش میآید. هر چند مترِ این جاده را اگر با ریال ایران حساب کنی، چندین میلیارد تومان درون آن در حال تردد است از بس که ماشینهای رؤیایی و آنچنانی که فقط توی فیلمها دیده میشود از آن عبور میکند. منظره فوق العاده ای است که یک خط باریک وسط دریایی گسترده پیش میرود و انتهای کرانههای دریا به خانههای شیروانی شده و رنگی ختم میشود. گاه گاهی هم جزیرهای یا قایق و کشتیهای روی آب به چشم میآیند. این منظره ورودی شهر رؤیایی و خاصِ ونیز است. به ونیز که نزدیک میشویم، ...
ادامه مطلب
شبها که بر میگردیم و طبق معمول یک چیزی در مغزم وول میخورد که حتما این همه زیبایی و ماجرای روزانه شهری جهانی مثل رم را بنویسم، در جدال سختی بین خواب و خستگی و کلمه به سر میبرم. در اتاق هتل جایی برای نشستن و نوشتن نیست. مجبور میشوم بروم توی راهرو که کنار در ورودی یک میز هست ولی پشت آن هزار و یک خرت و پرت ریختهاند. برعکس از بیرون مینشینم و شروع میکنم تا جایی که جان هست مینویسم تا این داغی نوشته های سفر از دستم نرود. یکی از همین شبها سر و صدایی از راهروی بیرون شنیدم و صداهای زنانه ای که به ایتالیایی غر میزدند و نگران بودند. حدود ساعت 12 شب بود که دیدم در را میزنند و من هم به روی خودم نیاوردم چون اگر کسی هم باشد که ساکن اینجا باشد باید خودش کلید داشته باشد. کلیدی میچرخد و در باز میشود و دو دختر خ...
ادامه مطلب
وقتی چشم لوکا پاگورو در کارتن زیبای "لوکا" به موتور وسپای قرمز براق میافتد دلش چنان میرود که مسیر زندگیاش به ماجراهای مفصلی برای رسیدن به این موتور دردانه و نماد ایتالیا کج میشود. حالا مثل لوکا چشم میچرخانم و هر جای شهر وسپاهایی در رنگ و مدلهای مختلف میبینم با این تفاوت که وقتی رد میشوند موهای افراشته در بادی را از زیر کلاه کاسکت میبینم که نشان میدهد این موتور، بر خلاف سایر موتورها که خیلی مردانه است، چهرهای زنانه دارد. موتورهای خفن دیگری از بیام و تا یاماها و... هم دیده میشوند اما وسپاست که نماد ایتالیا به شمار میآید. جالب است که برخلاف سایر شهرهای اروپایی چندان خبری از دوچرخه نیست. اسکوترهای برقی با سرعت حرکت میکنند و حالی بهتر از دوچرخه دارند. در کنار متروی شهر رم که چهار خط اصلی دارد، ات...
ادامه مطلب
روز چهارشنبه 30 شهریور 1401 است و اخبار خوبی از ایران نمی رسد. اینترنتها قطع و ضعیف شده. نمی شود ارتباط درستی گرفت و این دلشوره و نگرانی را زیاد می کند. یکی دو پست در اینستاگرام می گذارم که وقتی با برخورد مردم و اعتراضشان مواجه می شوم تازه متوجه عمق اندوه و شرایط سخت تر مردم در ایران می شوم و دیگر ادامه نمی دهم. یکباره در پی مرگ مهسا امینی، همه به خیابانها ریخته اند و درگیری های خونین و بدی در جریان است. دل آدم به درد می آید. وقتی آرامش شهرهای اروپایی و آدمهای فرو رفته در طرح هایی برای شادی در هر لحظه را می بینم، حسرتی چشمانم را می گیرد که دلم می خواهد فریاد بزنم: آی آدمها، جرعه ای شادی، حق هر انسانی است که نفس می کشد. این را از او دریغ نداریم.*****کمی مانده به ساعت 9 (چهارشنبه 30 شهریور 140...
ادامه مطلب
دیگر گذشته و رفته، حالا بگذار لذتش را ببریم. این آخرین تسلای خاطر این مسافر خسته از بدو بدوهای سفری دیگر در کورسوی چراغ رو به خاموشی حمایت از سفرهای علمی است. دلم پر می کشید که در آن چهار صندلی ردیف و...
ادامه مطلب
دو کار مهم را باید انجام می دادم. اول اینکه حتما یک سیم کارت می گرفتم. و دیگر کارت مترو و اگر هم شد تور اتوبوسی شهر آتن مثل تجربه پارسال بارسلونا که خیلی خوب بود. آخر بدون اینترنت اصلا کاری از پیش نمی...
ادامه مطلب
امشب که قرار بود مطالب دیروز را تکمیل کنم و امروز را هم اضافه کنم، به خاطر نوشتن مطلبی که خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در مورد ایفلا خواسته بود عقب افتاد. حالا ببینم این نصف شبی تا کجا جان خواهم داشت و...
ادامه مطلب
از آکروپولیس که بیرون میآیم دوباره پیاده روی شروع میشود. در طول چند ماه گذشته، یعنی دقیقا از اردیبهشت تا الان حدود 5 کیلو وزن کم کردهام. هم غذا را کنترل کردهام و هم میزان شنای هفتگیم دست کم 500 مت...
ادامه مطلب
روز شنبه 2 شهریور 1398 است. اتاقم به دلیل نزدیکی به آشپزخانه صبحها خیلی سر و صدا داشت. برای تعویض اتاق باید همه وسایلم را چمدان میکردم و میگذاشتم پذیرش تا شب که برگردم و بروم اتاق جدید. خوشبختانه ...
ادامه مطلب